گلودردم بدتر شده. دیروز کلی سوپ و دارو و قرص خریدم. صبح ساعت ۶ از فرط گلو‌درد بیدار شدم، شربت اویشن‌عسل و سیتریزین خوردم و دوباره خوابیدم. دیشب کتاب جهل هیجانی رو تموم کردم و چالش کتابخوانی امسالم رو نصف کردم.

الان اورژانسم. باز با پسر ایرانیه.

گیزی بهم پیام داد و گفت هماهنگ کن ببینیم همو. واسه چهارشنبه به توافق رسیدیم.

حامد، دوست‌دختر جدیدشو برد ترکیه و به خانواده‌ش معرفی کرد. بی‌اندازه خوشحال شدم.

مظلوم شدم. هروقت مریض میشم مظلوم و نگون‌بخت میشم.

حالا که اون کتابه رو تموم کردم، باید هرطور شده تا اخر جولای اون دوره سونو رو تموم کنم. این سری که برم ایران کتابایی که خوندم رو با خودم میبرم و چندتا کتاب جدید میارم جاش. نمیخوام کتابای المانم زیاد شه. تو اسباب‌کشیا واقعا دردسره. از سمتی، نمیخوام کتابخونه تبریزم بمیره. میخوام کماکان به زایش خودش ادامه بده و بروز شه.