این هفته فیکس اورژانس بودم. هیچ درسی نخوندم. چندتا هدف دارم:

۱. باید زبانمو خوب کنم. نمیدونم چجوری. با این حجم کاری کلاس نمیتونم برم. مگر اینکه با یه معلم خصوصی هماهنگ شم. باید راجعبهش فکر کنم.

۲. باید برم باشگاه. پنج کیلو تو ده سال اخیر زیاد شدم که سه کیلوش تو. دوسال اخیر بوده. نمیخوام دچار پیری و چاقی زودرس شم.

۳. باید به پوستم برسم. داغونه.

۴. باید پول دربیارم. پارتنرم داره موفق برمیگرده ایران. از این نظر خوبه که دیگه پول بلیط و اینا سیو میشه. از طرفی پولامو باید جمع کنم واسه قسط.

۵. خیلی زشته که من مقاله ندارم. دوست ندارم شبیه رزیدنتای دیگه اینجا باشم. باید باسواد باشم و همیشه یه مقاله پر شالم باشه.

۶. واسه همه اینا از خدا کمک میخوام.

۷. جراحی‌مم افتاده ماه بعد. عقد هم همینطور. چقدر کار دارم.

امروز یازده دسامبر

پاس شدم. استخوون‌هام زیر بار استرس روحی و جسمی خورد شد.

حالا باید به فکر دست و پا کردن یه مرخصی برای جراحی‌م باشم.

خدا رو شکر میکنم.

من حالا در المان هم پزشک هستم.

هانوفر

بوی ساندویچ کهنه که گوشه اتاقه، میزنه زیر بینی‌م. روی میز آب، کروسان و اب پرتقال که واسه فردا صبح خریدم، پخش و پلان. نور نارنجی اتاق، بی‌روحه و صدای تلویزیون اتاق بغلی کمتر شده.

فرو رفتم زیر پتو و هر از گاهی غرق صدای قطار هاوپتبانهوف میشم.

علیرغم اینکه تا امتحان ۱۲ ساعت مونده و حجم زیاد نادانسته‌ها مدام توی مغزم رژه میرن، چشمام سنگین شده و فقط دوست دارم بخوابم...

فقط دوست دارم بخوابم...

همین...

فردا این موقع اگه خدا بخواد دیگه جزوه و ماژیک دستم نیست. هرچند وارد دوره سوگواری خسته‌کننده و کشنده‌ای میشم ولی بدون ماژیک و جزوه. یحتمل به ایران برگردم تا برای نوبت بعدی امتحان، خوب بخونم و درگیر کار و شیفت همزمان نباشم.

نوشین بارداره

نوزاد، پسره

راستش خوشحالم براش.

و حیفم میاد از سالهایی که گذشت... اگه ایران جوری بود که میشد موند، اگه همون ۹۹ رزیدنتی داده بودم... الان متخصص بودم.... شایدم خانواده هم داشتم.... ولی حالا شب امتحان‌ای هستم که مردود خواهم بود. و باز انتظار... باز فرسایش.... خسته‌م حقیقتا.

لپ تاپم شارژر جدا نداره. با مال گوشی شارژ میکنم. همین الان، دقیقا شب امتحان، دقیقا شب امتحان، میز خورد با چایی ، چایی ریخت رو زمین، شارژر سوخت و جفتشون کار نمیکنن.

دارم سوار اتوبوس میشم برم شارژر بخرم...

کاش مشکل فقط شارژر باشه و خود گوشی و لپ‌تاپ خراب نشده باشن...

قرار بود امشب سه تا مبحث دیگه مرور کنم که دیگه نمیرسم....

پسفردا امتحانه

اضطراب ندارم.

کسی که نخونده شکی به افتادنش نیست.

کرم کلاسای چند هزار یورویی مدیکو رو میره که من حتا نمیدونم چجوری ثبت نام میشه. سارینا ۶ ماه تمام روزانه بالای ۱۰ ساعت و فاطمه ۳ ماه تمام روزانه بالای ۸ ساعت خوند و جفتشون به شدت زیمول میکردن.

پس شکی نیست.

خواستم بگم تو برای این امتحان زحمتی نکشیدی.

پس نباید با افتادنش به خودت شک کنی.

همین.

این بده که زحمت نکشیدی البته.

ولی اینکه بعد از ۲۹ سال، بالاخره یه جا ترجیح دادی زحمت نکشی، اونم دقیقا جایی که هزینه چندانی نداره، قابل درکه.

ناراحت نشو....

همین.

Röntgen

دارم گرافی میخونم. بی‌خواب، خسته و متلاشی‌ام. دوش نگرفتم و اعصابم خورده. چایی میخورم ولی مدام تشنه‌م. کلافه‌ام و ذهنم مدام سمت نخونده‌هامه.

بی‌خوابی

قهوه هیچی رو عوض نمیکنه. خسته و خواب‌الوده‌م. پوستم طی چند روز اخیر به بدترین کیفیت خودش رسیده و چشمام همیشه نیمه‌بسته‌ست. مدت‌هاست کیفیت خواب مطلوبی ندارم و درست پیش از خواب، جواب سوالا به ذهنم هجوم میاره. دیشب موقع خواب به یاد نمی‌اوردم متیلمانولزویغه تو کمبود ب ۱۲ کم میشه یا زیاد. پا شدم سریع چک کردم و بعد دوباره تلاش کردم بخوابم. خوابم نمیبرد. تا سحر. هوا به روشنی میزد که به خواب رفتم.

بیشترین مشکلاتی که با هم داریم برمیگرده به عادت من در نقد بی‌رحمانه خودم که شدیدا خسته‌ش میکنه. این موضوع بارها باعث اختلافمون شده. دوست داشتن خودم، غیرممکن‌ترین کار برای منه و هیچ برنامه‌ای براش ندارم. همونطور که کسی به این فکر نمیکنه بشینه برای تخلیه اب دریا با چنگال یه برنامه خوب بریزه.

چیزهای زیادی در دنیا منو میترسونه. مثلا کشیک‌هایی که بعد امتحان شروع خواهد شد، خود امتحان، جراحی‌ای که در پیش دارم،

و بی‌خوابی

بی‌خوابی

خسته‌ام و دلم یک خواب پایان‌ناپذیر میخواد. خوابی نامنتهی به بیداری....

دوم دسامبر

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

دیشب تا ۳ صبح درس خوندم.۱۰:۳۰ صبح پا شدم جواب تلفن مامانمو دادم، دوش گرفتم، ظرفای جمع‌شده رو شستم، خونه رو که داشت زیر کثافت دفن میشد اب و جارو کردم. ساعت ۱۲ ظهره. صدای ناقوس میاد. ۶ تا مجموعه دست‌نویس دارم که باید تا شب مرورشون کنم. اینا تموم شن نوبت کوه دفترا میرسه. ولی اصل کاریا همین مجموعه دست‌نویسا بودن.

ده روز مانده به امتحان

کمترین شانسی برای پاس شدن ندارم

ولی این آزارم نمیده

اینکه از اون اراده افسانه‌ای واسه درس خوندن خبری نیست خسته‌م کرده

و بی‌رمق

امروز برای بار هزارم ارزو کردم کاش مجبور به ادامه نباشم

و متاسفانه «این کاره نیستم»...

کنتنیس، فاز اخر

بسم‌الله.

امروزم خوب پیش بره میتونم بگم از عملکردم راضی‌ام

اول یه دور اپیزود رو با پادکست گوش میدم و همزمان دست‌نوشته‌هامو مرور میکنم

و بعد یه دور همه رو به چت جی پی تی میگم تا اشکالات گرامری، زبانی و پزشکی‌م رو اصلاح کنه
خدا کنه همین فرمون و به خوبی برم جلو. خیلی خوب و قشنگه.

شاید تو همه این مدت، قشنگ‌ترین لحظه برام، همون موقعی بود که سرتو گذاشته بودی رو شونه‌م، لم داده بودی رو مبل، داشتی از نگرانی‌هات میگفتی. همه مدت انگشتام لای موهات بود و بین جمله‌هات، پیشونی‌تو میبوسیدم و سعی میکردم بهت بگم طوری نیست جان سبز من. همه چی مرتبه. یا لااقل مرتب میشه. اروم بودی. اروم بودم. حتا در و همسایه و حیاط و دنیا هم ساکت بودن. چه سکوتی بود. فقط یه چراغ کوچیک اون ور خونه روشن بود و تاریکی، همین سکوت و ارامش رو تشدید هم میکرد.

اگه قرار باشه تا ته زندگی‌م تو یه لحظه حبس شم و ابدیت برام، گره بخوره به یه لحظه؛

من عشق سبزم

هموم لحظه رو انتخاب میکنم.