26 بهمن

این، اولین کشیک از 5 کشیک باقیمونده اورژانسه. به شدت خوابم میاد!

دیروز اشتاند ایمیل داد که این شماره تقاضاته، بهت زنگ میزنیم. هنوز خبری نیست

ولنتاین بود دیروز که طبق معمول در سکوت و تنهایی گذشت!

فولم امروز. 24 ساعت .... کاش زودتر بگذره تموم شه برم بخوابم. کاش اینقدر بخوابم بیدار نشم. چقدر این کتاب آخری عباس معروفی قشنگه. واقعا هم اخرین کتابیه که نوشته. سال 97. همون سال هم نشر گردون برلین چاپش کرده. ساعت شد 11 ... دلم نمیخواد بهش فکر کنم که چند صد ساعت دیگه از کشیکم مونده!

جدیدا کثیفی اتاق معاینه خیلی میره رو اعصابم. اتاق اورژانس کثیف. شهرداری کثیف. اکباتان کثیف.

فک کن ..... 34 روز دیگه میریم 1402.... میریم 28 سالگی من ..... لعنت ......................

24 بهمن

فردا ولنتاینه. من که حواسم نبود. اینقدر این توییتریا ریختن تو تایملاین که منم یادم موند.

کشیکا سخت میگذره. الان شهرداری م. نمی دونم. خوابم میاد

لاک گلبهی زدم. شبیه لباسم. وقتی تولد 4 سالگیم بود ...

شماره مو پاک کرده. چقدر دیر اینکارو کرد. چقدر دیرتر فهمیدم. چقدر دیریم .

چقدر خوابم میاد

همچنان 20 بهمن! دو ساعت و 45 دیقه تا پایان کشیک

یارو آلمانیه تو ایمیل خودشو پاره کرد که یه بار میل بفرست! خب بینوا تو اگه بار اول جواب بدی من عطش نگارش ندارم که برات ایمیل بفرستم!

تازه جوابمم نداد که کی تماس میگیره

کشیک تموم نمیشه. خوابم میاد/ درس نخوندم / زبان داره یادم میره

چه دلم واسه 4 سال پیش تنگ شده. ... واسه پنج سال پیش که دارم از بین میرم ... چه دلم می خواد این روزا رو ... کاش خواب گذشته مو میدیدم... از اون بهتر ... کاش گذشته بودمو الان خواب بود ... اونوقت بیدار می شدم ... یه جور دیگه ای میساختم ..... بلد بودم چی کار کنم ... راست می گم ... بلد بودم ...

بیست بهمن 1401

این ماهها دیگه داره سخت میگذره. جدی میگم. کمخوابی و درس زیاد و کشیکایی که دوستشون ندارم اذیتم میکنه. خونه جدیدو دوست ندارم. بزرگ و روشن هست ولی من از صدای زمزمه بدم میاد/ از پکیج و آب سرد بیزارم. از اینکه یکی بالا سرم راه بره خوشم نمیاد. از اینکه خودمم بالا سر یکی راه برم رضایت ندارم. دعوا سر کشیک 29 مه که نمی خوام باشم . من همیشه مصداق خشم فروخورده بودم. این اذیتم میکنه. مصداق آدمی که خواسته نشد. حس خوبی ندارم. قبلا هم همینقدر از خودم بدم میومد؟ یادم نمیاد. عجیبه. کم پیش میاد من چیزی یادم نیاد. و حالا یادم نیست در روزهای نوجوونی چه حسی به خودم داشتم. چیزی که به بقیه نشون میدادم رو خوب یادمه: خودشیفته بودم. اما درونم رو بخاطر ندارم ... خودم رو به یاد نمیارم.

ازدواج، هیولایی بود که اول ساریه رو از من گرفت و بعد مهدیس رو. هر مراسم عروسی ای که میری، ختم یک رفاقته. ختم ساعتها پای تلفن خندیدن و گریه کردنه. من از دوستام گذشتم. چاره ای نداشتم. وقتی کسی با سرعت از تو دور میشه، دوییدن فقط خسته ت می کنه. بایست و به سایه ادمی که زمانی فقط از نزدیک میدیدیش، از دور خیره شو. و با این قیاس دور و نزدیک، با سالها خاطره وداع کن.

گذشتن رو خوب بلدم. البته نسبیه. انتخابی نیست. درست ترش اینه که بگم زل زدن به آدم در حال عبور رو خوب بلدم. حداقل از تایپ ده انگشتیم خیی راحت تر و سریعتره! ادیب گفت اوکی تایپ ده انگشتی چیز بدی نیست تو لبنز اوردی، ولی چرا spss نه. گفتم چون بلد نیستم. گفت خب یاد بگیر. و من یاد نگرفتم

من خیلی چیزا یاد نگرفتم

من یاد نگرفتم حالا که نمی خوام با این خانوم دکتر خنگ کشیک واستم چجوری مطرح کنم که سوپر و مدیر نرن تو قیافه. خوبه همه می دونن سطح هوشی قهوه ای و سطح فرهنگی فرو قهوه ای این آدمه که نظم همه چیو به هم ریخته. جدی چرا هرچی ادم مزخرفه به تور من می خوره. نکته اینجاست که مزخرف بودن این ادم فقط مورد تایید من نیست.

ممکنه مونستر هم پر از ادم مزخرف باشه. چیزی که از بعد از طرح به خوبی تمرین کردم کنار گذاشتن مشورت تلفنی با دوستام بود. این چندماهه دیگه تلفن دست نمیگیرم به زنگ زدن! اره مینویسم. نظر بچه های توییترو می خونم. و خوبی ش به همینه. دوست مجازی رو میشه گذاشت گوشه چمدون و باهاش راه افتاد تا اون سر دنیا. و مجازی ها، مفیدترن

مونستر!

آقای مونستر ممنون میشم بنده رو از این بلاتکلیفی و استرس همیشه و تعلیق بین زمین و زمان که نمی دونم دارم با جوونیم چی کار می کنم، در بیارین ....

شد سه بهمن و هنوز ایمیلی نگرفتم

سربازا و اسب و فیل و گوزن واستادن منو نگاه میکنن، اونوقت من اون شاهی‌ام که دوره میفته از صفر شطرنج میره تا صدش و تست از پا درازتر برمیگرده سر خونه‌ش. هیچ‌وقت موفق نیست. هیچ‌وقت هم نمیرسه.

زانو درد؟ نمیدونم. نمیخوام بهش فکر کنم. خودش میاد تو مغزم. با قاشق تونل زد. یه ده سالی طول کشید. ولی بالاخره رسید. کارد به استخوون. درد به لبام. از لای حرفام میزنه بیرون. شد دو خط بدون درد، خالی از درد، راجعبه هر موضوعی بجز درد بنویسم؟ این کلمه چقدر تو همه نوشته‌هام سایه انداخته. Schmerz...... Schmerzen.....

Weh

Ich kann nichts tolerieren....