(در تشریح تصویر دو اغوش و یک صورت)

من همیشه دلم این کیفیت از اغوش رو میخواست.
همین‌طور که مرز بشکنه، تن توی تن فرو بره. دو تا ادم، تبدیل بشن به یک. که یک چشم برای دیدن یک راه، کافیه…. که من در تو فرو برم و تو در من… که اختلاط، همگن، نه مخلوط که محلول…. که توی هم حل شیم…. تو توی رگ‌های تنهایی من بالا بری…. اوندهای خشکم سیراب شن… سبز شم…. که سبز شدن من، سرسبزی توست…. سبز شیم. و قدمون به افتاب برسه. و خورشید… و مثل خورشید…
من
دلم چنین آغوشی میخواست…
که چانه‌م روی شانه‌ت قرار بگیره… و به هیچ گریه‌ای نلرزه… به هیچ حمله‌ای، فرونریزه… که قرار بگیرم… نه روی شونه‌ت، که کنج شونه‌ت. کنج. جایی بین رگ تپنده‌ی وجودت و سرسختی شونه‌ت. که اگه باورم به وجود پوچ خدا نمی‌شکست و هنوز به جریان مضحک «حبل‌الورید» یقین داشتم؛ میگفتم روی شونه‌ت، کنار خدا… کنار خود خدا.
که تو موهای من رو نفس بکشی و من قطره‌های درخشان پیشانی تو رو.
نشد
نشد
حتا به سمت شدن هم پیش نرفت
بارها سایه‌های پوچ رو با تو اشتباه گرفتم
بارها اشتباه گرفتم
و در نهایت فهمیدم شاید تو رو پیشتر‌ها، قبل از موجودیت اصلا، جوری در اغوش گرفتم که در منی. شاید وصال، قبل از شروع رقم خورده. شاید در منی. به هر حال یقین دارم هر جا که باشی، تو این دنیا نیستی. بیرون از من نیستی. توی مغز من نفس میکشی. با منی. و پی تو نخواهم گشت.
اخرین دقایق ۱۶ جولای ۲۰۲۶
هامبورگ
در بازگشت از بیمارستان