صبحی کشیکو تحویل دادم

رفتم پیش روانپزشکم

قرصامو عوض کرد

و بعدم یه باشگاه توپ زدم به بدن.

افت هوشیاری مریض بستری استروک رو به پست ایکتال تشنج ربط دادم و فقط سی تی خواستم، بدون انژیو.

صبح استاد مواخذه‌م کرد. گفت مریض AF عه باید انرژیو میخواستی.

خیلی بد بود. واقعا سوتی وحشتناکی بود. گفتم رادیولوژیست با انژیو موافق نبود و گفت چه ربطی داره! نورولوژیست تویی یا اون؟

😔😔😔

از این همه سوتی دادن خسته شدم.

این مه مغزی اگه خوب میشد خیلی خوب بود. این حالت که نمیدونی روزا چجوری میگذرن. منتظری یه چیزی بشه و هیچی نمیشه. روزا میگذرن تو پیرتر و عجیبتر میشی و هیچی به هیچی.

این مه مغزی کاش خوب میشد.

یا یه جوری بالاخره تموم میشد.

عادل فردوسی‌پور که گریه کرد یاد خودم و همه اونایی افتادم که اون خاک براشون هیچی جز درد نداشت.

یاد همه لحظه‌هایی که خودشون ازمون دریغ کردن و بعد، خودشون بهش دست پیدا کردن و بعد‌تر، بخاطر فاصله دروغینی که بینمون ایجاد شده بود؛ تحقیرمون کردن.

عادل که گریه کرد

اشک عادلو که دیدم

با سلول به سلول وجودم فهمیدمش.

من از امثال قلعه‌نویی‌ها تو زندگیم زیاد خوردم.

یه خبر خوبی راجعبه یکی از دوستام شنیدم که میترسم ذوق کنم، همممه چیز خراب شه.

نه من ذوق نمیکنم. نه خوشحال نیستم. نه اضلا بهش فکر نمیکنم.

۱۹ جولای ۲۰۲۶

اون جراحه یه جمله‌ای گفت همه‌ش تو مغزمه: مگه ما درس میخونیم اصن؟

راست میگه

یه مشت گاو بیسواد دور هم کشیک میدیم یکی از یکی احمقانه‌تر.

چقدر از بیسوادی متنفر بودم و چقدر در قعرشم دقیقا!

(در تشریح تصویر دو اغوش و یک صورت)

من همیشه دلم این کیفیت از اغوش رو میخواست.
همین‌طور که مرز بشکنه، تن توی تن فرو بره. دو تا ادم، تبدیل بشن به یک. که یک چشم برای دیدن یک راه، کافیه…. که من در تو فرو برم و تو در من… که اختلاط، همگن، نه مخلوط که محلول…. که توی هم حل شیم…. تو توی رگ‌های تنهایی من بالا بری…. اوندهای خشکم سیراب شن… سبز شم…. که سبز شدن من، سرسبزی توست…. سبز شیم. و قدمون به افتاب برسه. و خورشید… و مثل خورشید…
من
دلم چنین آغوشی میخواست…
که چانه‌م روی شانه‌ت قرار بگیره… و به هیچ گریه‌ای نلرزه… به هیچ حمله‌ای، فرونریزه… که قرار بگیرم… نه روی شونه‌ت، که کنج شونه‌ت. کنج. جایی بین رگ تپنده‌ی وجودت و سرسختی شونه‌ت. که اگه باورم به وجود پوچ خدا نمی‌شکست و هنوز به جریان مضحک «حبل‌الورید» یقین داشتم؛ میگفتم روی شونه‌ت، کنار خدا… کنار خود خدا.
که تو موهای من رو نفس بکشی و من قطره‌های درخشان پیشانی تو رو.
نشد
نشد
حتا به سمت شدن هم پیش نرفت
بارها سایه‌های پوچ رو با تو اشتباه گرفتم
بارها اشتباه گرفتم
و در نهایت فهمیدم شاید تو رو پیشتر‌ها، قبل از موجودیت اصلا، جوری در اغوش گرفتم که در منی. شاید وصال، قبل از شروع رقم خورده. شاید در منی. به هر حال یقین دارم هر جا که باشی، تو این دنیا نیستی. بیرون از من نیستی. توی مغز من نفس میکشی. با منی. و پی تو نخواهم گشت.
اخرین دقایق ۱۶ جولای ۲۰۲۶
هامبورگ
در بازگشت از بیمارستان

نمیدونم. شاید اگه من مرد بودم، با دیدن عروس منتخبِ مامانم اینا تو لباس سفید، دوماه بعد ازکات با دوست‌دخترم؛ یادش میفتادم.

حس میکنم وقتی عروس میخندید، یاد دوست‌دختر‌م میفتادم.

یا از کنار ذهنم میگذشت که: الان اون دختره داره گریه میکنه.

یا شاید یه شب خوابشو میدیدم.

نمیدونم.

حس میکنم من چنین پسری نمیشدم.

۱۶ جولای ۲۰۲۶

گلودردم بدتر شده. دیروز کلی سوپ و دارو و قرص خریدم. صبح ساعت ۶ از فرط گلو‌درد بیدار شدم، شربت اویشن‌عسل و سیتریزین خوردم و دوباره خوابیدم. دیشب کتاب جهل هیجانی رو تموم کردم و چالش کتابخوانی امسالم رو نصف کردم.

الان اورژانسم. باز با پسر ایرانیه.

گیزی بهم پیام داد و گفت هماهنگ کن ببینیم همو. واسه چهارشنبه به توافق رسیدیم.

حامد، دوست‌دختر جدیدشو برد ترکیه و به خانواده‌ش معرفی کرد. بی‌اندازه خوشحال شدم.

مظلوم شدم. هروقت مریض میشم مظلوم و نگون‌بخت میشم.

حالا که اون کتابه رو تموم کردم، باید هرطور شده تا اخر جولای اون دوره سونو رو تموم کنم. این سری که برم ایران کتابایی که خوندم رو با خودم میبرم و چندتا کتاب جدید میارم جاش. نمیخوام کتابای المانم زیاد شه. تو اسباب‌کشیا واقعا دردسره. از سمتی، نمیخوام کتابخونه تبریزم بمیره. میخوام کماکان به زایش خودش ادامه بده و بروز شه.

مولانا میگفت: مقایسه، میراث ابلیسه.

با گلودرد، دماغ کیپ، اعصاب خورد و ابریزش بینی بیدار شدم.

از اون ویروسای زباله‌ست.

دارم تلاش میکنم یه ابمیوه و سوپ واسه خودم دست و پا کنم.

لحنم عصبانیه. بله. نمیدونم چرا. شاید چون اونقدر دهن بینم که دیروز که پشت تلفن از دست نامزد سابق عصبانی بودم و صدامو رو ندا بالا بردم و بعدش عذرخواهی کردم؛ بهم گفت: عزیز دلم اگه تنها یه نفر بین کسایی که من میشناسم حق داشته باشه صداشو بالا ببره تویی ،اینو بدون تعارف میگم تو حق داری از همه عصبی باشی.

نباید اینو به یه دهن‌بینی مثل من میگفت! الان از پرتقال آب‌گرفته‌شده هم عصبانی‌ام!

با گلودرد، دماغ کیپ، اعصاب خورد و ابریزش بینی بیدار شدم.

از اون ویروسای زباله‌ست.

دارم تلاش میکنم یه ابمیوه و سوپ واسه خودم دست و پا کنم.

لحنم عصبانیه. بله. نمیدونم چرا. شاید چون اونقدر دهن بینم که دیروز که پشت تلفن از دست نامزد سابق عصبانی بودم و صدامو رو ندا بالا بردم و بعدش عذرخواهی کردم؛ بهم گفت: عزیز دلم اگه تنها یه نفر بین کسایی که من میشناسم حق داشته باشه صداشو بالا ببره تویی ،اینو بدون تعارف میگم تو حق داری از همه عصبی باشی.

نباید اینو به یه دهن‌بینی مثل من میگفت! الان از پرتقال آب‌گرفته‌شده هم عصبانی‌ام!

خطاب به غزل چهارسال پیش:

دووم بیار. کار کن. هفته‌ای ۵۰-۷۰ ساعت کشیک واستا که ۳۲ میلیون جمع کنی و بدی واسه ترجمه. میدونی چرا؟ چون اگوست ۲۰۲۳ میای اینور و اگوست ۲۰۲۶ نشده ۳۴ میلیون خیلی راحت کارت میکشی واسه یه عطر تام فرود های ریسک که حتا مطمئن نیستی ایا همیشه دوستش خواهی داشت یا نه!

دووم بیار.

الانم میگم دووم بیار.

اگه چهار پنج سال پیش دغدغه یکت پول بود و حل شد،

دغدغه امروزتم که تنهاییته حل میشه.

تو میتونی اونقدر قوی جلو بری که نیاز به دوست داشته شدن توسط نر جماعت رو کاملا تو خودت بکشی. و من اون روز رو میبینم.

ماه بعد میرم ایران.

برنامه‌مه سیناز رو ببینم، هانیه رو، حسنا رو و علی رو.

کشیک نوروی دیشب من و کشیک جراحی هم اون پسر ایرانیه بود. تکنسین اورژانس که نصف شب مریض داخلی رو تحویل داخلیا داد گفت: شما دو تا اینجا زندگی میکنین؟ و زد زیر خنده.

گفتم مگه یادت میمونه کشیکا رو؟

گفت معلومه! تو که سکته‌ها رو جمع میکنی اینم که جراحه.

جراح ایرانیه همینجوری که تکیه داده بود به ستون و سیگار میکشید، گفت: من مهریه میدم؛ تو چرا همه‌ش کشیک وای میستی؟

گقتم پولشو میخوام.

دروغ گفتم. پولش اصلا به کاری نمیاد!

ایرانیه دوباره یه پک زد به سیگارش گفت: من از نورو نفرت دارم ولی تو رو قشنگ ساختن واسه نورو! ساخته شدی واسه منیج اورژانس نورو.

گفتم نه هرجای نورو. از سرگیجه و سردرد نفرت دارم! استروک اما...:. عشقم استروکه.... .

استاد بهم رنگ زد که سال پایین نمیرسونه، برو پایین کمکش. رفتم پایین، تازه داشتم یه سروسامونی میدادم به اورژلنس که رزیدنت سال پایین وسط ال پی سینکوپ کرد و در نهایت پایین

اورژانس پر از مریضه. بعضیا ۷ ساعته موندن.

گرمه.

چهار ساعت زودتر از چیزی که باید شیفتو تحویل گرفتم.

گرسنه‌م و فقط صبحانه خوردم.

خواهرم تو یه چیزی که خیلی براش ذوق داشت، ماهها زحمت کشیده بود و واقعا منتظرش بود؛ شکست خورد.

زنگ زد و تشویقش کزدم حرف بزنه و گریه کنه.

وسط گریه‌هاش، یهو درد زن گرفتن نامزد سابق منم گفت و گریه‌ش بدتر شد: «من به اون دختره هم حسودی‌م میشه. چیزی که اون همه تو براش زحمت کشیدی، ساده بیزحمت نصیب اون شد. همه چی رو باهم داره. جتا نامزد سابق تو رو»

سکوت کردم. با سکوت گوش دادم. گفتم: چیزی که پتانسیل شدن داشته باشه، میشه. اگه نشه؛ یعنی شدنی نبوده. حالا هرچی میخواد باشه.

۱۳ جولای ۲۰۲۶

استاد جراحی بیمارستان بهم پیام میده و هر بار که میخواد به قهوه دعوتم کنه بهونه میارم. نباید اون روز تو رو درواسی بهش شماره میدادم. کاش خودش درک میکرد ادم نباید به یکی ۱۰-۱۵ سال جوون‌تر از خودش پیشنهاد قهوه بده. نمیدونم. شایدم سنمو نمیدونه.

امروز با یه پسر دیگه رفتم دیت. که تازه اونجا فهمیدم یونانیه. هر لحظه از دیت فاجعه بود. از همون لحظه اول که شروع کرد و توضیح داد چرا از مردم ماسادونیا خوشش نمیاد و اونا یونانی نیستن، حس بدم شروع شد. هرچند از نظر تاریخی درست میگفت. ولی نمیدونم چرا حس بدی گرفتم. هی ازم میخواست منم حرف بزنم. و منی که اصولا پر حرفم، تازه اونجا فهمیدم نه! اگه از یکی خوشم بیاد پرحرف میشم. در غیر اینصورت ترجیحم سکوته. وقتی دیدم هی اصرار میکنه دلم سوخت. بحث رو بردم سمت اسکندر و هفاستیون و شروع کردم به حرف زدن. یکم تعجب کرد که چقدر اطلاعات دارم اما به روش نیورد. وقتی فهمید از روشنک نفرت دارم خنده‌ش گرفت. جریان احترام زن و مادر شاه هخامنشی که هفستیون رو با اسکندر اشتباه گرفته بودن رو که تعریف کردم، خندید و گفت اینو تو کتاب تاریخ مدرسه‌شون خونده بود و جای خیلی دوری از ذهنش بوده.

خدا رو شکر ساعت ۱ با گروه کتابخوانی قرار داشتم و باهاش خداحافظی کردم. اما تا دم کتابفروشی اومد! و نتونستم بگم نیا! روم نشد بهش بگم: به درد هم نمیخوریم خداحافظ. یعنی الانم اگه به اون لحظه برگردم بازم اینو نمیگم! اخلاقی نیست. ولی نمیدونم چجوری منظورمو برسونم. هنوز پیامش برای ست کردن قرار بعدی رو سین نزدم و این بهم استرس میده.

ولی این شرح کامل همه اتفاقای مزخرف امروز نبود! پامو گذاشتم تو کتابفروشی و داشتم سعی میکردم مغزمو از دیت خالی و پوچ امروز خالی کنم که یهو اون پسر ایرانیه وارد شد. در واقع امروز جلسه کتابخوانی بود و سمانه از من دعوت کرده بود برم. و خب خودش کشیک بود! من هیچ کدوم از اعضا رو نمیشناختم اما این پسر ایرانیه، مدیر گروهشون بود! کدوم پسر ایرانیه؟ همون که اون موقع تو جشن تولدی که با ندا رفته بودم، از اول تا اخر بهم زل زد و فرداش تو اینستا فالوم کرد و مدام دایرکت میداد و چند بارم خواست منو ببینه. حتا وقتی سین میکردم و جواب نمیدادم. در نهایت خیلی محترمانه براش نوشتم: شما از دوستای ندا هستین و من صرفا به همین دلیل براتون احترام قائلم. اما وقتی مدام دایرکت میدین و من مجبور میشم یا دیر سین کنم یا جواب ندم؛ حس بدی بهم دست میده چون اصولا با بی‌احترامی کردن مشکل دارم و این کار، خودمم اذیت میکنه. پس محبت کنید دیگه پیام ندین. اون پیامم ناراحتش کرده بود تو جواب، از خودش دفاع کرد که به نظرم حق داشت. منم دیگه جواب ندادم، اما توقعم نداشتم دوباره ببینمش! در کل رفتار هردو متمدنانه بود. هرچند ترجیح میدادم تهش نیاد سر بحثو باز کنه و دوباره اسم ندا رو بیاره.

در نهایت روز پر جزئیات اما بی‌اهمیتی بود. و قشنگترین بخشش دیدن یه کتابفروشی ایرانی بود.... .

من همیشه تو زندگیم مضطرب بودم. همممیشه. همیشه چیزی هست که بابتش استرس داشته باشم. یا استرس دارم، یا افسردگی. به ندرت پیش میاد نترسم. همیشه چیزی هست که دارم ازش میترسم، و اگه نباشه؛ در اون لحظه؛ در غمگین ترین حالت خودم فرو رفتم تو گوشی یا فیلم یا هرچی. به همین علت خوب اورژانس منیج میکنم: اون استرس، با جمع کردن اورژانس تعدیل میشه.

یک جا رو اما، به خوبی یادمه: جایی از انگشت‌شمارلحظات زندگی‌م که استرس نداشتم: خونه نامزد سابق تو وین. داشت غذا رو اماده میکرد. پیرهن بلندم تنم بود. نشسته بود کف زمین، تکیه زده به مبل، زانوهامو بغل کرده بودم، یهو انعکاس خودم رو توی پنجره سرتاسری دیدم. شب بود و خونه رو یه نور نارنجی روشن کرده بود. تصویر محو و تاریک من با موهای بلند و اتو نخورده، با همون وز وزی های همیشه، افتاده بود روی شیشه. حلقه دستامو از دور زانوهام باز کردم و تکیه زدم به پایه مبل. واقعااااا اروم بودم. چهره نامزد سابق رو تو پنجره دیدم که بهم نگاه میکرد. اومد کنارم نشست و گفت: غزل؟ چی شده؟

لبخند زدم گفتم: خوبم.... خیلی خیلی خوبم. هیچ وقت اینقدر خوب و اروم نبودم.

اون خوب بودن، اون اروم بودن، تا دوسال و اندی، یعنی تا دیشب، دیگه تجربه نکرده بودم.

دیشب موقع خواب، خودم رو تصور کردم که کنار خودم دراز کشیدم، تکیه زدم به آرنجم که ستون بدنم شده و به خودم نگاه میکنم. به خودم گفتم: من میمونم. هرچی بشه و هر اتفاقی بیفته، من پیشتم.

ویتیلیگوی دستای الیزا بدتر شده. یهو بد شد اصن. پارسال نمیدونستم ویتیلیگو داره. هرکی از یه جا میخوره. چرا باید اتوایمیون تو خانواده‌شون ارثی باشه؟

این همه مهرداد صدیقیانو انداختن گوشه رینگ که از دختر مایکل اوون خوشت میاد، هی سرخ و سفید شد که نه و چیزی نبوده و سلیقه‌م نیست و اینا.

بابا یه کلمه میگفتی بچه‌ست و از من ۲۰ سال کوچیکتره دیگه/: الان فهمیدم دختر مایکل اوون ۱۶ سالشه/: این مهم نیست؟ سلیقه مهمه؟!

واقعا ادما یه وقتایی اصلا بلد نیستن از خودشون دفاع کنن.

نکته دیگه

نورو تو المان پنج ساله دیگه درست؟

یک سال روان و ۴ سال نورو

من الان اواخر سال دو ام

یعنی باید نصف نورولوژی رو بلد باشم/////////:

ببین اینجوری به قضیه نگاه کنی واقعا ترسناک میشه!

باید یه کاری کرد

وقتایی که صبحم رو با درس خوندن تو قطار شروع میکنم روزم بهتر جلو میره. باید ادامه‌ش بدم.

۹ جولای ۲۰۲۶

این عادت جدید که تو قطار خونه تا بیمارستان درس میخونم خییییلی خوبه.

جای موزیک گوش دادن و توهم زدن و فکرای بیخود کردن، یا الکی تو نت گشتن، درس میخونم و واقعا بهم میچسبع. هرچند واقعا چیزی یادم نمیمونه. ولی اون لحظه، اون حس فهمیدن، حس قشنگیه.

ندا و رامین سوییس ان. با مهدی و رویا. عمدا بهش پیام نمیدم بچه یه چند روز قشنگ از شر من در امان باشه و لختی بیاسایه.

امروز پگاه کشیک داخلی بود. هروقت پگاه کشیکه رضا از بخش میاد پایین باهاش گپ میزنه. امیدوارم بینشون یه اتفاقایی بیفته.

کشیک داخلی دیگه کیت عه. که هربار میبینمش دلم ضعف میره اینقدر این دختر ملوس و مهربونه.

حتا صدای خنده های کیت رو میتونم دقیق تشخیص بدم. رها میخنده. برعکس خیلی از جوونای المانی. شب هم الیستا میاد. نرس کشیک کیه؟ توفی.

مطمئنم امروز کشیک خوبی میشه. همه خوبا دور هم جمعن.

روبرت از بیمارستان رفت.

این سومین داخلی بیمارستانه که تو این چندماه استعفا میده.

نیرو میاد و نمیمونه و هنوز‌ مدیریت نفهمیده باید مساله رو ریشه ای حل کنه نه این که دکتر رو با دکتر عوض کنه.

دو تا داخلی در هر شب برای کل بیمازستان و تمام بخش‌ها، کافی نیست! واقعا کافی نیست! من یه نورو ام، سر منیج همزمان اورژلنس و دو تا بخش و یه استروک غر میزنم! چطور توقع دارین دو نفر براتون کل بیمارستان بجز جراحی و نورولوژی رو منیج کنن؟

ابلهید. شاید ابله نیستید و فقط به فکر دخل و خرجید. دومی کثیف تره.

دسترسی داشتن به درون خیلی مهمه. من اینو نمیدونستم. مثلا اون لذت عمیقی که بعد از یه گریه حسابی داری، نعمته. خیلیا به درونشون دسترسی ندارن و این درون، خودش رو به شکل دردهای روان‌تنی نشون میده. یا حتا سکته. من نگران خواهرمم که به حد من برون‌ریزی نداره. حرف نمیزنه. همه عمرش در حال اروم کردن منه. خودش چی میشه؟ فقط ساز میزنه. این همه درونگرایی میشه آوار. نباید بذارم چیزی رو سرش خراب شه.

خواهرم گنجه.

من صداش میکنم «عسل‌ْطلا» و اون بهم میگه «خوشگلْ‌مربا». خوب میخندیم. از چشمامون اشک میاد. از چشمای من بیشتر اشک میاد. اون شده دیوار و تکیه‌گاه. به چه جرمی؟ واقعا معلوم نیست.

قدم بعدی که باید بردارم، حذف مفاهیم دینی از حرفای روزمره‌مه. باید حواسم باشه قبل از ال پی، اب خوردن یا غذا خوردن از بسم‌الله استفاده نکنم. نباید از چیزایی مثل انشالله و ماشالله استفاده کنم. این مسیر باید طی بشه. تکلیف من با افسانه خدا روشن شده و باید ردش از زندگی، گفتار و رفتارم پاک شه.

مورد بعدی، غذای سالم و ویتامین دی‌عه. ادمیزاد همین یک بدن رو داره. اینجوری به پنجاه که برسم ویلچر لازم میشم. بدنم از هر نظر در فقر مطلقه. باید درست غذا بخورم. و ویتامین دی هم بخورم.

موضوع بعدی درسمه که واقعا عقب افتاده. مهم و فوری.

مساله بعدی، مرزسازیه. من با هیچ کس و هیچ چیزی مرزی ندارم. باید بدونم یع چیزایی باید برای خودم بمونه و لازم نیست همه جا گفته شه. این بی‌مرزی، هم ارزش و احترام من رو کم میکنه و هم فشار بیش از حدی به اطرافیانم وارد میکنه به حدی که ازم فاصله میگیرن. امروز نه، فردا.

یک تیمْ بغض!

حتا اگه رونالدو تو بازی ادم زیاده‌خواهی باشه، و مدام تلاش میکرده رو برندینگ خودش کار کنه و نه رو کار تیمی؛

جا نداشت اون همه هم‌تیمی در بازی اخرش چنین بی‌رحمانه طرد و ترکش کنن. به حدی که حتا یک نفر پیش قدم در اغوش کشیدنش نشه.

اما آرژانتین، همیشه قهرمان‌پرور و منسجم بوده. همیشه به پیشکسوتش احترام گذاشته و در پررنگ‌کردنش موثر بوده. مسی نه، مارادونا. تیم پرتغال حداقل میتونست به این فکر کنه قبل از رونالدو کی اصن ما رو میشناخت؟؟! و حالا پرتغال بعد از رونالدو رو هم خواهیم دید. قطعا تیمی مهجور، مغفول و مسکوت خواهد بود.

غصه نخوریا کریستیانو

تو ذات ملت‌ها رو به خوبی در تقابل با هم قرار دادی: من حس میکنم تا قبل از همه این‌ها هم، کار برای مسی در مسیر مسی شدن؛ راحت از رونالدو پیش از رونالدو شدن بوده.

اسم زنش غزال عه(:

پ‌ن: غزل اسم اصلی من نیست.

خداحافظ رونالدو

هیچ کس از گزند زمان در امان نیست

حتا اسطوره‌ها

واقعا از دعوا وحشت دارم

قبلا اینجوری نبودم

‌همین الان اورهان، شف اورژانس به شدت با کاردیولوگ دعوا کرد. صداشو برد بالا. کوبید رو میز. تن و بدن من لرزید. اونوقت بقیه دخترای کشیک تو سکوت کارشونو میکردن. خود کاردیولوگ هم در نهایت خونسردی واستاده بود جوابشو میداد.

هیچ کس دست و پاشو گم نکرده بود جز من.

شش جولای

اقای نامزد سابق

بعد از ازدواجت، وقتی هنوز چند ماه هم نگذشته بود، وقتی من هنوز منتظر بودم برگردی، هیچ وقت خوابمم ندیدی؟ چه ناخوداگاه محکمی... .

عذاب وجدان چی؟ نگرفتی؟ با خودت نگفتی دختره رو عاشق کردم، چی به سرش میاد؟

اینا حرفای مسخره تینیجریه. مال ۱۳-۱۴ ساله هاست. به قول نیچه، خدا زاییده‌ی مردم ضعیفه. سر یه همچین وهمی بیخیال مایکل شدم که: خدا ناراحت میشه! کدوم خدا؟ خدا ناراحت نشد وقتی ۴۰ هزار جوون ایرانی مردن؟؟؟ وقتی نسل‌کشی ویتنام و فلسطین رخ داد؟ من مایکل رو سر وهم از دست دادم. و مهمم نیست. با مایکل نمیشد و اگه ادامه میدادم فقط بیشتر بهش وابسته میشدم و تهش، اسیب بدتری میدیدم. ادمی که اولویت اول زندگی‌ش ورزشه، اولویت دوم رهایی و ازادی، اولویت سوم (یادم نیست)، چهارم دوست و رفیق، پنجم سکس و ششم عشق!!!، و‌ اولویت دهم عدالت!!!، نمیتونست شریک مناسبی برای من باشه که اولویت اولم سلامتی، دوم کارم و سومم عشقه! نمیتونست خوب باشه.

اقای نامزد سابق

خدا نیست، عدالت عین سیمرغ وهمه، ولی یه درصد، فقط یه درصد اگه قرار باشه تاوان بدی، امیدوارم زن و بچه‌هات آسیبی نبینن. امیدوارم زنت هرگز از اینکه زنت شده پشیمون نشه. امیدوارم بچه‌هات خوشبخت شن. من تحمل ندارم زن دیگه‌ای بخاطر تو اشک بریزه! حالا هر کسی میخواد باشه. و راست راستش، امیدوارم خود تو ام تاوان ندی. رنجی که من کشیدم با هیچ تاوانی جبران نمیشه. اون شدت از رنج و درد، با هیچی جبران نمیشه. دیگه زمان به عقب برنمیگرده و اشکای من از هیچ زمینی پاک نمیشه. از خاک تبریز تا ترکیه، از خاک بوداپست تا خاک هلسینکی، از خاک استراسبورگ فرانسه تا بارسلون، از جزیره به جزیره جزایر قناری تا خود تنریفه، من خیلی اشک ریختم. من رو خود اقیانوس اطلس اشک ریختم. من خیلی تحقیر شدم. اگه اونقدر ضعیفم نمیکردی، شاید تو جریان مایکل هم اونطور واکنش نمیدادم.

امیدوارم زنت، مثل من ضعیف نشه. امیدوارم دخترت عین من اشک نریزه. تو رم به هیچ محکمه‌ای نمیسپرم. تو کل این یک سال و اندی، تخصصت رو گرفتی، زن گرفتی، فلو شدی. هرروز بالنده‌تر از دیروز. اگه فقط یه نفرین بخوام بکنم: امیدوارم هیچ وقت راضی نشی. امیدوارم هیچ وقت حس رضایت و خوشبختی نکنی. امیدوارم همیشه برای یه ذره دوپامین بدویی. همین.

سلام رفیق/ تولد گیزی ۲

مارلون دور واستاده بود. چند بار رفت و رد شد و موقعی که کادوی مامانشو میدادم خندید و ... . مارلون تو صحنه بود. میخواستم دور باشم. سرگرم لئونا شدم. سرگرم ماریان. اما از بقیه که سوال میپرسیدم، مارلون جواب میداد. به چشماش نگاه کردم. آبی و اروم و خالی از احساس. یه چیزی تو این مایه‌ها که: دوست معمولی بمونیم خب.

گیزی واسه تولد ۷۰ سالگی‌ش یه دفتر اماده کرده بود. که هرکسی باید دو صفحه‌ش رو پر میکرد. با این دوربین چاپیا هم باسد عکس کاغذی میگرفتیم و تو دفتر میچسبوندیم. دلم میخواست مشغول شم. مشغول هرچیزی جز جمع. مشغول نساختن ری‌اکشن ... مشغول نقش دختر شاد بازی نکردن. همه تو حیاط جمع بودن. رفتم داخل، نشستم کف زمین و مشغول چسبوندن عکسا به دفتر شدم. یکم بعد مارلون اومد تو.

- چی کار میکنی غزل؟

- عکسا رو میچسبونم.

- این عکس توعه؟ چه بامزه‌ست.

- مرسی.

- تو تو دفتر چیزی نوشتی؟

- زوده واسه نوشتن من.

- یعنی چی؟

- اول باید بچه‌هاش بنویسن بعد فامیلا اخر از همه من.

تند شد: کی گفته؟ تو شروع کن. صفحه اول رو تو بنویس

- نمیشه مارلون

- چرا؟

- خب من اول باید بدم چت جی پی تی غلطامو درست کنه بعد بنویسم.

از رو مبل روبروییم پا شد و اومد نشست رو مبل کناریم: چت جی پی تی چیه؟ از من بپرس با هم مینویسم.

نوشته بود: ویژگی‌های گیزی که دوستش دارین؟

- میخوام بگم ادمی که با مهمونا خیلی مهربونه

- Gastfreundlich

- اهان اره...

و کلمات دیگه.... خاطره مشترک ... همه رو نوشتم.... مارلون کل مدت اونجا نشسته بود و به نوشتنم نگاه میکرد... چشمام به کاغذ بود و دستم به قلم

پرسید:

- غزل... خوبی؟

- خوبم من. امریکا خوش گذشت؟

- خوب بود. فقط امریکا نبودم. کانادا ام بودم. حوریا رم دیدم.

- چه مرد محکمی هستی..

- چطور؟

- خب محکمی که رفتی اکست رو دیدی.

- چه ربطی داره؟

- ناراحت نشدی؟

- چرا. ناراحت‌کنندع بود. ولی حسا در لحظه تجربه میشن.

- هوم.

- تو حالت خوبه؟

- اره

- درسا خوب پیش میره؟

- تشویقی گرفتم مارلون.

- واوووو افرینننن. از اوبا ارتز یا شف؟

‌با ذوق گفتم: از شف مارلووون

خندید و تشویق کرد باز

ادامه دادم: خوبم پس انداز کردم مارلون.

یهو حرف زدن باهاش ساده شد.... دوباره شدیم همون ثمین و مارلون سابق. دو تا دوست عادی. از خواهرم پرسید. از سفرایی که رفتم، فرشی که واسه خونه خریده بودم رو نشونش دادم. باز پرحرف شدم. به همه‌ش گ‌‌وش داد. از خودش هم گفت. همینطور که رو مبل نشسته بود، به جلو خم شده بود، ارنج‌هاش رو رو زانوهاش گذاشته بود و زل زده بود به زمین گفت میخواد اسباب‌کشی کنه. از گرونی فرانسه شکایت کرد: باید برم یه خونه ارزونتر... خیلی ارزونتر... . شرایط داره سخت میشه.

چشماش سنگین شد. خواب، شد پرده. از شیشه‌ی چشماش اویزون شد. چه بد وقتایی میبینمت رفیق. بار قبلی که اومدی، نامزد سابق ترکم کرده بود. یادته شیرینی سال نو میپختیم و تو میگفتی: پسر بچه نمیتونه شوهر باشه غزل. فراموشش کن؟ یادته چند لیوان چایی خوردیم؟ یادت هست جمله به جمله میگفتم ببخشید که پرحرفم و خیلی جدی میگفتی دوست دارم بهت گوش بدم؟

چه بد وقتایی میبینمت رفیق.... حالا م که اومدی، جنجال مایکل مغزمو بهم ریخته. انگار رسالتت اینه: چند به چند وقت بیای. و من از روزمره‌م برات بگم. از حرفای عادی که برای کسی تعریفشون نمیکنم. چند وقت به چند وقت بیای یادم بندازی رفاقت خیلی مهمتر از عشق و این مزخرفاته. رفاقت داغ نیست. نمیسوزونه. خنک و امنه. همیشگیه. نسیمه. خراب نمیکنه.

چشمات سنگین شد. هنوز ۱۰ شب هم نشده بود. چقدر خسته بودی.

- خونه‌ت دوره غزل چطور میخوای برگردی؟

- الان برنمیگردم. صبر میکنم مهمونا برن یکم کمک کنم.

- وات؟!

- مهمونا برن فقط مامانت میمونه و مندی. مندی که بارداره، کی میخواد این همه ظرفو جمع کنه؟

- من چی کاره م پس؟

- تو که خوابت میاد.

خندیدی: من میرسونمت. تو ام نباید کاری کنی.

یکم کمک کردم ولی واقعا اجازه نداد. خودش بیشتر از من جمع ‌و حور کرد که بیخیال شم.

واستاده بود دم در. با همه خداحافظی کردم. گیزی رو سفت بغل کردم و گفتم امیدوارم تا ۱۰۰ سال بعد بابم هل سال تولدش دعوت باشم.

دید از مهمونا جدا شدم. نشست رو پله ها و مشغول بستن بند کفشاش شد. یاد شب سال نو افتادم.

تو راه، تو ماشین، از درسم پرسید. از اینکه چند سال دیگه تموم میکنم. بهش که گفتم فردا کشیکم جا خورد که چرا میخواستم کمکشون کنم.

- سه سال دیگه از درسم مونده مارلون. دوسال نورو و یک سال روان

- روان! ویزیت دیوونه‌ها؟ ترسناک نیست؟(:

- نه واقعا! دیوونه ماییم و یه مشت سالم رو ریختیم تو بیمارستان...

اولش چیزی نکفت... دو سه دیقه بعد بلند جمله‌مو تکرار کرد و زد زیر خنده... .

- کی برمیگردی پاریس؟

- فردا ۳ بعد از ظهر

یاد فرودگاه افتادم. وقتی رفته بودم بدرقه‌ش. چقدر شعر خوندیم.

موقع پیاده شدن زل زدم به جلو و نگاهش نکردم:

- سفرت بخیر مارلون

زل زده بود به جلو و نگاهم نمیکرد: شبت بخیر غزل.