هفده ژانویه
از اولین دقیقهی هفده ژانویه سلام میکنم.
خدایا
کمکم کن.
نباید این امتحانو بیفتم.
در دهمین ساعت از هجدهم ژانویه سرنوشتسازترین امتحان زندگیم رو بعد از کنکور خواهم داد.
بیخوابم
و در حال خوندن.... خوندن.... خوندن.....
از اولین دقیقهی هفده ژانویه سلام میکنم.
خدایا
کمکم کن.
نباید این امتحانو بیفتم.
در دهمین ساعت از هجدهم ژانویه سرنوشتسازترین امتحان زندگیم رو بعد از کنکور خواهم داد.
بیخوابم
و در حال خوندن.... خوندن.... خوندن.....
خدایا نذار امتحانمو بیفتم.
خودت از این پل ردم کن.
من نمیتونم.
داداشم شاهین راست میگفت. من به طرز حیرتآور، ترسناک و رعبآوری ساده و زودباورم.
چجوری مهاجرت کردم....
در خانه ۲۸ متری خود، در ۲۸ سالگی، ۲۸ دی امتحان دارم.
۵ بار زیمول
دندون درد
زخم خیس
و حسرت غذای خوب
ادم یه جایی از کتاب سیر میشه و میخواد چیزی که خودش میتونه بخونه رو بشنوه و اونجا خود بیست و هشت سالگی، نه روز مونده به امتحانه.
پن: بر خودشیفته جماعت لعنت!
بینوا.
موجود بینواییست.
دلم برایش میسوزد و کاری از دستم ساخته نیست.
با بالاترین ولوم ممکن موزیک گوش میدهد و همزمان ظرف میشورد و به شیشههای شکسته فکر میکند و همه تمرکزش را به کار گرفته نزند زیر گریه.
کاش خدا افسانه باشد.
فقط از یک خدای افسانهای چنین بیرحمیِ مهیبی برای اصرار به زنده نگه داشتن چنین زخم رنجوری، ساخته است.
باران میبارد. رفته بود کارنامههای قبولی سال خودشان را میدید. اسمش را دید و خشکش زد. بعد حتا نفهمید چطور اشک میریخت. اصلا اشک ها کی شروع شدند. فقط فهمید زل زده به یک عکس و زار میزند. عکس ادمی که اهمیتی نمیداد و اهمیتی نداد. خواست به کسی بگو و فهمید همه را سر ماجرای قبل یک بار لحاظ کرده! حتا خودت صاحب عکس را. فهمید جایی را برای نوشتن ندارد و کسی را برای گفتن. فهمید دروغ میگویند که گاهِ باران، گاهِ دعاست. بعد صدایی توی سرش گفت چرا اینقدر خودت را اذیت میکنی که برسی؟ به اینده، به دانش، به ادمها. چرا خودت را اذیت میکنی وقتی از پسش برنخواهی امد. بعد خواست گوشیش را خاموش کند و دیگر برای امتحان نخواند. جواب کرم و محمد امین و سارا و گوون و ایمان را ندهد. بعد یادش افتاد نخواهد مرد. سگ جان است. یادش افتاد روزانه صدها نفر در دنیا میمیرد، که او بندهی خدای هیچکدامشان نیست....
عجیبه دو ساعت فیلم دیدم بجز اون سیثانیهای که دختره جای تیر رو رو سینهی پسره دید و دلیل غیبتشو فهمید، در کل فیلم یک ثانیه هم وایب عاشقانه نگرفتم!!!
هنر میخوادا
دو ساعت فیلم بسازی زیباترین بازیگرا در اختیارت باشن پولشم داشته باشی ولی خامترین، بچگانهترین، بیمزهترین و احمقانهترین قصه ممکن رو تعریف کنی/:
پن: فیلم مزخرف ۳۶۵ روز!
نشسته توی مطب دکتر. زخم روی پاش عفونی شده و بقول اینها خیس است. چرک و خون توی هم میغلتند. جین که نمیشد، گرمکن گشادش را پوشیده تا زخم را راحتتر به دکتر نشان دهد. با همان هودی طوسی. شبیه هیپیهای آمریکایی شده با ان موهای فرش. گوشه اتاق انتظار روبروی پیرمردی با زخم روی پیشانی که در نهایت تلاش برای حفظ زیبایی، زخمش را پانسمان کرده؛ نشسته. هنوز آفتاب نزده. سه دقیقه مانده تا ۸ صبح. و چندین دقیقه دیگر مانده تا خورشید. وقتی میامد، ماه توی اسمان بود. باران نمیبارید و هوا تازه بود. ابدا خبری از ژانویه همیشگی نیست. نه از برف خبریست و نه از خشونت هوا. سکرتر گفت کارت بیمه؟ و گفت ندارم. گفت پس شخصی حساب کنید و بعدا هزینه را از بیمه شخصی خود مطالبه کنید. گفت باشه و حالا نگران است. نمیشد با همین زخم پیشروندهی متورم گرم چرکی، بازم هم ساخت؟........
دانای کل نیست. چیزی نمیداند. در فیلمهای اخیر کمی قوز کرده و غبغب اورده. پوستش حال پوست صدسالهها را دارد. لبهایش به حد زمین میل دارند. صبحها رخت میشوید و عصرها چیزی میپزد و شبها شام میخورد و دعا میکند کاش هیچوقت شب نمیشد. چیزی از طراوت جوانیش نمانده. دنداندرد امانش را بریده و با این حال باید پی شغلی باشد. زخم سوختگی پایش هم شده کوهان دوم شتر! خود شتر؟! امتحانی که دارد
روزهایخوبی نیست
چرا باید زنده بماند؟
بخاطر دختر کوچکی که در آینده، انتظارش را میکشد...
تنهایی، هوا بود. میکشیدش توی ریه. بعد شب به شب توی تختخوابش فرو میرفت. کیسه اب گرم در اغوشکشیده و تنها. به زخم سوختگی روی پایش فکر میکند، به اینکه از صحبتهای فریتز با ان لهجهی غلیظش هیچ چیز نمیفهمد. همین امروز صبح بود که از حرفهای دخترداییاش هم چیزی نفهمید. بقیه هم حرفهایش را نمیفهمیدند. نقص تلفظ داشت. از صدایش بدش امد. بحران از جایی شروع شد که دیگر با خودش هم حرف نزد. نوشتن را هم ترک کرده بود. میدانست دیگر خوانده نمیشود.
توقع ندارم در من بمانی. ادم جایی میماند که به سختی خورده باشد. من سخت نبودم. من منجمد نبودم. یک تکه نبودم. قبل از تو شکسته بودم. پودر شده بودم. با این حال، میان تکههایم، گفتوگو بود. مینوشتم. میگفتم. دوستانی داشتم. هرکسی تکهای از من را شناخته بود و هرکسی، جور دیگری مرا میشناخت.
و اما
تو رسیدی. صاعقه زد. ذرهذرهام در هوا پراکنده شد... دیگر من نبودم...
ذراتم از هم دور شدند. دیگر خبری از حدیث نفس نیست. دیگر نمینویسم. من خودم را گم کردم. اصلا من، کدام تکه بود؟ کدام ذرهام دست به نوشتن این وبلاگ میزند؟ ان ذره که زودتر از همه دل باخت؟ یا ان شهوت خاموشی که همیشه همه چیز را خراب کرده؟ یا درایتی مرده و خونالود؟ یا زنی که در عطش لامسه آتش گرفت؟.... دستم به هیچ ذرهای نمیرسد.. دستم به خودم نمیرسد......
کاش یخ میزدم
کاش برف میبارید
من در باران، من در این قارهی سبز همیشه بارانی، فقط بیشتر و گمگشتهتر از همیشه به دل زمین فرو خواهم رفت... و از من چه خواهد رویید؟..... نمیدانم.... نمیدانم.....
ببین که از تو نمینویسم
ببین که برایت نمینویسم
ببین که دیگر به سراغ اسمت هم نمیروم
ببین که اسمت، تا حد چه از من دور و تا چه اندازه بیاعتبار شده....
پووووووف
کسی توی ذراتی که نیست، فوت میکند
من پخش میشوم
پخشتر میشوم
یک تلاشییافتهی پراکنده....
راستش خوشحالم که دیگه نمیتونم بنویسم. اون حجم از شر نویسی خستهم کرده بود. اونجوری بودن خستهم کرده بود. الان اون دیوونهای ام که وسط درس خوندن یه عطر خاص یاد سلولای بویاییش میفتن که حتا یادش نیست عطر کی بود!
به توییتر باز نخواهم گشت. میخوام همه توییتا پاک شن. خراب شه اون خرابشدهای که منو کرد ملعبه... دلقک....
فیلم now is good رو که مال ۱۲ سال پیشه دیدم و عین ابر بهار اشک ریختم. دردناکترین جاش اونجا بود که پدرش رو شونههای تسا گریه میکرد که نمیخوام بمیری و هیچ کاری هم ازم بر نمیتاد.
چقدر رو اعصاب بود خدایی
چیه خزعبلات من میشینم میبینم اخه
کی اینجوری سالشو نو میکنه/:
فکشکنندهترین بوسهها نیز شما را از تنهایی نجات نخواهند داد. معنیش این نیست که دارم از روی تجربه میگم. خیر! تصورش کردم و میدونم.
جوری بزی، که پرندهای که روی آبِ ورای سرت، نوک به شفافیت آب میساید هم سایهات را نه ببیند و نه بفهمد.
جوری بزی که انگار نیستی.
به چشم نیا
نمیر و دفن نشو. بخار شو. نبودن را که از تو دریغ کردند. اقلا نباش.