استاد جراحی بیمارستان بهم پیام میده و هر بار که میخواد به قهوه دعوتم کنه بهونه میارم. نباید اون روز تو رو درواسی بهش شماره میدادم. کاش خودش درک میکرد ادم نباید به یکی ۱۰-۱۵ سال جوون‌تر از خودش پیشنهاد قهوه بده. نمیدونم. شایدم سنمو نمیدونه.

امروز با یه پسر دیگه رفتم دیت. که تازه اونجا فهمیدم یونانیه. هر لحظه از دیت فاجعه بود. از همون لحظه اول که شروع کرد و توضیح داد چرا از مردم ماسادونیا خوشش نمیاد و اونا یونانی نیستن، حس بدم شروع شد. هرچند از نظر تاریخی درست میگفت. ولی نمیدونم چرا حس بدی گرفتم. هی ازم میخواست منم حرف بزنم. و منی که اصولا پر حرفم، تازه اونجا فهمیدم نه! اگه از یکی خوشم بیاد پرحرف میشم. در غیر اینصورت ترجیحم سکوته. وقتی دیدم هی اصرار میکنه دلم سوخت. بحث رو بردم سمت اسکندر و هفاستیون و شروع کردم به حرف زدن. یکم تعجب کرد که چقدر اطلاعات دارم اما به روش نیورد. وقتی فهمید از روشنک نفرت دارم خنده‌ش گرفت. جریان احترام زن و مادر شاه هخامنشی که هفستیون رو با اسکندر اشتباه گرفته بودن رو که تعریف کردم، خندید و گفت اینو تو کتاب تاریخ مدرسه‌شون خونده بود و جای خیلی دوری از ذهنش بوده.

خدا رو شکر ساعت ۱ با گروه کتابخوانی قرار داشتم و باهاش خداحافظی کردم. اما تا دم کتابفروشی اومد! و نتونستم بگم نیا! روم نشد بهش بگم: به درد هم نمیخوریم خداحافظ. یعنی الانم اگه به اون لحظه برگردم بازم اینو نمیگم! اخلاقی نیست. ولی نمیدونم چجوری منظورمو برسونم. هنوز پیامش برای ست کردن قرار بعدی رو سین نزدم و این بهم استرس میده.

ولی این شرح کامل همه اتفاقای مزخرف امروز نبود! پامو گذاشتم تو کتابفروشی و داشتم سعی میکردم مغزمو از دیت خالی و پوچ امروز خالی کنم که یهو اون پسر ایرانیه وارد شد. در واقع امروز جلسه کتابخوانی بود و سمانه از من دعوت کرده بود برم. و خب خودش کشیک بود! من هیچ کدوم از اعضا رو نمیشناختم اما این پسر ایرانیه، مدیر گروهشون بود! کدوم پسر ایرانیه؟ همون که اون موقع تو جشن تولدی که با ندا رفته بودم، از اول تا اخر بهم زل زد و فرداش تو اینستا فالوم کرد و مدام دایرکت میداد و چند بارم خواست منو ببینه. حتا وقتی سین میکردم و جواب نمیدادم. در نهایت خیلی محترمانه براش نوشتم: شما از دوستای ندا هستین و من صرفا به همین دلیل براتون احترام قائلم. اما وقتی مدام دایرکت میدین و من مجبور میشم یا دیر سین کنم یا جواب ندم؛ حس بدی بهم دست میده چون اصولا با بی‌احترامی کردن مشکل دارم و این کار، خودمم اذیت میکنه. پس محبت کنید دیگه پیام ندین. اون پیامم ناراحتش کرده بود تو جواب، از خودش دفاع کرد که به نظرم حق داشت. منم دیگه جواب ندادم، اما توقعم نداشتم دوباره ببینمش! در کل رفتار هردو متمدنانه بود. هرچند ترجیح میدادم تهش نیاد سر بحثو باز کنه و دوباره اسم ندا رو بیاره.

در نهایت روز پر جزئیات اما بی‌اهمیتی بود. و قشنگترین بخشش دیدن یه کتابفروشی ایرانی بود.... .