بالاخره سلام
قلم رقصید و بی ردی ز احساسات بی حدش
بسان امتداد نور خورشید، حلقه ی چشم مرا آهسته برش زد
و من حتی سپیدی همین یک برگ عاشق را
دگر هرگز نفهمیدم
تو را میخوانمت در امتداد شب
و نزد پلک خشک ماه رویاها
تو را مهتاب می خوانم
تو را بی تاب می خوانم
دم آخر به هنگام سفر های عمیق خود
دو چشمت را به قلبم دوختی و بی هوا گفتی :
:"مرا هرگز نفهمیدی"
و من احساست از آن جمله را هرگز نفهمیدم
تو را هرگز نفهمیدم
تورا آندم که رویم نرم خندیدی
و آن ساعت که نزدم شعر میخواندی
تو را اندازه ی سختی یک باران نفهمیدم!
تو را هرگز نفهمیدم
تو را بی آنکه بر قلبم، طنین رد تو آید
تو را حتی کنار لحن عریان نگاهت هم نفهمیدم
تو را آندم که مهرت از رخم نیروی بودن را طلب می کرد و آندم کز نگاهم هیچ جاری شد،
تو را هرگز........... .
دلت قرص و خیالت راحت و آسوده تر باشد
من از هنگامه ی این لحظه های پوچ یخ بسته
شبی دیوانه خواهم شد
دلم وبرانه خواهد شد
تو باش و بودنت زا شعر معنی کن
وشب های یخی بودنت با من در اینجا را
دمی یکباره رنگی کن
تو باش آن سان که می خواهی
تو باش آندم که می خواهی
تو را هرگز نفهمیدم
و از این پس
خودم را هم نمی خواهم
خودم را هم نمی بخشم
فقط یک جمله می سازم :
تو را اندازه ی هر ذره از نافهمی خود دوست می دارم..... .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ................................
پس از هفته ها
سلام!
عجیبه که بالاخره آپ کردم
البته این آپم بخاطر f3 کردمو دیدم راس میگن. واقعا خجالت باره که آخرین پست وبم راجبه عید نوروزه.
لازمه بگم شعر بالایی هم که خودم گفتم ( که تو اون یکی وبم، آسمانی پنهان، هم هست) تقدیم می کنم به همه ی دوستای خوبم. امیدوارم خوشتون و البته خوششون بیاد.
خبببببببببببببببببببببببببببب