اومد. قرار بود برم فرودگاه استقبالش. لحظه اخر کنسل کردم و گفتم نمیام. ناراحت شد. وقتی همو دیدیم کتشلوار پوشیده بودم. چیزی که خودم عاشقشم و اون بدش میاد. گفت باز برگشتی به کتشلوار؟ گفتک این چیزیه که دوستش دارم. هیشکی واسه ادم نمیمونه جز خودش. چرا نپوشم.
کل راه تو سکوت گذشت.
خونه که رسیدیم از چیزای دیگه حرف میزدم. از فرشی که خریده بودم. بلیطم واسه ایران. بحث از زبان ترکی شد. داشت ریشه یه سری کلمات رو توضیح میداد. یهو گفتم کاش زبان ترکی بودم. خیلی بلدیش. برات جالبه. یهو حرفشو برید و چشماشو بست. گفتم چایی میخوری؟ گفت یه هفتهست رفتارت عوض شده. بخاطر تولدته؟ چون دیر تبریک گفتم؟ گفتم در واقع تبریک نگفتی! من خر نیستم. استوریمو دیدی یادت افتاد اسمشو میذاری تبریک؟ همه عالم و ادم باید بهم تبریک بگن، همکارای روستایی که چند سال قبل توش کار کردم باید تبریک بگن جز تو! نمیخوام راجعبهش حرف بزنم. تو یه کاری کردی از سپتامبر متنفر شم.
اشکام ریختن رو صورتم
عصبانی بودم
گفت ببین... من واقعا نمیدونستم یه تاریخ اینقدر برات مهمه.
گفتم حق نداری اینو بگی. نمیپذیرم ازت وقتی از سه هفته قبل از تولد پدرت واسش روزشماری میکنی. نگو نمیفهمی چرا مهمه که دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار!
- تاریخ تولد پدرم تو ذهنم بود چون بنا بود اون تاریخ ایران باشم. واسه مردا مهم نیست...
- چرا واسه شوهر دوستام مهم هست؟؟؟ اونا م مردن! مهمه براشون چون زنشون براشون مهمه.
مکث کرد
مکث کردم
دیدم مقایسهش کردم. دوست نداشتم این کارو بکنم.
ادامه دادم: تو تو هیچ زمینهای قابل مقایسه نیستی و من نمیخوام این کارو بکنم
درجا گفت: ولی این کارو کردی. منو مقایسه کردی و همه روابط خوبمون رو زیر سوال بردی. حق نداری به همه چی شک کنی بخاطر یه تاریخ.
بغلم کرد
سکوت کردیم
یکم گذشت و ادامه داد: باور کن... باور کن یادم بود.
دوباره اشکم ریخت و گفتم: دروغ میگی
- نه... دروغ نمیگم... یادم بود.... میخواستم یه جور دیگه پیش بره... گیجبازی دراوردم و برنامههام بهم ریخت. چی کار کنم منو ببخشی؟
- فرستادن دو خط پیام برنامهریزی میخواد؟؟
- میخواست. همه چی خراب شد و در نهایت شب تبریک گفتم... ولی نگو یادم نبود... اینو قبول نمیکنم. یادم بود... خب؟
محکمتر بغلم کرد... .