چقدر میرزه؟

چقدر از زندگی‌ای که دوستش داشتم فاصله گرفتم.

نمیتونم کتاب بخونم. اطلاعاتم رو به اضمحلاله. ابدا حد و مرزی ندارم. ارتباطات اجتماعی‌ام بخاطر زبان خوب پیش نمیره. درس نمیتونم بخونم. فیلم فاخر نمیبینم. خواستم ورزش کنم که دوچرخه‌مو همین دیروز دزدیدن. سلامتی‌م فاجعه‌ست. پوستم بدتر. اعتماد به نفسم رو بخاطر اشتباهات مکرر و فاحش از دست دادم.

همه اینا بخاطر مهاجرت.

خوب نیستم.

امتحان

دقیقا سه ماه تا امتحانم مونده.

دارم از ترس و استرس میمیرم. نمونه سوال خوندن رو شروع کردم.
دیشب بهم گفت: ازت میخوام کمتر بهم یا به هرچیز دیگه‌ایجز درست فکر کنی. تمرکز کن رو امتحانت.

گفتم مگه تو نگفتی این امتحان مهم نیست؟

گفت نه. مهمه. فراموشش کن. ما به اپروباتسیون خودت تو المان نیاز داریم. بخون و پاس شو که زودتر بیای پیش من.

دیدم چقدر تو همه این مدت رو امتحانم تمرکز نداشتم.

از دیروز متمرکز خوندن رو شروع کردم.

الانم یکم قبل از راه افتادن سمت کار، شروع میکنم به خوندن.

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم.

هرچی محیط کارم گوه و اشغاله

از همکار گرفته تا اون زنک مسئول خونه،

و هرچی وضعیت درس و زبانم فاجعه‌ست،

بجاش خونه‌م قشنگه

پارتنرم ادم کاملیه

گزگز دست و پامم یه کوچولووووووو بهتر شده

کاش درس بخونی هری

کی میخواد امتحانو پاس شه...

سپتامبر…

از بیمارستان که برمیگشتم، توی خونه پشت پنجره منتظرم ایستاده بود. با غلیظ‌ترین خنده دنیا. خنده‌ش قندی تو دلم اب کرد که درجا ازش عکس گرفتم. عکس میمونه. ما میمیریم. جفتمون یه روزی میمیریم. شاید تو بغل هم. شایدم کیلومترها دور از هم. شاید اسم هم رو یادمون نیاد. شاید مراسم عقد نوه‌هامون دعوت شیم. شایدم یه شب خوابیدیم و صبح پا نشدیم. اما اون عکس میمونه. اون خنده میمونه. درو باز کرد. شب بهم گفت همه روز رو منتظرت بودم تا خودم درو برات باز کنم. گفت از خونه که رفتی، حس کردم خونه خودمه. اروم تو گوشش گفتم هم خونه مال توعه هم صابخونه.

درو باز کرد و بغلم کرد. نه سفت. نه محکم. امن و اروم. و بعد گفت خسته نباشی. رفتیم تو. رو میز یک کیک بود با سه تا شمع روشن و یه جعبه جواهر کوچولو: عزیزم تولدت مبارک. ببخشید که دیر شد.

بغلش کردم

گرم و طولانی

طولانی

انگار بعد از یه عمر کاستی، حالا داشتم همه سهمم رو از دنیا میگرفتم.

ادمی که از کشیک برمیگرده، دارای صلاحیت کافی برای نشستن پای میز تولد نیست. دوش گرفتم. موهامو سشوار کشیدم. لباس صورتیامو پوشیدم و نشستم کنارش. موقع فوت کردن شمع‌ها، تو دلم، ارزو کردم جفتمون از شر کمردرد خلاص شیم، ارزو کردم هیچ روزی از دوست داشتن هم خلاصی نداشته باشیم، ارزو کردم این عشق کم نشه. ارزو کردم نرم. ارزو کردم نره. تو جعبه یه گردنبند بود... یه قفل....

- این نماد پیونده عزیزم.... زنجیرش بلنده.... زنجیرو به اندازه فاصله گردن تا قلب خودم سفارش دادم... اندازه قلب من، روی قلب تو...

- از ایران اوردی‌ش؟

- مال ایرانه عزیزم...

- تو تو ایرانم یادت بود..

- من که گفتم تولد تو یادم نمیره....

دستمو گذاشتم رو حاشیه صورتش و انگشتام رو روی صورت و لبهاش کشیدم و گفتم: تو پاداش کدوم کار خوب منی ... کی، کِی سفت دعام کرده که منجر شده به تو...

بغلش کردم

گفت: تو همه کارات خوبه... کی کاری کردی که خوب نباشه....

شب تو گوشم گفت: عزیزم یاد میگیرم. دارم ازت یاد میگیرم. بهم فرصت بده. قلبم میسوزه وقتی ناراحتت میکنم. من که اشکاتو میبوسم ولی تو گریه نکن.

کادویی که از ایران اومده بود

چون میدونست یکشنبه همه جای این قبرستون تعطیله، با خودش تمام راه کیک هم اورده بود.... به من گفته بود شکلاته و پیچیده بود تو یه کیسه و قایم کرده بود تو یخچال....

همه اینا بخاطر من ... برای من.......

دوستم داره.

باورم شد.

سپتامبر نحس

اومد. قرار بود برم فرودگاه استقبالش. لحظه اخر کنسل کردم و گفتم نمیام. ناراحت شد. وقتی همو دیدیم کت‌شلوار پوشیده بودم. چیزی که خودم عاشقشم و اون بدش میاد. گفت باز برگشتی به کت‌شلوار؟ گفتک این چیزیه که دوستش دارم. هیشکی واسه ادم نمیمونه جز خودش. چرا نپوشم.

کل راه تو سکوت گذشت.

خونه که رسیدیم از چیزای دیگه حرف میزدم. از فرشی که خریده بودم. بلیطم واسه ایران. بحث از زبان ترکی شد. داشت ریشه یه سری کلمات رو توضیح میداد. یهو گفتم کاش زبان ترکی بودم. خیلی بلدی‌ش. برات جالبه. یهو حرفشو برید و چشماشو بست. گفتم چایی میخوری؟ گفت یه هفته‌ست رفتارت عوض شده. بخاطر تولدته؟ چون دیر تبریک گفتم؟ گفتم در واقع تبریک نگفتی! من خر نیستم. استوری‌مو دیدی یادت افتاد اسمشو میذاری تبریک؟ همه عالم و ادم باید بهم تبریک بگن، همکارای روستایی که چند سال قبل توش کار کردم باید تبریک بگن جز تو! نمیخوام راجعبهش حرف بزنم. تو یه کاری کردی از سپتامبر متنفر شم.

اشکام ریختن رو صورتم

عصبانی بودم

گفت ببین... من واقعا نمیدونستم یه تاریخ اینقدر برات مهمه.

گفتم حق نداری اینو بگی. نمیپذیرم ازت وقتی از سه هفته قبل از تولد پدرت واسش روزشماری میکنی. نگو نمیفهمی چرا مهمه که دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار!

- تاریخ تولد پدرم تو ذهنم بود چون بنا بود اون تاریخ ایران باشم. واسه مردا مهم نیست...

- چرا واسه شوهر دوستام مهم هست؟؟؟ اونا م مردن! مهمه براشون چون زنشون براشون مهمه.

مکث کرد

مکث کردم

دیدم مقایسه‌ش کردم. دوست نداشتم این کارو بکنم.

ادامه دادم: تو تو هیچ زمینه‌ای قابل مقایسه نیستی و من نمیخوام این کارو بکنم

درجا گفت: ولی این کارو کردی. منو مقایسه کردی و همه روابط خوبمون رو زیر سوال بردی. حق نداری به همه چی شک کنی بخاطر یه تاریخ.

بغلم کرد

سکوت کردیم

یکم گذشت و ادامه داد: باور کن... باور کن یادم بود.

دوباره اشکم ریخت و گفتم: دروغ میگی

- نه... دروغ نمیگم... یادم بود.... میخواستم یه جور دیگه پیش بره... گیج‌بازی دراوردم و برنامه‌هام بهم ریخت. چی کار کنم منو ببخشی؟

- فرستادن دو خط پیام برنامه‌ریزی میخواد؟؟

- میخواست. همه چی خراب شد و در نهایت شب تبریک گفتم... ولی نگو یادم نبود... اینو قبول نمیکنم. یادم بود... خب؟

محکم‌تر بغلم کرد... .

بامداد ۴ سپتامبر

چند روزه دست و پاهام، خواب میرن... گزگز میکنن. اختلال بینایی هم که خیلی وقته دارم.

میترسم

میترسم MS باشه

کاش دیسک باشه

خدایا خودت رحم کن...