من همیشه تو زندگیم مضطرب بودم. همممیشه. همیشه چیزی هست که بابتش استرس داشته باشم. یا استرس دارم، یا افسردگی. به ندرت پیش میاد نترسم. همیشه چیزی هست که دارم ازش میترسم، و اگه نباشه؛ در اون لحظه؛ در غمگین ترین حالت خودم فرو رفتم تو گوشی یا فیلم یا هرچی. به همین علت خوب اورژانس منیج میکنم: اون استرس، با جمع کردن اورژانس تعدیل میشه.
یک جا رو اما، به خوبی یادمه: جایی از انگشتشمارلحظات زندگیم که استرس نداشتم: خونه نامزد سابق تو وین. داشت غذا رو اماده میکرد. پیرهن بلندم تنم بود. نشسته بود کف زمین، تکیه زده به مبل، زانوهامو بغل کرده بودم، یهو انعکاس خودم رو توی پنجره سرتاسری دیدم. شب بود و خونه رو یه نور نارنجی روشن کرده بود. تصویر محو و تاریک من با موهای بلند و اتو نخورده، با همون وز وزی های همیشه، افتاده بود روی شیشه. حلقه دستامو از دور زانوهام باز کردم و تکیه زدم به پایه مبل. واقعااااا اروم بودم. چهره نامزد سابق رو تو پنجره دیدم که بهم نگاه میکرد. اومد کنارم نشست و گفت: غزل؟ چی شده؟
لبخند زدم گفتم: خوبم.... خیلی خیلی خوبم. هیچ وقت اینقدر خوب و اروم نبودم.
اون خوب بودن، اون اروم بودن، تا دوسال و اندی، یعنی تا دیشب، دیگه تجربه نکرده بودم.
دیشب موقع خواب، خودم رو تصور کردم که کنار خودم دراز کشیدم، تکیه زدم به آرنجم که ستون بدنم شده و به خودم نگاه میکنم. به خودم گفتم: من میمونم. هرچی بشه و هر اتفاقی بیفته، من پیشتم.
چون بعضیا کامنت گذاشتن، این قسمت رو تغییر میدم و بیشتر مینویسم: