تهران

گرونی ... گرونی،... گرونی....

نمیدونم خانواده‌م چحوری پیش میرن

نمیدونم بقیه خانواده‌ها چجوری پیش میرن

اصن زندگیا چجوری میره جلو

خرید از سوپرمارکت زیر ۱ میلیون در نمیاد

به صاحب سوپری گفتم: شما حساب دفتری هم دارین؟ درجا گفت نه متاسفانه. من منظورم این نبود. میخواستم اگه کسی بدهی داره پرداخت کنم. ولی فکر کنم سوالمو درست نپرسیدم.

همه چیز گرونه

همه جا گرونیه

تو ایران مال که راه میرفتم موج غم میزد تو صورتم

تو المان هم درسته همه خوشحالن... اما من که راه میرم خوشحال نیستم

اینجا

هم من خوشحال نیستم هم بقیه

فکر کنم وطن یعنی همین

حال مشترک

حتا در دو قطبی‌ترین جوامع

مهدیه محدثه آتنا

به سه نفر از دوستای دبیرستانم زنگ زدم. سه تاشون هم بوق اول جواب دادن. هنوز شماره خط ایرانم رو داشتن. یکی‌شون عمومیه، یکی‌شون دندانپزشک که جفتشون فردا صبح شیفت درمانگاه داشتن. سومی هم ده روز دیگه نوبت زایمانشه.

هر سه تا برنامه‌هاشون رو خالی کردن صبح فردا منو ببینن.

فک کنم دوستام دوستم دارن.

همکلاسی/ آخر

گفت و گو با ادیب حالمو خیلی خوب کرد. ظاهرا برای خودش هم خوب بود. یه جاش عصبی شدم و تندی کردم که با این همه هوش و استعداد و اون رزومه، هنوز پزشک عمومیه. هنوز این دست و اون دست میکنه. خیلی تهاجمی گفنم: ادیب تو کل این ۳۱ سال زندگی تو باهوش‌ترین ادمی هستی که من دیدم. (اومد به خودش غره شه و لذت ببره که در جا ادامه دادم) و دقیقا و بطور همزمان، عقب‌ترینشون. داری این همه استعداد رو حیف میکنی. طرف نصف نبوغ تو رو نداره داره تو المان ب ام و سوار میشه و رزیدنت سال سه و چهاره. داری چی کار میکنی با زندگیت؟ کی یه خط رو میگیری میری جلو؟

تو سکوت گوش میداد. معلوم بود حرفام شده بود پتک. ولی دلم براش می‌سوخت. اون دوستاش که دوره‌ش کردن و ته ته فکر و ذکرشون خیانت به زن و طلاق دادن زن اولی و گرفتن دومیه که اینا رو بهش نمیگن. یکم از خودم ناراحت بودم که دارم بد باهاش حرف میزنم. ادامه دادم:

من میدونم خیلی چیزا دست تو نبست. جنگ و بسته شدن و سفارت و همه اینا شرایط تحمیلیه. ولی یه کاری کن ادیب. اصلا برو ۶ ماه بمون ایروان و از سفارت اونجا اقدام کن. یه کاری کن. پول نداری قرض کن نداری ماشینتو بفروش هرکار میکنی بکن. فقط.... ببخشید من نمیحوام ناراحتت کنم. دوست ندارم ازم برنجی ولی فقط حرص میخورم سر همه هوش و نبوغی که داری. یه کاری کن رفیق. تو خودتو برسون هامبورگ اشتله و بیمارستانت با ما. من از همین حالا میتونم رشته مورد علاقه‌تو تو بیمارستان خودمون اوکی کنم. فقط بیا.

یه جایی جمله‌هامو قورت میدادم، نصفه میگفتم، به این کاملی‌ای که اینجا نوشتم بیان نکرد. دلم نمیخواست غرورش بشکنه. دوست نداشتم فکر کنه خودمو بالاتر میبینم. واسه همین مدام اشاره میکردم هوشی که داره (و واقعا زیاد و بی‌حد هم هست) داره حیف میشه.

- داری حیف میشی ادیب... همین... .

خداحافظی کردم و پیاده شدم.

فرداش پیام داد: من به همه این تلنگرها نیاز داشتم. قانع شدم زودتر تصمیم بگیرم. ازت ممنونم. ازت خیلی ممنونم.

و این دیدار هم تموم شد و رفت تا شاید سه سال بعد. که باز از زخم‌های احتمالی سه سال بعد بگیم.... که باز تو دلمون واسه همه اون زخما گریه کنیم و تو چهره بخندیم.

در انتهای اون پیام گفت:

اونچه جالب بود این بود که در کل ای

همکلاسی/ سوم

براش تعریف کردم. همه چیز رو. مو به مو. به کلش تو سکوت گوش داد. وقتی کارای منطقی کرده بودم با حرکت چشم و ابرو تایید میکرد. وقتی میدید بیش از حد سادگی کردم عضلات صورتش رو کاملا ماسکه حفظ میکرد تا بهم حس بدی نده و وقتی میدید حرفایی شنیدم که نباید یا ظلمی بهم شده که نشاید، لبخند تلخ میزد.

حرفام که تموم شد گفت:

غزل. راستشو بگم؟ بهت حسودی‌م میشه که اینقدر خوش‌شانسی. دفعه اولی که دوچرخه سوار شدی هم قطعا خوردی زمین. اینم رابطه اولت بوده. طبیعیه خطا کرده باشی، من هنوزم به اون جمله «زنی که خرج نداره ارج نداره» اعتقاد دارم به این سبک که زنی که ما مردا براش افورت ذهنی نذاشته باشیم، زنی که همیشه برامون اویلبل باشه، برامون چندان ارزشمند نیست. تو بخاطرش میرفتی کنگره‌های کشورای دیگه تا در حد چند ساعت ببینیش، و بعد ازش تشکر میکردی که مرسی برای رابطه‌مون وقتی میذاری و بعد کنگره میای بریم یه بستنی بخوریم!!! به اینا میگن خطا. به این که میگی هیجانی بودی، زیادی حساس و زودرنج بودی و زود گریه‌ت میگرفت میگن خطا. اما ... ما در نظر نمیگیریم همه چیز درست شب بله‌برون تو خراب شد! بهترین شب زندگی یه دختر! این دستکاری روانی بوده که همه چیز رو انداختن گردن تو.»

حرفاش در این خصوص این جا تموم نشد. تو ماشین، همینطور که داشت تبریز رو زیر و رو میکرد تا چایی پیدا کنه، همینطور که نگاهش به جلو بود و مشغول رانندگی، یهو اروم گفت: غزل.... اگه ازدواج میکردی چی؟ اگه با اون همه دخالت بیچاره میشدی چی؟ برات سخت بود، له میشدی، ولی تو تا مادر شدن جلو میرفتی. اگه بچه‌دار میشدی و مجبور بودی تمام عمرت سکوت و تحمل کنی چی غزل....... چی به سرت میومد؟

یاد دو سه سال پیش افتادم. اون ماه‌های اول اشنایی. وقتی پشت تلفن به مامانم گفتم: مامان این اقا شاهکاره، خیلی خوبه، من واقعا دوستش دارم... اما با ادیب.... گپ زدن و حرف زدن با ادیب بیشتر بهم انرژی میداد. درسته دوستانه بود و هیچ حرف رومانتیکی بینمون رد و بدل نمیشد، اما پر از شور بود، حس میکردم منو واقعا میفهمه. چقدر میخندیدیم. مامانم یهو عصبانی کفت: بسه غزل. ذهن نشخوارکننده‌تو از برق بکش بیرون و «شاددیغیوا شیریننیغ المه» (به ترکی یعنی خوشی نزنه زیر دلت!، نزن زیر میز، الکی واسه خودت بدبختی نتراش)، منم دیگه هیچ وقت به ادیب فکر نکردم و روز به روز بیشتر عاشق نامزد سابق شدم. هرروز به دلایلی تازه. همونطور که به خودش گفتم: عشق من ... چقدر تو نوجوونیام میترسیدم بعد ازدواج، زندگی برام تکراری شه... میترسیدم نتونم تا ابد دوست بدارم و عادت، از سر تا پای زندگی‌م بالا بره. اما عزیزم تو اینقدر شکوهمندی که هر صبح به ده‌ها دلیل تازه، از نو عاشقت میشم.» سرشو مینداخت پایین و میگفت: نگو اینجوری غزل، یه روزی میفهمی من اون فرشته‌ای که فکر میکردی نبودم و جلوی چشمات فرو میریزم. من از اون روز میترسم. با صدای اروم میگفتم: ماه‌ها گذشته و اون روز نرسیده جان سبز من. اگرم رسیدم، خودم از پسش بر میام! تو اونقدر خوبی که خودت هم نمیتونی تصور کنی.

اینا از مغزم رد شد. این همون ادیب بود. همون ادیبی که حتا طی اون رابطه یه بار دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شد. شیشه ماشین رو کشیدم پایین، ادیب تو تاریکی رانندگی میکرد و یحتمل داشت به نسخه‌ی «متاهل بدبخت» من فکر میکرد که چیزی نمیگفت.

گفتم: یه اعترافی بکنم؟

- بگو

- تو بخش زیادی از اون رابطه این من بودم که حرف میزدم. و اگه جایی سکوت میکردم، شاید خیلی صحبت...

سرشو با تاسف تکون داد و بقیه جمله رو اون گفت: صحبت مشترکی بینتون پیش نمیرفت.

نگاهش کردم. یهو گفت: به کی میگی؟ به من؟

سیگارشو گذاشت بین لباش و فندک زد. ادامه داد: به من میگی که پیش هیچ کدوم از دوست‌دخترای چند سال اخیرم نتونستم خود واقعی‌م باشم؟ اره حرف میزنیم، شر و ور میگیم، میخندیم، ولی نمیتونم دقیقا بگم چیا منو به وحشت میندازه، چیا ناراحتم میکنه، نمیتونم نقابمو بردارم.

سکوت کرد. یهو شروع به گفتن تیره‌ترین بخش‌های زندگی‌ش کرد.

وسطش گفت: شاید برات سوال شه چرا دارم اینا رو بهت میگم

پریدم تو جمله‌ش: اره. چرا داری بهم میگی؟

- نه خب حالا بحثمون این نیست بذار بقیه قصه رو بگم

- چرا اینا رو بهم میگی ادیب؟

- غزل بذار

- چرا اینا رو بهم میگی ادیب؟؟

- نمیدونم غزل!!! شاید دلم میخواد ازم بدت بیاد!

سکوت شد

حدسای جالبی نزدم. فکرای خوبی نمیکردم. واقعا اون لحظه جواب میخواستم:

پرسیدم: چرا؟

من من کرد، پیچوند، سکوت کرد، خنده‌های عصبی کرد، تهش گفت: چون میترسم ازم بدت نیاد.

- من دیگه به سختی از ادما خوشم میاد رفیق! تو لازم نیست نگران ...

- این نیست! منظورم این نیست. من نمیگم خوش اومدن. میگم یعنی مثلا اینکه بهم خنثی نباشی و ...

- ادیب یه جوری رو کلمه‌ها ماله نکش که خدای نکرده رو غرورت لک نیفته!

- غزلللل. من فقط میخوام تو ذهنم این اطمینان رو به خودم بدم که غزل از من بدش میاد. تمام. و هیچ اتفاقی هم نخواهد افتاد. اما اگه این نباشه... اگه چنین اطمینانی به خودم ندم.... بدبختیام شروع میشه، اونوقت دست‌پاچه میشم، نمیدونم بعدش چی میشه. از بعدش میترسم. من فقط میترسم.

خیلی اروم گفتم: من و تو رفیقیم. رفیق هم باقی میمونیم. اتفاقی هم نمیفته نترس. بعدم ادما بر اساس ری‌اکشن طرف مقابل زندگی نمیکنن! کاری رو میکنن که دلشون میخواد! وگرنه زندگی‌ت میشه منفعلانه.

سکوت کرد

یهو با خنده گفتم: دارم از تشنگی میمیرم. چایی نه اقلا یه اب معدنی بده دستم.

زد زیر خنده. رها. ازاد. بی‌واهمه. خنده‌ای که هیچ ربطی به جمله «یه بطری آب بخر» نداشت و واضحا از حس رهایی میومد.

ترمز کرد و گفت چی بگیرم برات؟

- خودم میخوام انتخاب کنم.

داخل مغازه شدیم. یهو بستنی لیوانی دیدم. چند وقت بود نخورده بودم؟ یکی برداشتم و نشونش دادم. نگام کرد و گفت: خب اوکی ولی تشنه‌ته. بیا نوشیدنی هم بردار. گفتم نه همین کافیه مرسی. گفت: بیا غزل. بیا امشب میخوام ریخت و پاش کنم. زدیم زیر خنده. یه انرژی زا برداشت و منم یه اب‌اناناس برداشتم. یه نگاه کرد به بطری تو دستم و باز زل زد به یخچال. یه دیقه، دو دیقه، سه دیقه... گفتم چیه؟ گفت: دارم میگردم ببینیم اب آناناس بهتری پیدا میشه؟ از جلوی یخچال رد شدم و گفتم: این همون پرفکشنیسمه که داره زندگی‌تو میبلعه.

رسیدیم به صندوق.

مغازه‌دار رمزشو پرسید.

رمزو یادم بود.

باورش نمیشد. باورش نمیشد از سه سال قبل تا حالا رمز کارتش یادم باشه.

- نفرین تو حافظه‌ته غزل. همین.

همکلاسی/ دوم

پیاده شدیم. روبروی رستوران کنار میزهای بیرون ایستاد و گفت: کجا دوست داری بشینیم؟ بیرون یا داخل

- نمیدونم

- اینجوری میپرسم: دوست داری شامتو تو هوای ازاد بخوری یا داخل رستوران؟

- بستگی داره تو بخوای بعد شامت سیگار بکشی یا نه

- من اونقدرا ام سیگار نمیکشم. تو تصمیم بگیر.

رفتیم داخل. در رو که باز کردم کنار در ارم پاره‌شده «پلمپ شد» دیدم. زیر لب گفتم «پلمپ...»

- اون روزا خیلی از کافه‌های تبریز رو بستن... .

رفتیم داخل. دخترا و پسرای جوون نشسته بودن و حرف میزدن. چند نفر برگشتن سمتمون. حس کردم از همه اینا بزرگترم... مُسِنْ‌تر... حس کردم چقدر سن خوبی دارن.... چهره‌های جوان آفتاب‌نخورده، قلب‌های نشکسته، اعصابِ پینه‌نبسته و پوست‌های بی‌خط... .

- کدوم میز غزل؟

- یه میز کوچیک ...

نشست روبروم

شزوع کرد... شروع کرد به حرف زدن...... دوباره شدیم همون غزل و ادیب سه سال پیش... تو حرف هم میپریدیم..... بلند بلند میخندیدیم... کنایه میزدیم...

بهش کفتم: یادته سه سال پیش اینقدر حرف زیاد داشتیم و تو حرف هم میپریدیم که تو از گارسون خودکار خواستی تا چیزایی که به ذهنت میومد رو رو دستمال‌کاغذی بنویسی و به ترتیب تعریفشون کنی؟

گفت: هنوز اون دستمالا رو نگه داشتم. کنار همون جاسیگاری‌ طلایی که همون شب قبل رفتنت بهم کادو دادی.

پرسیدم: جاسیگاری الان کجاست؟

- خونه

- پس اینم بذار کنارش

و ادکلنی که براش از هامبورگ خریده بودم رو رو میز گذاشتم.

خجالت کشید: من دست خالی اومدم غزل

- این چه حرفیه. این فقط یه یادگاری کوچیکه

جعبه رو باز کرد. چهره‌ش سرخ‌تر شد و سریع بست.

- خوشت اومد؟

- کی باس دوست نداره؟

از روزهای سخت و تلخی که گذرونده بود گفت. از آسیبی که ناخواسته به یه دخترِ از پیش اسیب‌دیده‌ وارد کرده بود. ساکت شد و مرد از خجالت وقتی سرد و سخت بهش گفتم: «اگه از اول میدونستی قراره بری، حق نداشتی اینقدر خوب باشی.» از روزای تلخ سربازی، روزهای سخت جنگ‌های اخیر، تجربه‌های تلخش از فراموشی‌هایی که نمیخواست رخ بده از سمتی، براش موهبت بوده. همه این‌ها رو گفت و گفت. هنوز هیچی از غذا‌ش نخورده بود و من همه مدت که غذا میخوردم، به حرفاش گوش میدادم. چند بار حس کردم شاید مودبانه نباشه وقتی داره از روزهای سختش میگه، در حال غذا جویدن و قورت دادن باشم! اصولا باید توجه بیشتری نشون میدادم، مکث میکردم و بهش نشون میدادم بابت تجارب تلخش متاثر و متاسفم (که حقیقتا هم بودم) اما از صبح چیزی نخورده و واقعا گرسنه بودم.

حرفاش که تموم شد گفت:

تو بگو غزل. نوبت توعه. چه خبر؟

براش از روز مصاحبه کاری‌م گفتم. از این که بی‌پولی اول مهاجرت باعث شده بود برای قرار ۴ عصر، ۴ صبح راه بیفتم؛ این که بخش زیادی از راه رو ایستادم تا خط اتوی کت و شلوارم نشکنه، اولین ملاقاتم با اشمیت، سوالایی که پرسید، جوابایی که دادم، همه و همه رو براش تعریف کردم. با دقت گوش داد. حرکت ابروهاش در ری‌اکشن به هرجمله‌م... چقدر اروم‌تر شده بود... قبلا نمیتونست اینقدر متمرکز گوش کنه. قبلا که میگم بعنی روزای دانشجویی... وقتی با هم اکسترن بخش اعصاب بودیم و من از اول تا اخر کلاس قفل استاد بودم و ادیب کنار بقیه بچه‌ها، درگیر شیطنت بود. همیشه باهوش بود. همیشه باهوش بود... با ده درصد تمرکزش سر کلاس، از همه ماها بیشتر یاد میگرفت.. . رتبه برتر کنکور، جزو استعداد‌های درخشان دانشگاه، از اولین ریسرچر‌های ورودی، پسر بامزه و باهوش کلاس...

همه رو گفتم و رسیدم به اینحا که: و خب بعدش رفتم هامبورگ و اونجا

- چرا رفتی هامبورگ؟

- خب ... اره بنا به دلایلی رفتم و تو هامبورگ دارم تو یکی از بهترین بیمارستان‌های خصوصی‌ کار میکنم و دوستام ...

- چرا رفتی هامبورگ؟

نگاهش کردم: دنبال چی میگردی ادیب؟

- چرا رفتی هامبورگ غزل؟

سکوت کردم.

- چی میخوای بدونی؟

- کمکت میکنم. من توییترتو میخوندم.

رستوران رو سرم خراب شد.

- من ۷-۸ ماهه توییترمو بستم

- اره میدونم. اون سری که من خوندم، که خب خیلی وقت پیش بود، یه نفر اومده بود تو زندگی‌ت که انگار دنیا رو بهت داده بودن. کمکت کردم که بقیه‌ش رو بگی. برام تعریف کن غزل. کی باهات چی کار کرده؟

رستوران هر لحظه داشت ببشتر و بیشتر رو سرم آوار میشد.

همکلاسی/ اول

دیروز به قطعی برق گذشت.

صبح خونه ما برق قطع شد، ظهر تو مزون لباس و عصر تو ارایشگاه. هر کدوم دو ساعت در تاریکی!

شب با ادیب قرار شام داشتم. به رستوران مدنظر که رسیدم دیدم اونجا هم برق رفته. گوشی‌م اینجا رجیستر نشده و طبیعتا اینترنت هم نداشتم. گوشی مامانم رو گرفتم و زنگ زدم: ادیب من رسیدم ولی..

- برق نیست غزل. کجایی؟ با ماشین اومدی یا پیاده؟

- ماشین ندارم

- هر جا هستی واستا میام سوارت کنم با هم میریم یه جا شام میخوریم.

- من دقیقا جلوی خود رستوران هاکانم.

واستادم تا بیاد. اخرین بار دقیقا دو سه شب مونده به مهاجرتم یعنی ۳ سال قبل دیده بودمش. نمیدونستم ماشینش رو عوض کرده یا نه. حتا نمیدونستم ظاهرش تغییر کرده یا نه. کل این مدت دیگه در ارتباط نبودیم چون من نخواسته بودم. یکی دو سال پیش پیام داده بود که چون تو رابطه بودم به سردی و با �آقای دکتر اگه سوالی داشتین جوابش رو از این کانال تلگرامی پیدا کنید، موفق باشید� جوابش رو داده بودم. و بعد دیکه خبری نشد. تا وقتی خبر کنگره اسپانیا تو لینکدین پیچید و اونجا بهم تبریک گفت. و باز دیگه مرتبط نبودیم.

جلوی پام ترمز کرد. خودش بود. این بار دیگه با تیپ مردونه. دیگه خبری از شلوار جین و تیپ دانشجویی/سربازی نبود. دیگه تیپش سرباز/پزشکی هم نبود. دقیقا لباساش مناسب یه اقای دکتر با ۶ سال سابقه کار بود. پیرهن اتوشده‌ی آلبالویی تیره (و برخلاف همیشه اتوشده)، شلوار پارچه‌ای اتوشده، کفش‌های واکس‌زده، کمربند و سگک نقره‌ای، موهای فر استایل‌شده، ریش پروفسوری، عینک فرم‌مشکی، خودش بود اما به مراتب مرتب‌تر، آقاتر، جنتلمن‌تر.

تو ماشین یه موزیک المانی پخش میشد.

تا نشستم گفتم:

- چقدر اصلا عوض نشدی...

نگام کرد. خندید. ترمز دستی رو خوابوند و روند:

- کی رسیدی غزل؟

- دیروز

- باعث افتخاره که میبینمت... راحت از مرز گذشتی

- اره. سخت نبود.

- روز اول ایران چطور بود؟

- به قطعی برق گذشت.

زد زیر خنده و یه جمله طولانی به انگلیسی گفت که نفهمیدم. ادیب همیشه به انگلیسی حرف زدنش معروف بود. به ایلتس ۸.۵ اش که عین بمب تو دانشگاه ترکید. به اینکه وویس‌های انگلیسی‌ش دقیقا به اندازه وویس‌های فارسی‌ش طول می‌کشید، سرعت فکر کردن و حرف زدنش به انگلیسی دقیقا مثل فارسی حرف زدنش بود، ‌به مدرک زبان‌های متعددش؛ به انگلیسی و ترکیه‌ای و ژاپنی بلد بودنش. و حالا شروع کرده بود به یاد گرفتن المانی.

گفتم: یادت رفته؟ من هنوزم انگلیسی‌م خوب نیست.

- حقم داری. خیییلی از المانی‌ دوره. ولی زبون قشنگیه. رو قاعده و اصوله، دلیل داره، درک‌شدنیه

یهو به وجد اومدم. بالاخره یکی پیدا شد که المانی رو دقیقا عین من توصیف کرد. نگفت المانی سخت و مزخرفه. برگشتم سمتش و گفتم: اره ... اره.... دیدی؟؟؟ میبینی چقدر قشنگه؟ مال خود فلاسفه‌ست، هر ver ای یه دلیل داره،ge ای که میاد و تو میدونی اگه dichten یعنی سرودن gedicht یعنی انچه سروده شده!!! کمترین تغییرات زمان و مکان تو لغت به لغت این زبون مشخصه... . میبینی چقددددر یه زبان میتونه با شکوه باشه؟؟؟

به خودم اومدم، کاملا برگشته بودم سمت اون و تکیه داده بودم به در و برای توصیف بهتر کلمات از هر دو تا دستم و تمام عضلات صورتم استفاده میکردم.

همینطور که رانندگی میکرد برگشت، به همه این حالت‌ها نگاه کرد ‌و با لبخند گفت: تو ام اصلا عوض نشدی ... .

14 Aug, Flughafen

forudgaham
safare besyar tulanim be iran schoru schod chon parvazam be iran cancel schod va bayad marz ro zamini rad konam.
be scheddat az ruyaruii ba tabriz mitarsam
az khunamun mitarsam
ghable check in kardan gerye kardam. kash mishod in tano maghz bemire ve yeki no sh ro bekharam.

روز پرواز

اون موقع‌ها با یه دوست تست روانشناسی پر میکردیم

اون بزرگ‌شده المان بود، شاد و بی‌دغدغه

منم که معرف حضور هستم!

تو یه شاخص نمره یکسان گرفتیم: «معنای» زندگی! جفتمون نمره افتضاحی گرفتیم! جفتمون نمیدونستیم چرا زنده‌ایم و باید دقیقا با تقویم‌ها چی کار کنیم.

دیشب اخرین کشیک قبل از مرخصی‌م رو داشتم. رو تخت دراز کشیده بودم و فکر میکردم چرا خیلی وقته به رویام فکر نمیکنم؟ من رویا داشتم مادرخونده یه دختر بچه ۳-۴ ساله ایرانی بشم و با خودم بیارمش المان.

نمیخوام این رویا فراموش شه

جناب نامزد سابق باهاش مخالف بودن و ترجیح میدادن بچه خودمون رو داشته باشیم و منم قبول کرده بودم. اما الان میتونم برگردم به رویای خودم.

دختر قشنگم

لازم دارم پاسم رو بگیرم. دو سال دیگه طول میکشه. صبر کن. بهت میرسم.

اگه دخترم شی

اگه بهم امکان معنا یافتن زندگی‌م رو بدی

اگه اجازه بدی دوباره لذت دوست‌داشتن رو تجربه کنم؛

ممنونت خواهم بود.... .

برای همه شما که میخونید

دارید منو به کامنتایی که میذارید معتاد میکنید بچه‌ها....

من مدتیه کامنتایی ازتون میگیرم (و واقعا برام سواله چرا همه‌ش ترجیح میدین خصوصی بفرستین((((((((: ) که واقعا خوشحالم میکنه. خوشحال نه به مفهوم هیجان‌زده. خوشحال به این معنا که اون لحظه لبخند میزنم و ارومم.

حدسم اینه کسایی هم میخونن که کامنت نمیذارن.

فقط میخوام بطور کلی بفهمم چند نفر بیش از یک بار به این وبلاگ اومدن و من رو میخونن. دوست دارم بدونم.

اگه زحمت بکشین اعلام حضور کنید ممنون میشم.

میدونم وقتتون رو میگیره که بابتش ممنونم پیشاپیش.

قصه

مهمترین روایت زندگی‌ت چیه؟

اون داستانی که باهاش تعریف میشی

اونی که تو رو تعریف میکنه

برای من مقطعی عوض میشه

و مطمئنم چیزی که امروز تو ذهنمه، پنج سال دیگه فصلی از زندگی‌مه که حتا یادم نیست

همونطور که تو نامه‌هام برای عباس معروفی خودم رو «پزشک طرح اجباری و محکوم به زیست در نقطه‌ای دور» تعریف کردم در حالی که امروز، اون بحران که سه روز در هفته اب نداشتیم و روزهای زیادی برق؛ حتا یادم نمیاد. هیچ جا خودم رو با این موضوع تعریف نمیکنم. موضوع مال حدود ۴ سال قبله. ولی هم خودش هم اثرش از زندگی‌م پاک شده.

یا جریان کنکور ۹۲. دیگه من رو تعریف نمیکنه

یا تغییر رشته‌م تو پیش‌دانشگاهی

یا اینکه تو ۵ سال ابتدایی ۴ بار مدرسه عوض کردم

قصه‌ها بر اساس «زمان» عوض میشن.

حتا اگه سالها بهشون بچسبی

یادمه دوران دانشگاه از یه نفر دورادور خوشم میومد. هیچ وقت هیچ ارتباطی بینمون شکل نگرفت. اصلا هیچ مکالمه‌ای هم رد و بدل نشد! من فقط از دور میدیدمش. بعدم که دانشگاه تموم شد. تا یکی دو سال بعد دانشگاه هنوز داشنم به اون تصویری که از دور دیده بودم فکر میکردم! الان؟ چهره‌ش حتا به زحمت یادمه. حتا نمیدونم کدوم شهر در کجای دنیاست. هیچی. مطلقا فراموش شده.

تاثیر زمان رو نباید دست کم گرفت. حتا اگه بخوای به چیزی بچسبی، این زمانه که جلو میره؛ و تو رم با خودش جلو میبره.

برای نویسنده اون کامنت با تجربه تلخ: بنظرم به رشته ربطی نداره. خوب و بد همه جا هست. ادما، با رشته‌شون تعریف نمیشن. و امیدوارم زخمت، محل ورود نور باشه.

از خودم:

خیلی دوست داشتم باشگاه جز شونه‌ها و بازوم‌هام درصدی رو پاهام هم اثر بذاره! که خب نمیذاره.

عجب جلسه تراپی‌ای بود امروز.......

وحشتناک بود........ گریه م نگرفت... فقط به شدت به شدت به شدت شوکه شدم.... .

تراپی امروز ۱۰ اگوست ۲۰۲۶

پاسخ به کامنت

بیشتر کامنتایی که اینحا میگیرم خصوصیه. چنین کامنت‌هایی رو حتا اگه بخوام هم نمیتونم جواب بدم. کامنتی بود که حقیقتا برای جواب دادن قلقلکم میده. امیدوارم نویسنده‌ش، این پست رو هم بخونه:

دوست عزیز در رابطه با پست «رویووی طاعون» نوشته بودید «عشق قلم شما رو اینچنین پخته کرده». جدا از اینکه از شما ممنونم بابت وقتی که گذاشتید، اینکه مطلب رو مطالعه کردین و البته چنین لطفی هم به من داشته‌اید؛ باید بگم نه.... من از سال ۲۰۱۴ در سایت تخصصی ریویوو‌نویسی، ریویوو مینویسم و ۹۸ مین تاپ‌ریویوور زبان فارسی هستم. کتابی هم که نوشتم سال ۲۰۲۳ چاپ شد. واقعیت اینه که حتا نوشته‌های همون موقع هم ( چه متن‌های تحلیلی و چه متون عاطفی)، شاید چه بسا از نوشته‌های امروز توانمندتر هم بودن.

بعد از لطمه‌ای که دیدم، حداقل به مدت یک سال هیچ چیزی نتونستم بنویسم. به مدت چند ماه اول حتا از نگارش چند خط روزمره ساده هم ناتوان بودم. تراپیستم بی‌اونکه بدونه من به نگارش علاقمند بودم؛ بارها بهم پیشنهاد کرد احساساتم رو روی کاغذ بیارم. و منی که تا پیش از اون جریان به شدت در این زمینه ادعا داشتم؛ از کنار هم چیدن حتا چند لغت هم عاجز بودم. دفتر روزمره‌نگاری اون‌ روزهام موجوده: اولین متن‌ها که به فاصله ۶ ماه بعد نوشته شدن، در برگه‌هایی چروک از اشک‌های خشک شده، به شکلی روی کاغذ درج شده‌ن که بسیاری از اون‌ها نصفه‌نیمه، بدون فعل و برخی حتا بدون گزاره هستند.

متن‌هایی که امروز مبنویسم در مقایسه با متن‌های۳-۴ سال اخیر، محتاطانه‌تر؛ غیرمنسجم ‌تر و از نظر تمثیلی ضعیف‌تر هستند.

این توضیح رو نوشتم که به خودم هم یاداوری شه.

عشق حداقل با قلم من، مهربان نبود.

نقطه قوت

ریویوویی که برای طاعون نوشتم، بهم اثبات کرد: هنوز مغزم برای تحلیل، نگارش و جمله‌سازی؛ پویا و زایاست.

ریویوو/ طاعون

طاعون، عفریتِ ماندگاری است که موذیانه می‌جود؛ نمی‌میرد، باقی می‌ماند و آدمی را به استفراغ خون می‌اندازد.

جامعه‌ای که آرامش و شادی را از ثبات و پیش‌بینی‌پذیری می‌گیرد، عادت را ارزش می‌داند، حرف زدن از موش‌ها را سر میز غذا ممنوع می‌شمارد و وجود تهدید را به طرزی دفاع‌گونه انکار می‌کند، ناگهان خود را چونان اسیری مفلوک و بی‌اراده در چنگال طاعون می‌یابد. طاعون فقط جسم را بیمار نمی‌کند؛ حافظه را می‌فرساید، امید را می‌خشکاند و انسان را به موجودی بدل می‌کند که تنها در زمان حال زندگی می‌کند. این یکنواختی حالا به احساسات عالی ملت سرایت میکند، ناامید میشوند، به این ناامیدی خو میکند، و بی حافظه و بی‌امید تنها در زمان حال مستقر میشود.

اما طاعون، پیش از آنکه بیماری باشد، نامی است که کامو بر هر آنچه آزادی و انسانیت را از انسان می‌گیرد نهاده است. جنگ، استبداد، بیماری، تعصب، نفرت و هر شرّی که اختیار را از انسان می‌رباید، چهره‌ای از همان طاعون‌اند. و درست از همین‌جاست که رمان، از روایت یک همه‌گیری فراتر می‌رود و به داستان وضعیت انسان بدل می‌شود.

طاعون ابتدا جامعه را از حرکت و پویایی، سپس از عشق و بعدتر از اجتماع و هم‌جوشی‌های بزرگ و کوچک محروم می‌کند؛ اما مهم‌تر از همه، درست از جای زخم‌ها وارد می‌شود. هر کس، درست از همان زخمی که سال‌ها با خود حمل کرده است، مورد آزمون قرار می‌گیرد:

گران، سال‌ها اسیر جمله‌ای است که هرگز کامل نمی‌شود؛ رامبر میان عشق خصوصی و مسئولیت انسانی گرفتار می‌شود؛ پانلو ایمانش را در برابر مرگ کودک می‌آزماید؛ ریو، پزشکی که بسیاری را نجات می‌دهد، از نجات عزیزترین انسان‌های زندگی خود ناتوان می‌ماند؛ و تارو، که یک عمر از قاتل شدن گریخته است، سرانجام درمی‌یابد هیچ انسانی کاملاً از آلودگی به شر مصون نیست.

و مگر انتقال بیماری جز این است؟ که اگر زخمی هنوز بهبود نیافته باشد؛ دست اخر راه ورود بیگانگانی میشوند که به خون ما تشنه‌اند و از جان ما مینوشند.

سرم، قرنطینه، بیمارستان، دارو، تشخیص، فاصله‌گذاری و بهداشت؛ هیچ‌یک انسان را از مرگ نجات نمی‌دهند. که نجات، نه در پیروزی بر مرگ، بلکه حفظ انسانیت در برابر مرگ است.

نجات، در مواجهه است.

نه از آن رو که مواجهه مرگ را شکست می‌دهد، که مانع کشتار انسانیت انسان پیش از جسم او میشود.

آدمیزاد روبه‌رو می‌شود، روبه‌رو می‌شود، تب می‌کند، بیمار می‌شود، می‌میرد. نسل بعد، نسل بعدتر، تا جایی که تمامی این مبارزات و شکست‌ها سلول به سلول، به مثابه رنگ چشم و حالت مو، به نسل بعد منتقل می‌شود. و نسل بعد وارث پیروزی ناشناخته‌ای می‌گردد، بی‌آنکه بداند چه شکست‌ها، چه قربانی‌ها، چه اشک‌ها و چه ناکامی‌هایی در پس همین حیات ساده وجود داشته است.

در میان این همه، عشق نیز آزموده می‌شود.

در اثنای چنین افت‌وخیزها و کشت‌وکشتارهایی، عشق اولین قربانی است. رامبر، ژورنالیست روشنفکری که برای بررسی عدالت در طبقات عرب به شهر وارد شده بود، در دوراهی عدالت و عشق، دومی را برگزید. با این حال، در لحظات آخر نگریخت و ماند.

نه از آن رو که عشق را کنار گذاشته باشد،که عشق او از یک نفر فراتر می‌رود و به همبستگی با دیگر انسان‌ها بدل می‌شود. او درمی‌یابد رستگاریِ فردی، در جهانی که دیگران در رنج‌اند، معنایی ندارد.

با این حال، چه بر سر زن‌هایی می‌آید که عشق را با سلول به سلول تن و روح خود می‌فهمند و اما همواره تنها می‌مانند؟ مردان در دوراهی زن و مسئولیت اجتماعی خود، کدام را برمی‌گزینند؟ زن‌هایی که دیده نمی‌شوند (زنِ گران) زن‌هایی که تنها می‌مانند (زنِ رامبر) زن‌هایی که راهی جز رفتن ندارند (زنِ گران) و زن‌هایی که تنها می‌میرند، (زنِ دکتر).

به راستی زن‌ها در عصر طاعون کجای داستان‌اند؟ و چرا هیچ زنی در این کتاب، جز اسمِ مالک خود، («مادام ریو»، «خانم ریو» ) و جز زنِ گران، اسم ندارد؟ چرا هیچ زنی در مقام نجات‌دهنده ظاهر نمی‌شود، مگر آنکه مادر باشد؟ و در این میان، زنی که به جرم معشوقه نبودن، مادر هم نخواهد شد، چه می‌شود؟

در عصر طاعون، هر کس به چیزی پناه می‌برد. ریو و کاستل به علم، پانلو به خدا، تارو به اخلاق، کتار به هرج‌ومرج و سودجویی. انسان بدون باور، زیر فشار رنج فرو می‌پاشد؛ اما خودِ باور نیز تضمینی برای نجات نیست.

مرگ کودک، نقطه‌ای است که تمام پاسخ‌های آسان را فرو می‌ریزد. پس از آن، دیگر نه ایمان، نه علم و نه فلسفه، هیچ‌کدام قادر نیستند رنج را توجیه کنند. از همین‌جا، اخلاق کامو آغاز می‌شود؛ اخلاقی که بر توضیح دادن جهان بنا نشده، بلکه بر مسئولیت داشتن در برابر آن است.

زخم‌ها، زخم‌ها…

زخم‌ همان نقطه سوزانی‌ست که در زیر کانون ذره‌بین، به شعله بزرگ‌ترین شمع کائنات می‌سوزند. زخم می‌سوزد و می‌سوزاند. و آدمی، بی‌آنکه بداند، در تمام عمر تمام توجه و تمرکز خود را به همان کانون سوخته معطوف می‌دارد. مثل گران که حرفی نزده بود و حالا تا ابد به وسواس در گزینش لغات دچار شده بود. یا تارو که در تمام عمر در تقلای نجات جوانان کوشیده بود و حالا بر این باور بود که همه آدم‌ها قاتل‌اند و می‌کوشید قاتل معصومی باشد.

تارو با دیدن مرگ یک جوان، پدر را ترک کرد و داوطلبانه در راستای تسلای وجدان خویش کوشید. کشیش با دیدن مرگ یک کودک، منفعلانه پذیرفت چیزهایی هستند که خدا بهتر می‌داند و بشر از درک آن عاجز است.

با این حال، در تقابل فعالیت و انفعال، هر دو به یک چیز ختم می‌شدند: مرگ. مرگ، پایان قطعی، عادلانه و تغییرناپذیر هر روشی از زیستن است. که زیستن، به هر شکل، در نهایت جز به مرگ منجر نخواهد شد.

با این همه، در اثنای همین راه هم می‌توان با پیروزی‌های کوچک، شعله کم‌رمق شوق را تا حدی زنده نگه داشت. می‌توان در شرایطی که یک عمر کوشش برای نگارش به شیوه‌ای که «دیگران کلاه از سر بردارند» به جایی نمی‌رسد، تمام صفات را حذف کرد، از موانع خودساخته عبور کرد، خود کلاه از سر برداشت و بر طاعون فائق آمد.

اما با این حال، طاعون نمی‌میرد. این جانوران همیشه قیافه تازه‌ای دارند که به تعبیر کامو، بلا نمی‌گذرد؛ انسان‌ها هستند که از خواب آشفته‌ای دیگر دچار می‌شوند.

دیوانگان مجازی

واقعا حال بعضی‌ها گریه‌داره.

تو فک کن تو پیج قدیمی خودت، واسه احساسات خودت، راجعبه زندگی شخصی خودت، یه چیزی مینویسی

بی‌اینکه به کسی کاری داشته باشی

یهو یکی میاد نفرت‌پراکنی و اهانت میکنه!

حالتون در این حد بده؟

دارم فکر میکنم من جز روزمره‌نویسی کار دیگه‌ای میکنم تو این پیج که میاین اینجوری مینویسید؟

عزیزان به کاهدان زدین خب.

چون هفت نسل بعد شما هم نمیتونه من رو از «مدل خودم» زیستن متوقف کنه. شما که دیگه یه عابر مجازی هستی(:

داماد

دو سال گذشت. هنوز نتونستم کسی رو مثل تو دوست داشته باشم. ۱۰ روز دیگه داماد میشی، یادتِ یه بار دستتو گرفتم و گفتم فکر کن عروسیمونه و ما وارد تالار می‌شیم! بیا اون صحنه رو بازی کنیم! همون موقع اصلاً از این ایده خوشت نیومد. به زحمت اجراش کردی. از آشپزخونه به سمت نشیمن خونت اومدیم و گفتی موزیک واقعاً مسخره‌ست. گفتم می‌خوام پزت رو به همه آدمایی که قراره اونجا باشن بدم. شب گفتی: «تو فقط دنبال اثبات خودتی. کی قراره دست از اثبات خودت برداری؟ مهاجرت کردی، رزیدنت شدی، بس نیست؟ حالا می‌خوای با داشتن من خودت رو به بقیه ثابت کنی؟»

گفتم: «بقیه نه. به خودم.»

سکوت کردی.

نمی‌دونم. شاید حق با تو بود. ولی من فقط دوستت داشتم. همین.

۱۰ روز دیگه عروسیتِ.

من نتونستم جوری که دوست داشتی، دوستت داشته باشم.

نتونستم حالت رو خوب کنم. درسته اون موقع‌ها می‌گفتی خوشبختی، ولی به نظرم نبودی. خوشبختیت جایی دور از من بود که هیچ‌وقت برنگشتی. همه معادلاتی که می‌گفتن «پسرا همشون برمی‌گردن» رو به هم زدی. برنگشتی.

کاش اون بتونه خوشحالت کنه.

مگه هدف من جز این بود؟ اگه تباه‌کنندهٔ زندگی تو من بودم، خوب شد که رفتی. ننگ و مرگ به هر آدمی که لبخند تو رو کمرنگ کنه. حتی اگه من باشم.

شوهر مردم...

کاش بهترین زن دنیا رو داشته باشی.

کاش لکهٔ وجود من تو زندگیت نبود.

خوشحالم پیر نشده داماد شدی.

خوشحالم چند سال دیگه پدر میشی.

خوشحالم به همه آرزوهات رسیدی.

حتی اگه همین خوشحال شدن‌ها دیگه حق من نباشه. که نیست. امیدوارم زنت منو ببخشه که خوشحال شدم.

امیدوارم زنت روز به روز شکوفاتر، زیباتر و موفق‌تر بشه. چرا؟ چون اینجوری حس می‌کنم یه جایی عدالت رعایت شده؛ که اگه سهم من نبودی، سهم یکی بهتر از من بودی.

08.08.2026
Hamburg
Ghazal
P.S.

Und das Leben ist kein Wunschkonzert.

So habe ich es wirklich verstanden. Mit jeder einzelnen Zelle meiner dunklen Seele.

واسه کنگره سئول ثبت نام کردم و دعوتنامه واسه ویزای کره گرفتم.

واسه ویزا مجبورم هفته اخر سپتامبر اقدام کنم.

باید درس بخونم

باید انگلیسی‌م رو به یه جایی برسونم

DGN رو تمدید کردم و کلی پول رفت

AAN رو هم لاید ثبت نام کنم...

۸۰۰ یورو هم که پول همین کنگره شد. هنوز هتل و بلیط هم نگرفتم...

هزینه‌هام داره سر به فلک میکشه....

سوغاتیای خواهرم رو خریدم. برای بابا ادکلن خریدم. برای مامانم لوازم ارایش. برای خونه هم مکمل و اینا. یه ادکلن مردونه هم واسه ادیب خریدم.

ادیب کیه؟

ادیب رفیق دانشگاهمه. قبل از اینکه تو رابطه برم باهاش قطع زابطه کرده بودم. بعد از جدا شدنم، بهم پیام داد و پرسید چطور مبشه اومد المان. یه کانال فرستادم و گفتم: همه چیز اینجا هست اقای دکتر. موفق باشید. تمیدونم فقط حس کردم بیشتر از این خیانته!

بعد از جدا شدنم دوباره پیام داد. تعریف کرد دوران سختی داشته. منم گفتم مردم و زنده شدم و زندگی ساید نکبتشو نشونم داده. این جریان مال حدود ۱۰ ماه پیش بود. باز خبری از هم نداشتیم تا هفته پیش که رندوم بهش گفتم: دارم میام ایران و اگه اوکی‌ای ببینیم همو. گفت خوشحال میشه و منتظره.

ندا گفت واسش عطر ببر. یه چیزی تو دستت باشه. خودش هم عطر رو خرید. یه چیزی از برند باس که نمیدونم چیه.

بار اخر که همو دیدیم دو شب قبل از مهاجرتم بود. رفتیم یه کافه اسموک‌فری. اونقدر تو حرف هم میدوییدیم که مردم کافه به ستونه اومده بودن. به شدت میخندیدیم. جهان هنوز سرویسمون نکرده بود. اون هنوز روزای سخت زندگی‌ش رو نگذرونده بود. من هنوز زجرکش نشده بودم. کتابمو که چاپ کرده بودم رو گرفت تو دستش و گفت: بهت افتخار میکنم غزل. به این میگن اچیومنت. هنوز چهره‌ش و لحنش رو موقع گفتن این جملات یادمه.

حالا که بریم... قطعا دیگه اون بگو بخند سابق رو نخواهیم داشت.

فیلیپ برای کل اورژانس پیتزا سفارش داد (هرکی خودش پولشو داد) و بی‌صبرانه منتظرم دور هم پیتزا بخوریم.

از وقتی خداناباور شدم شرایطم بهتر شده.

دیگه انتظار معجزه ندارم. انتظار بهتر شدن چیزی رو هم ندارم. تو خیالاتم خودم خودمو بغل میکنم و میگم اوضاع خوبه و در بهترین حالتیه که میتونست باشه. لذت ببر. و حالم بهتر مسشه.

فقط دیشب برای اولین بار تو این ۳ سال مهاجرتم کابوس دیدم و از خواب پریدم و از تنها بودنم ترسیدم. طول کشید تا خوابم برد.

صبح

صاحبخونه پشت در خونه‌م گلدون گل گذاشته بود...(:

چه نفرینیه دوری از تو پری.... از پوستت... از تار به تار به زاد و ولد افتاده موهات که باد وحشی پاییز اون‌ها رو به بازی میگیره.... به بازی گرفتن میفهمی یعنی چی؟..... میفهمی عشق من... همه وقتایی که کنارم به ذوق می‌خندی و در نهایت شور از آرزوهات میگی و بعد.... درست در همون نقطه، اگه بخوای برام شعری بخونی؛ چشم‌هات؛ غمگین‌ترین چشم‌های دنیا و لحنت، اندوهگین‌ترین شاعر زمین میشه....از خودم میپرسم شادترین دختر جهان این نقاب اندوه رو به چهره‌ش میکشه یا خنده؛ ماسک دائمی دختریه که قلبش، خود زخمه؟

حالا لب پنجره بشین پری و زیر لب، آواز غمگین پنجاه سال قبل وطن رو زمزمه کن..... زانوهات رو بغل کن و زل بزن به اسمون.... زل بزن به اسمون و حواست نباشه داره بند بند تنت رو به حافظه میسپرم برای روزهایی که نیستی.... حالت غریب انگشت‌هات، بند ظریف دستبند طلایی‌ت، عریانی ساق پات که از زیر دامن لَخت و ساده‌ت به چشم‌ میزنه... موهات پری... موهات.... سربرگردون.... و بذار چشم‌های بی‌واهمه‌ت تا عمق سینه م شبیخون بزنن... همینطور... بی‌لبخند... برام سکوت کن پری که سکوتت رو هم میفهمم... همه لحظه‌هایی که جای حرف زدن نگاهم میکنی رو میفهمم... همه لحظاتی که داری فکر میکنی چطور از روی این مرد عبور کنم و درست در مرکزی‌ترین نقطه مغزش فرود بیام..... تو همه لحظات، هنوز «تنها زن» ای.... که زنانگی در تو و با تو تعریف میشه.....

زل میزنم تو چشمات .....به چین‌های نرم چهره‌ت نگاه میکنم.... به انبوه میانسالیِ تقویمت که داره شکوه جوانی رو از تو دریغ میکنه... و با این حال... هنوز زیبایی زن من..... هنوز باشکوهی..... در سی سالگی... در چهل سالگی.... در هفتاد سالگی.... و حتا در قبای سفید مرگ..... تو زیبایی و زیبایی تو چشم‌های توست.... نگاهم کن..... تسخیرم کن... از من عبور کن پری...... بکش من رو.... .

مارلون مایکل فلوریان

داشتم فکر میکردم اونقدری که پسرای المانی بهم پیشنهاد/توجه نشون میدن؛ ایرانی‌ها اینجوری نیستن.

و بعد به این فکر کردم نکنه جای اشتباهی برای خودم، به دنیا اومدم؟

فک کن!

تو ۳۱ سالگی بفهمی سلیقه‌ی مردای المانی‌ای!

و بعد به خودت بگی تازه محدودیت زبانی دارم و اینم! اگه المانی زبان مادری‌م بود چی میشد!

فلوریان عملا داره توجه بیش از حد نشون میده و حرفایی میزنه که نگرانم میکنه. میترسم اسیب ببینه. چون من حسی بهش ندارم. اصلا! و بعد به خودم میگم: ابله! تا حالا پسری دیدی اسیب دیده باشه تو زندگی‌ش؟! اصن پسر جماعت اسیب میفهمه چیه؟!

«Vais bien. Pense à toi. Tendresse.»

رفیق؟

یه دوست تازه پیدا کردم. عین همیم. دیروز چهار پنج ساعت لب رودخونه نشستیم حرف زدیم، گفتیم، خندیدیم، و در نهایت یه شان مزخرف تو بی‌کیفیت‌ترین شعبه کور هامبورگ خوردیم، دو تا چایی کمرباریک هم مهمون شدیم و تو سینه‌کش خیابونای خلوت و تاریک رفتیم تا دل لوهمولن‌اشتغاسه. این سومین باری بود که این جوری ساعتها با هم گپ میزدیم. مهندس ای تیه. ولی تو دنیای کاغذا زندگی نمیکنه. عوضش کلی کشور دیده و کلی دوست و رفیق داره.

یه جای حرفامون گفت:

- عشق، ابداع ۱۰۰ ساله اخیره. ادما ۲۰۰ سال پیش سکس نمیکردن چون عاشقن. هدفشون مادر/ پدر شدن و بقای ژن‌هاشون بود.

تایید کردم.

ادامه داد: خوشحالم تو اون دوره زندگی نکردم و تو این دوره هستم.

گفتم: من نه.

با تعجب پرسید: چرا؟

- چون مردم این دوره هم کلمه عشق رو کثیفش کردن. اگه هدف از سکس، اون موقع، ازدیاد نسل بود؛ الان واسه بعضیا یه چیزی مثل جوک گفتن و چایی خوردنه: با همه تجربه‌ش میکنن. در حالی که سکس.... از نظر من.... اوج صمیمیت و غایت نزدیکی دو تا ادمه..... نه یه فعل روزمره!

تاییدم کرد.

دو تا عابر هنوز به طول لوهمولن پیش میرفتن... .

مقاله‌مون تو کنگره جهانی استروک پذیرفته شد..... .

برای چند لحظه خوشحال بودم.

من برای رسیدن به همون نقطه‌ای هم که به چشمش بیام، زخمی و خونی شده بودم.

و بازم کم بودم.

دیگه برای جنگیدن واسه نگه داشتنش، جونِ تروما و تنِ تازه برای زخمای تازه‌تر نداشتم.

هزار جور کار دارم. چرا قبول کردم برم خونه سمانه؟ امبوس رو تموم نکردم. خونه‌م کثیفه. حتا درست نخوابیدم.

اکثر دعوت‌ها رو قبول میکنم چون میگم شبکه احتماعی ساختن هزینه داره و من نمیخوام فقط محدود به ندا باشم.

ولی خب

با روحیه من جور در نمیاد.

اخ ندا

تو کی بودی و چی بودی که جای همه دنیا برام کافی‌ای.

کاش تو نری ندا. کاش همیشه بمونی. کاش هیچ وقت ترکم نکنی.

دیشب وسط کشیک اون خانوم دکتری که داره از زنش جدا میشه بهم پیشنهاد اشنایی به منظور ازدواج داد//////:

همونی که گفت میشلو رد کن عوضیه.

من فقط پیشنهاد از لز نداشتم که تکمیل شد..... .