این ماهها دیگه داره سخت میگذره. جدی میگم. کمخوابی و درس زیاد و کشیکایی که دوستشون ندارم اذیتم میکنه. خونه جدیدو دوست ندارم. بزرگ و روشن هست ولی من از صدای زمزمه بدم میاد/ از پکیج و آب سرد بیزارم. از اینکه یکی بالا سرم راه بره خوشم نمیاد. از اینکه خودمم بالا سر یکی راه برم رضایت ندارم. دعوا سر کشیک 29 مه که نمی خوام باشم . من همیشه مصداق خشم فروخورده بودم. این اذیتم میکنه. مصداق آدمی که خواسته نشد. حس خوبی ندارم. قبلا هم همینقدر از خودم بدم میومد؟ یادم نمیاد. عجیبه. کم پیش میاد من چیزی یادم نیاد. و حالا یادم نیست در روزهای نوجوونی چه حسی به خودم داشتم. چیزی که به بقیه نشون میدادم رو خوب یادمه: خودشیفته بودم. اما درونم رو بخاطر ندارم ... خودم رو به یاد نمیارم.
ازدواج، هیولایی بود که اول ساریه رو از من گرفت و بعد مهدیس رو. هر مراسم عروسی ای که میری، ختم یک رفاقته. ختم ساعتها پای تلفن خندیدن و گریه کردنه. من از دوستام گذشتم. چاره ای نداشتم. وقتی کسی با سرعت از تو دور میشه، دوییدن فقط خسته ت می کنه. بایست و به سایه ادمی که زمانی فقط از نزدیک میدیدیش، از دور خیره شو. و با این قیاس دور و نزدیک، با سالها خاطره وداع کن.
گذشتن رو خوب بلدم. البته نسبیه. انتخابی نیست. درست ترش اینه که بگم زل زدن به آدم در حال عبور رو خوب بلدم. حداقل از تایپ ده انگشتیم خیی راحت تر و سریعتره! ادیب گفت اوکی تایپ ده انگشتی چیز بدی نیست تو لبنز اوردی، ولی چرا spss نه. گفتم چون بلد نیستم. گفت خب یاد بگیر. و من یاد نگرفتم
من خیلی چیزا یاد نگرفتم
من یاد نگرفتم حالا که نمی خوام با این خانوم دکتر خنگ کشیک واستم چجوری مطرح کنم که سوپر و مدیر نرن تو قیافه. خوبه همه می دونن سطح هوشی قهوه ای و سطح فرهنگی فرو قهوه ای این آدمه که نظم همه چیو به هم ریخته. جدی چرا هرچی ادم مزخرفه به تور من می خوره. نکته اینجاست که مزخرف بودن این ادم فقط مورد تایید من نیست.
ممکنه مونستر هم پر از ادم مزخرف باشه. چیزی که از بعد از طرح به خوبی تمرین کردم کنار گذاشتن مشورت تلفنی با دوستام بود. این چندماهه دیگه تلفن دست نمیگیرم به زنگ زدن! اره مینویسم. نظر بچه های توییترو می خونم. و خوبی ش به همینه. دوست مجازی رو میشه گذاشت گوشه چمدون و باهاش راه افتاد تا اون سر دنیا. و مجازی ها، مفیدترن