دسترسی داشتن به درون خیلی مهمه. من اینو نمیدونستم. مثلا اون لذت عمیقی که بعد از یه گریه حسابی داری، نعمته. خیلیا به درونشون دسترسی ندارن و این درون، خودش رو به شکل دردهای روانتنی نشون میده. یا حتا سکته. من نگران خواهرمم که به حد من برونریزی نداره. حرف نمیزنه. همه عمرش در حال اروم کردن منه. خودش چی میشه؟ فقط ساز میزنه. این همه درونگرایی میشه آوار. نباید بذارم چیزی رو سرش خراب شه.
خواهرم گنجه.
من صداش میکنم «عسلْطلا» و اون بهم میگه «خوشگلْمربا». خوب میخندیم. از چشمامون اشک میاد. از چشمای من بیشتر اشک میاد. اون شده دیوار و تکیهگاه. به چه جرمی؟ واقعا معلوم نیست.
قدم بعدی که باید بردارم، حذف مفاهیم دینی از حرفای روزمرهمه. باید حواسم باشه قبل از ال پی، اب خوردن یا غذا خوردن از بسمالله استفاده نکنم. نباید از چیزایی مثل انشالله و ماشالله استفاده کنم. این مسیر باید طی بشه. تکلیف من با افسانه خدا روشن شده و باید ردش از زندگی، گفتار و رفتارم پاک شه.
مورد بعدی، غذای سالم و ویتامین دیعه. ادمیزاد همین یک بدن رو داره. اینجوری به پنجاه که برسم ویلچر لازم میشم. بدنم از هر نظر در فقر مطلقه. باید درست غذا بخورم. و ویتامین دی هم بخورم.
موضوع بعدی درسمه که واقعا عقب افتاده. مهم و فوری.
مساله بعدی، مرزسازیه. من با هیچ کس و هیچ چیزی مرزی ندارم. باید بدونم یع چیزایی باید برای خودم بمونه و لازم نیست همه جا گفته شه. این بیمرزی، هم ارزش و احترام من رو کم میکنه و هم فشار بیش از حدی به اطرافیانم وارد میکنه به حدی که ازم فاصله میگیرن. امروز نه، فردا.
چون بعضیا کامنت گذاشتن، این قسمت رو تغییر میدم و بیشتر مینویسم: