تبریز، شام اخر/ اول
یک بار دیگه هم رو دیدیم. برای بار اخر قبل از اومدن. مهمونی خانوادگیمون ساعت ۹:۳۰ شب تموم میشد.
- میشه ببینمت؟
- تا ۹:۳۰ مهمون داریم.
- ده به بعد اوکیای؟ میام دنبالت.
پیرهن سبز پستهای و شلوار مردونه کرم. همه از دم اتو شده.... . مرتب. موقر و مردانه. ادکلن خوشبویی زده بود و موهاش، طبق معمول چند سال اخیر که یهو و بیدلیل شروع به فر شدن کرده بود؛ فر و ژل زده و مرتب. صورتشو اصلاح کرده بود و ریش پروفسوریش مشخصتر شده بود.
تو ماشین که نشستم، یه بسته بهم داد. یه قلم نفیس و شکیل و یک دفتر زیبای سبزابی.
واقعا ذوق کردم. زدم زیر خنده و گفتم: ادیییییب. چقدددر خوشگلن.
- من واقعا امیدوارم تو دوباره بتونی بنویسی.
دفتر رو باز کردم. همین امیدش رو به المانی نوشته بود. زیرش یه شعر از سعدی و پایینش تاریخ.
گفتم: اسمت رو ننوشتی؟
- تو میدونی من کیام. منم میدونم.
- دفتر که نمیدونه.
- دفتر و باقی، چه اهمیتی دارن. برای قلمت چند تا مغزی گذاشتم غزل. بنویس. لطفا دوباره بنویس. تو خوب مینویسی و من، دوست دارم بازم بخونمت.
نگاهم کرد، مکث کرد و ادامه داد: اگه گفتنش برام سخت نبود بهت میگفتم چقدر قشنگتر شدی.
سکوت شد.
راه افتاد و پرسید: بازم چایی؟
- ارهههه لطفا چایی.
- کجا دوست داری چایی بخوریم؟
- ائل گلی از اینجا خیلی دوره ادیب؟
- میریم ائل گلی.
- اگه دوره یا ترافیکه نریم ادیب. یا اگه بنزین نداری یا
- غزل غزل غزل! میریم ائل گلی. حالا برام تعریف کن. مهمونی چطور بود؟
رسیدیم به ائل گلی. شلوغ شلوغ بود. پارک کرد و پیاده شد و پرسید:
- کافههای اینجا رو دوست داری یا دلت میخواد دور استخر قدم بزنیم یا رو بریم کافه مرکزی استخر؟
- من هیچ وقت نتونستم راجعبه این چیزا راحت تصمیم بگیرم.
خندید. اینطور بنظرش اومد که تصمیم هرچی بزرگتر، قدرت من در انتخاب کردن یا نکردنش بیشتر! پرسید: دلت میخواد با هم کنار آب راه بریم؟
نگاهش کردم: دلم میخواد.
و شب شروع شد. در شامگاه سوم شهریور ۱۴۰۵، اخرین شب حضور من در ایران و تبریز و اخرین دیدارم با مردی که اولین بار ۸ سال قبل دیده بودمش (اکسترنی دو)، سه سال قبل متوجهش شده بودم و حالا، در کنارش، به خودِ گذشتهم برمیگشتم: آرامتر، پایدارتر و امیدوارتر.
چون بعضیا کامنت گذاشتن، این قسمت رو تغییر میدم و بیشتر مینویسم: