براش تعریف کردم. همه چیز رو. مو به مو. به کلش تو سکوت گوش داد. وقتی کارای منطقی کرده بودم با حرکت چشم و ابرو تایید میکرد. وقتی میدید بیش از حد سادگی کردم عضلات صورتش رو کاملا ماسکه حفظ میکرد تا بهم حس بدی نده و وقتی میدید حرفایی شنیدم که نباید یا ظلمی بهم شده که نشاید، لبخند تلخ میزد.
حرفام که تموم شد گفت:
غزل. راستشو بگم؟ بهت حسودیم میشه که اینقدر خوششانسی. دفعه اولی که دوچرخه سوار شدی هم قطعا خوردی زمین. اینم رابطه اولت بوده. طبیعیه خطا کرده باشی، من هنوزم به اون جمله «زنی که خرج نداره ارج نداره» اعتقاد دارم به این سبک که زنی که ما مردا براش افورت ذهنی نذاشته باشیم، زنی که همیشه برامون اویلبل باشه، برامون چندان ارزشمند نیست. تو بخاطرش میرفتی کنگرههای کشورای دیگه تا در حد چند ساعت ببینیش، و بعد ازش تشکر میکردی که مرسی برای رابطهمون وقتی میذاری و بعد کنگره میای بریم یه بستنی بخوریم!!! به اینا میگن خطا. به این که میگی هیجانی بودی، زیادی حساس و زودرنج بودی و زود گریهت میگرفت میگن خطا. اما ... ما در نظر نمیگیریم همه چیز درست شب بلهبرون تو خراب شد! بهترین شب زندگی یه دختر! این دستکاری روانی بوده که همه چیز رو انداختن گردن تو.»
حرفاش در این خصوص این جا تموم نشد. تو ماشین، همینطور که داشت تبریز رو زیر و رو میکرد تا چایی پیدا کنه، همینطور که نگاهش به جلو بود و مشغول رانندگی، یهو اروم گفت: غزل.... اگه ازدواج میکردی چی؟ اگه با اون همه دخالت بیچاره میشدی چی؟ برات سخت بود، له میشدی، ولی تو تا مادر شدن جلو میرفتی. اگه بچهدار میشدی و مجبور بودی تمام عمرت سکوت و تحمل کنی چی غزل....... چی به سرت میومد؟
یاد دو سه سال پیش افتادم. اون ماههای اول اشنایی. وقتی پشت تلفن به مامانم گفتم: مامان این اقا شاهکاره، خیلی خوبه، من واقعا دوستش دارم... اما با ادیب.... گپ زدن و حرف زدن با ادیب بیشتر بهم انرژی میداد. درسته دوستانه بود و هیچ حرف رومانتیکی بینمون رد و بدل نمیشد، اما پر از شور بود، حس میکردم منو واقعا میفهمه. چقدر میخندیدیم. مامانم یهو عصبانی کفت: بسه غزل. ذهن نشخوارکنندهتو از برق بکش بیرون و «شاددیغیوا شیریننیغ المه» (به ترکی یعنی خوشی نزنه زیر دلت!، نزن زیر میز، الکی واسه خودت بدبختی نتراش)، منم دیگه هیچ وقت به ادیب فکر نکردم و روز به روز بیشتر عاشق نامزد سابق شدم. هرروز به دلایلی تازه. همونطور که به خودش گفتم: عشق من ... چقدر تو نوجوونیام میترسیدم بعد ازدواج، زندگی برام تکراری شه... میترسیدم نتونم تا ابد دوست بدارم و عادت، از سر تا پای زندگیم بالا بره. اما عزیزم تو اینقدر شکوهمندی که هر صبح به دهها دلیل تازه، از نو عاشقت میشم.» سرشو مینداخت پایین و میگفت: نگو اینجوری غزل، یه روزی میفهمی من اون فرشتهای که فکر میکردی نبودم و جلوی چشمات فرو میریزم. من از اون روز میترسم. با صدای اروم میگفتم: ماهها گذشته و اون روز نرسیده جان سبز من. اگرم رسیدم، خودم از پسش بر میام! تو اونقدر خوبی که خودت هم نمیتونی تصور کنی.
اینا از مغزم رد شد. این همون ادیب بود. همون ادیبی که حتا طی اون رابطه یه بار دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شد. شیشه ماشین رو کشیدم پایین، ادیب تو تاریکی رانندگی میکرد و یحتمل داشت به نسخهی «متاهل بدبخت» من فکر میکرد که چیزی نمیگفت.
گفتم: یه اعترافی بکنم؟
- بگو
- تو بخش زیادی از اون رابطه این من بودم که حرف میزدم. و اگه جایی سکوت میکردم، شاید خیلی صحبت...
سرشو با تاسف تکون داد و بقیه جمله رو اون گفت: صحبت مشترکی بینتون پیش نمیرفت.
نگاهش کردم. یهو گفت: به کی میگی؟ به من؟
سیگارشو گذاشت بین لباش و فندک زد. ادامه داد: به من میگی که پیش هیچ کدوم از دوستدخترای چند سال اخیرم نتونستم خود واقعیم باشم؟ اره حرف میزنیم، شر و ور میگیم، میخندیم، ولی نمیتونم دقیقا بگم چیا منو به وحشت میندازه، چیا ناراحتم میکنه، نمیتونم نقابمو بردارم.
سکوت کرد. یهو شروع به گفتن تیرهترین بخشهای زندگیش کرد.
وسطش گفت: شاید برات سوال شه چرا دارم اینا رو بهت میگم
پریدم تو جملهش: اره. چرا داری بهم میگی؟
- نه خب حالا بحثمون این نیست بذار بقیه قصه رو بگم
- چرا اینا رو بهم میگی ادیب؟
- غزل بذار
- چرا اینا رو بهم میگی ادیب؟؟
- نمیدونم غزل!!! شاید دلم میخواد ازم بدت بیاد!
سکوت شد
حدسای جالبی نزدم. فکرای خوبی نمیکردم. واقعا اون لحظه جواب میخواستم:
پرسیدم: چرا؟
من من کرد، پیچوند، سکوت کرد، خندههای عصبی کرد، تهش گفت: چون میترسم ازم بدت نیاد.
- من دیگه به سختی از ادما خوشم میاد رفیق! تو لازم نیست نگران ...
- این نیست! منظورم این نیست. من نمیگم خوش اومدن. میگم یعنی مثلا اینکه بهم خنثی نباشی و ...
- ادیب یه جوری رو کلمهها ماله نکش که خدای نکرده رو غرورت لک نیفته!
- غزلللل. من فقط میخوام تو ذهنم این اطمینان رو به خودم بدم که غزل از من بدش میاد. تمام. و هیچ اتفاقی هم نخواهد افتاد. اما اگه این نباشه... اگه چنین اطمینانی به خودم ندم.... بدبختیام شروع میشه، اونوقت دستپاچه میشم، نمیدونم بعدش چی میشه. از بعدش میترسم. من فقط میترسم.
خیلی اروم گفتم: من و تو رفیقیم. رفیق هم باقی میمونیم. اتفاقی هم نمیفته نترس. بعدم ادما بر اساس ریاکشن طرف مقابل زندگی نمیکنن! کاری رو میکنن که دلشون میخواد! وگرنه زندگیت میشه منفعلانه.
سکوت کرد
یهو با خنده گفتم: دارم از تشنگی میمیرم. چایی نه اقلا یه اب معدنی بده دستم.
زد زیر خنده. رها. ازاد. بیواهمه. خندهای که هیچ ربطی به جمله «یه بطری آب بخر» نداشت و واضحا از حس رهایی میومد.
ترمز کرد و گفت چی بگیرم برات؟
- خودم میخوام انتخاب کنم.
داخل مغازه شدیم. یهو بستنی لیوانی دیدم. چند وقت بود نخورده بودم؟ یکی برداشتم و نشونش دادم. نگام کرد و گفت: خب اوکی ولی تشنهته. بیا نوشیدنی هم بردار. گفتم نه همین کافیه مرسی. گفت: بیا غزل. بیا امشب میخوام ریخت و پاش کنم. زدیم زیر خنده. یه انرژی زا برداشت و منم یه اباناناس برداشتم. یه نگاه کرد به بطری تو دستم و باز زل زد به یخچال. یه دیقه، دو دیقه، سه دیقه... گفتم چیه؟ گفت: دارم میگردم ببینیم اب آناناس بهتری پیدا میشه؟ از جلوی یخچال رد شدم و گفتم: این همون پرفکشنیسمه که داره زندگیتو میبلعه.
رسیدیم به صندوق.
مغازهدار رمزشو پرسید.
رمزو یادم بود.
باورش نمیشد. باورش نمیشد از سه سال قبل تا حالا رمز کارتش یادم باشه.
- نفرین تو حافظهته غزل. همین.