پرواز دیروز بالای یک ساعت و نیم تاخیر داشت. خیلی دیر به هامبورگ رسیدم و چون یادم رفته بود به مادرم خبر این تاخیر رو بدم و تایمی که انتظارش رو داشت، انلاین نبودم؛ به شدت نگران شده بود. شب از نیمه گذشته بود که به خونه رسیدم و یک بار دیگه به یاد اوردم وقتی دونه دونه کرمها و شامپوهای عزیز دلم رو به جرم بالای ۱۰۰ سی سی بودنِ کریر داخل کابین، ازم گرفتن، با چه شرم و خشمی عرق پیشونیم رو پاک کردم. مبهوت نگاهم میکردن و برام توضیح میدادن چه راههایی وجود داره تا بتونم همه رو با خودم بیارم. گفتم پاسپورتم پیشم نیست و نمیتونم چمدون رو تحویل بار بدم. گفتن میتونیم نگه داریم تا دفعه بعد که اومدین بهتون تحویل بدیم. گفتم من امیدوارم دیگه هرگز سمت این کشور نیام. سکوت کردن. گفتن اگه نگه داریم کسی هست بیاد ازمون بگیره؟ اقای پارتنر رو میگفتن. مطمئن بودم جوابش چیه: واقعا بهصرفهتر نیست بندازیشون دور و یکی دیگه بخری؟ با مرور همین جواب گفتم: نه. وقتشو نداره. بعد اخرین کرمی که بهم دادن و گفتن این یکی رو میتونید ببرید، همونجا رو میز گذاشتم و لپتاپمو چنگ زدم و کوله و چمدون رو برداشتم و رفتم سمت گیت. چندتایی صدام کردن و گفتن این کرم اخری؟ گفتم همونم نمیخوام. حس بدی داشتم. اون موقع که اون وسیله کوچیک رو همه جای وسایلا و کمربند و گوشیم میکشیدن، در حالیکه یه دور چک شده بودم؛ از ته قلبم عصبانی بودم. با ساعد پیرن سفیدم عرق پیشونیم رو خشک کردم و یادم افتاده چقدر خوشحالم کرمپودر ندارم تا لباسم به عادت همیشه، چرک نشه. چرک؟ مشتی ادم که به تلافیِ ۲۰ سیسی کرم اضافه، کیلو کیلو گوه میخورن.
بحث کرم نبود. اون شامپو که اخراش بود. اون کرهی بدن رو هم میتونستم دوباره بخرم. حس کردم بهم توهین شده. شایدم از خودم عصبانی بودم که چرا چنین قانونی رو نمیدونستم. شایدم یکبار دیگه از خودم پرسیدم تو بعنوان مسافر تو این کشورِ سوم که نه وطن خودته نه المان، چیکار میکنی. بهرحال تنها نقطه روشن این نیم ساعت چندش، جایی بود هربار یه مامور تازه میومد باهام حرف بزنه و میپرسید: مادام، انگلیسی صحبت میکنید یا المانی؟ باقی همکاراش سفت میگفتن المانی و این نمیدونم چرا مغرورم میکرد! همین دیگه. هربار سر چیزای کوچیک راضی شدم که دهنم صافه و به هیچجا نمیرسم.
صبحی بالای ۹۰۰ یورو غشنونگ کنتنیس گرفتم در حالی که تو حسابم ۷۰۰ تا بیشتر نیست.
گفتن میتونی واسه امتحان ثبتنام کنی
اوکیه ولی با این حافظه و مغزی که زاییده دقیقا چه امتحانی؟ اونم در شرایطی که از هفته بعد هرروز بالای ۱۲ ساعت باید سر کار باشم.
فکر کردن بهش هم دهنمو سرویس میکنه.
اقای پارتنر معتقده این ترسا مسخرهست. در کسری از ثانیه باید ثبتنام کنم چون پاس میشم.
بهش گفتم بیفتم باید برگردم مام میهن. گفت نه. میگیرمت میمونی. حالا با همین ادبیات نگفت ولی تهش همین بود. فک کن این همه بلندپروازی کردی تهش چون گرفتنت بمونی! کاش شعور درس خوندن داشته باشم.