این داستان: ادمیزاد خسته

ادمیزاد می‌ایسته زیر دوش و به ازای هر چنگ چهار انگشتی‌ای که فرو میبره لای موهاش، یه دسته موی جو گندمیِ قله‌دماوندی میان تو دستاش و ادمیزاد با خودش میگه: چقدر چی‌م کمه که موهای یه درمیون سیاه سفیدم رو سرم اروم نمیگیرن؟

بعد ادمیزاد میبینه همسایه نفهمش دست از چکش‌کاری بر نداشته هنوز. اونم ده شب. حوله به تن از حموم میاد بیرون و با خودش میگه کاش اینقدر خسته نبودم، یه چایی دم میکردم، یه اینترنت خوب داشتم و یه فیلم خوب‌تر میدیدم با اون شیرینیا که دیشب خریدم، یه کیف اساسی میکردم... ولی ادمیزاد خسته‌ست. چشماش باز نمیشه. به زحمت تونسته غذای دیروز رو گرم کنه و بخوره و یکم بخوابه و بعد بیدار شه دوش بگیره و باز حمله کنه به تخت‌خواب. دیگه نمیتونه چایی بخوره. فقط میتونه به چایی فکر کنه. پیام دوستشو میگیره که توضیح داده اون درمان سرگیجه که یادش داده، چقدر تو درمانگاه به کارش اومده و چقدر مریضاشو بهتر کرده. ادمیزاد به یاد میاره امروز هم پیرزن المانی که روش تشخیص مننژیت گذاشته بود، بهش گفته بود: شما باسوادید و این باعث میشه من مریض بهتون اعتماد کنم.

اینا خوبه ولی از خستگی روحی و جسمی ادمیزاد کم نمیکنه.

ادمیزاد فقط ارزو میکرد حقیقتا دوست داشته بشه. که نمیشه.

ادمیزاد تنهاست

خسته‌ست

بی‌خوابه

ادمیزاد چرا عین عنکبوت وصله به تار زندگی؟ کاش دست برداره از تنیدن ...

دویگو رفت

تو سال بالاییا فقط دویگو و زینب خوب بودن که خب خدا رو شکر دویگو دیگه رفت.... بخش از اینم بدتر میشه.

با اون عربه اشتی کردیم البته.

۱۴ اگوست

رفته ایران و چندتا جراحی داره و امروز هم سخنرانی داره. تو بیمارستان بین‌المللی. اون روز به روز موفق‌تر میشه و من هیچی برای ارائه ندارم. کل همتم این بود صندلی تازه واسه بخش بخرم که کمر رزیدنتا داغون نشه. همیشه همه بازدهی‌م همین بوده. سطح فکرم همین بوده. دو سه ماه دیگه کنتنیس دارم ‌ و قراره با سر بیفتم. هیچی واسه ارائه ندارم در حالی که خواهرش که ۸ سال از من کوچیکتره اچ ایندکس حسابی داره، کمربند نمیدونم چه رنگی تو فلان رشته ورزشی داره. بلده کباب سیخ کنه. دانشجوی سراسریه. انگلیسی‌اش رو هم از فارسی بهتر حرف میزنه. و ساز بلده. این تازه خواهرشه. از خودش بخوام بنویسم چشام کور میشه.

نباید با چنین فردی میرفتم تو رابطه. هرروز میفهمم چقدر جلوش هیچی نیستم. چقدر کمم. عصبی‌م میکنه.

۱۲ اگوست

واسه ادمی مثل من که کل هنرش، شمشیرش، توانایی‌ش، آسش خلاصه؛ نوع صحبت کردن و قانع کردنش بود؛ مهاجرت و عدم تسلط به زبون اینا واقعا و صراحتا کار اشتباهی بود.

بعدی:

واسش یه فابرکاستل ۱۲۰ رنگه خریدم که با هزینه ارسال و کاغذ کادو و اینا شد ۲۶۲ یورو. و گس وات؟ ۳ عصر میره فرودگاه و بسته من ۸ شب میرسه خونه‌ش............. یعنی پنج ساعت بعد رفتنش.... بسته‌‌ی مغمومم نمیرسه دستش....... این غمگینم میکنه. من و بسته‌م هردو اندوهگینیم...):

۱۱ اگوست

۵ هفته بعد میرم ایران یه سر. ده روز میمونم و خیلی زود برمیگردم. استادامو دوست دارم. دوستامو دوست دارم. حتا پارتنرمو که مطمئنم بهم خیانت نمیکنه و با احد دیگه‌ای جز من تو رابطه نیست، اما ذره‌ای حتا دوستم نداره رو هم دوست دارم.

ولی این بیشعوری که مسئول نوشتن برنامه کشیکاست رو میخوام خفه‌ش کنم حامل بیشرفو!

تو کافه تریا نشستم و دارم cxr میخونم. برم به بستنی سفارش بدم شادی خونم بره بالا.

شگفت

ادمیزاد موجود عجیبیه

مثلا من در این مقطع ترجیح میدم بشینم به کراشی که هیچوقت دوستم نداشت فک کنم تا به پارتنرم که دوستم نداره.

نمیدونم. حسم اینه که تو اولی خورد نشدم. نشکستم. رابطه‌ای نبوده و همیشه منتظر بودم و در اوج سکوت، اشک ریختم و بهم توجه نشده. نه اینکه یکی اتیکت پارتنر بخوره و بهم توجه نکنه!

چقدر به دردم میخوردی. چه حیف که دوستم نداشتی. چقدر کنار هم میتونستیم خوشحال باشیم پسر. کاش همیشه موفق باشی.

اخرین روز هاسپیت

فردا اولین روز رسمی کارمه.

تنهام.

مظلومم.

بهم زور میگن.

زورم نمیرسه.

کسی دوستم نداره.

و همین.

فردا اولین روز کاریمه و کل اینا کمر بستن به شکستنم.

شار عوضی تو ماه این اربایتونگم دو تا شیفت روز تعطیل نوشته در حالیکه هیشکی ماه اول شیفت نداشته!!!!

کنتنیسم دو ماه دیگه‌ست.

همینم باعث شده متحد شن زمینم بزنن.

اثاث کشی نزدیکه و باید ده بار برم بیام.

بدهی

قرض

باید اخر ماه پول بدم به خانواده‌م

رابطه عاطفی‌م بسیار شکننده‌ست و با پارتنرم دو تایی داریم دهن همو صاف میکنیم

میخوام گریه کنم

از همه این اشغالا بدم میاد

از زندگی بدم میاد

تفففف

۲۵ جولای

بسم‌الله.

اولین LP موفق خودم رو امروز انجام دادم.(؛

امروز بیست و سه جولای

پرواز دیروز بالای یک ساعت و نیم تاخیر داشت. خیلی دیر به هامبورگ رسیدم و چون یادم رفته بود به مادرم خبر این تاخیر رو بدم و تایمی که انتظارش رو داشت، انلاین نبودم؛ به شدت نگران شده بود. شب از نیمه گذشته بود که به خونه رسیدم و یک بار دیگه به یاد اوردم وقتی دونه دونه کرم‌ها و شامپوهای عزیز دلم رو به جرم بالای ۱۰۰ سی سی بودنِ کریر داخل کابین، ازم گرفتن، با چه شرم و خشمی عرق پیشونی‌م رو پاک کردم. مبهوت نگاهم میکردن و برام توضیح‌ میدادن چه راه‌هایی وجود داره تا بتونم همه رو با خودم بیارم. گفتم پاسپورتم پیشم نیست و نمیتونم چمدون رو تحویل بار بدم. گفتن میتونیم نگه داریم تا دفعه بعد که اومدین بهتون تحویل بدیم. گفتم من امیدوارم دیگه هرگز سمت این کشور نیام. سکوت کردن. گفتن اگه نگه داریم کسی هست بیاد ازمون بگیره؟ اقای پارتنر رو میگفتن. مطمئن بودم جوابش چیه: واقعا به‌صرفه‌تر نیست بندازی‌شون دور و یکی دیگه بخری؟ با مرور همین جواب گفتم: نه. وقتشو نداره. بعد اخرین کرمی که بهم دادن و گفتن این یکی رو میتونید ببرید، همونجا رو میز گذاشتم و لپتاپمو چنگ زدم و کوله و چمدون رو برداشتم و رفتم سمت گیت. چندتایی صدام کردن و گفتن این کرم اخری؟ گفتم همونم نمیخوام. حس بدی داشتم. اون موقع که اون وسیله کوچیک رو همه جای وسایلا و کمربند و گوشی‌م میکشیدن، در حالیکه یه دور چک شده بودم؛ از ته قلبم عصبانی بودم. با ساعد پیرن سفیدم عرق پیشونی‌م رو خشک کردم و یادم افتاده چقدر خوشحالم کرم‌پودر ندارم تا لباسم به عادت همیشه، چرک نشه. چرک؟ مشتی ادم که به تلافیِ ۲۰ سی‌سی کرم اضافه، کیلو کیلو گوه میخورن.

بحث کرم نبود. اون شامپو که اخراش بود. اون کره‌ی بدن رو هم میتونستم دوباره بخرم. حس کردم بهم توهین شده. شایدم از خودم عصبانی بودم که چرا چنین قانونی رو نمیدونستم. شایدم یک‌بار دیگه از خودم پرسیدم تو بعنوان مسافر تو این کشورِ سوم که نه وطن خودته نه المان، چی‌کار میکنی. بهرحال تنها نقطه روشن این نیم ساعت چندش، جایی بود هربار یه مامور تازه میومد باهام حرف بزنه و میپرسید: مادام، انگلیسی صحبت میکنید یا المانی؟ باقی همکاراش سفت میگفتن المانی و این نمیدونم چرا مغرورم میکرد! همین دیگه. هربار سر چیزای کوچیک راضی شدم که دهنم صافه و به هیچ‌جا نمیرسم.

صبحی بالای ۹۰۰ یورو غشنونگ کنتنیس گرفتم در حالی که تو حسابم ۷۰۰ تا بیشتر نیست.

گفتن میتونی واسه امتحان ثبت‌نام کنی

اوکیه ولی با این حافظه و مغزی که زاییده دقیقا چه امتحانی؟ اونم در شرایطی که از هفته بعد هرروز بالای ۱۲ ساعت باید سر کار باشم.

فکر کردن بهش هم دهنمو سرویس میکنه.

اقای پارتنر معتقده این ترسا مسخره‌ست. در کسری از ثانیه باید ثبت‌نام کنم چون پاس میشم.

بهش گفتم بیفتم باید برگردم مام میهن. گفت نه. میگیرمت میمونی. حالا با همین ادبیات نگفت ولی تهش همین بود. فک کن این همه بلندپروازی کردی تهش چون گرفتنت بمونی! کاش شعور درس خوندن داشته باشم.

بیست و دو جولای

زندگی همینه دیگه. همین چیزای ساده‌ای که یه زمانی فکر میکردی خیلی چیز عجیبیه. خیلی رویاییه. و بعد از حصول، میبینی واقعا واسه یک بار خوبه. هیچ لذتی در حد دیوانه‌ کردن وجود نداره.

باید به المان برگردم. و چندی بعد به ایران برم. هی از این کشور به اون کشور. فقط تا عمر، جوری، زمانی، جایی، تموم شه.

صبح دوشنبه. سرکار نرفتم.