نمیدونم. شاید اگه من مرد بودم، با دیدن عروس منتخبِ مامانم اینا تو لباس سفید، دوماه بعد ازکات با دوستدخترم؛ یادش میفتادم.
حس میکنم وقتی عروس میخندید، یاد دوستدخترم میفتادم.
یا از کنار ذهنم میگذشت که: الان اون دختره داره گریه میکنه.
یا شاید یه شب خوابشو میدیدم.
نمیدونم.
حس میکنم من چنین پسری نمیشدم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵ ساعت 1:3 توسط غزل
|
چون بعضیا کامنت گذاشتن، این قسمت رو تغییر میدم و بیشتر مینویسم: