مارلون دور واستاده بود. چند بار رفت و رد شد و موقعی که کادوی مامانشو میدادم خندید و ... . مارلون تو صحنه بود. میخواستم دور باشم. سرگرم لئونا شدم. سرگرم ماریان. اما از بقیه که سوال میپرسیدم، مارلون جواب میداد. به چشماش نگاه کردم. آبی و اروم و خالی از احساس. یه چیزی تو این مایه‌ها که: دوست معمولی بمونیم خب.

گیزی واسه تولد ۷۰ سالگی‌ش یه دفتر اماده کرده بود. که هرکسی باید دو صفحه‌ش رو پر میکرد. با این دوربین چاپیا هم باسد عکس کاغذی میگرفتیم و تو دفتر میچسبوندیم. دلم میخواست مشغول شم. مشغول هرچیزی جز جمع. مشغول نساختن ری‌اکشن ... مشغول نقش دختر شاد بازی نکردن. همه تو حیاط جمع بودن. رفتم داخل، نشستم کف زمین و مشغول چسبوندن عکسا به دفتر شدم. یکم بعد مارلون اومد تو.

- چی کار میکنی غزل؟

- عکسا رو میچسبونم.

- این عکس توعه؟ چه بامزه‌ست.

- مرسی.

- تو تو دفتر چیزی نوشتی؟

- زوده واسه نوشتن من.

- یعنی چی؟

- اول باید بچه‌هاش بنویسن بعد فامیلا اخر از همه من.

تند شد: کی گفته؟ تو شروع کن. صفحه اول رو تو بنویس

- نمیشه مارلون

- چرا؟

- خب من اول باید بدم چت جی پی تی غلطامو درست کنه بعد بنویسم.

از رو مبل روبروییم پا شد و اومد نشست رو مبل کناریم: چت جی پی تی چیه؟ از من بپرس با هم مینویسم.

نوشته بود: ویژگی‌های گیزی که دوستش دارین؟

- میخوام بگم ادمی که با مهمونا خیلی مهربونه

- Gastfreundlich

- اهان اره...

و کلمات دیگه.... خاطره مشترک ... همه رو نوشتم.... مارلون کل مدت اونجا نشسته بود و به نوشتنم نگاه میکرد... چشمام به کاغذ بود و دستم به قلم

پرسید:

- غزل... خوبی؟

- خوبم من. امریکا خوش گذشت؟

- خوب بود. فقط امریکا نبودم. کانادا ام بودم. حوریا رم دیدم.

- چه مرد محکمی هستی..

- چطور؟

- خب محکمی که رفتی اکست رو دیدی.

- چه ربطی داره؟

- ناراحت نشدی؟

- چرا. ناراحت‌کنندع بود. ولی حسا در لحظه تجربه میشن.

- هوم.

- تو حالت خوبه؟

- اره

- درسا خوب پیش میره؟

- تشویقی گرفتم مارلون.

- واوووو افرینننن. از اوبا ارتز یا شف؟

‌با ذوق گفتم: از شف مارلووون

خندید و تشویق کرد باز

ادامه دادم: خوبم پس انداز کردم مارلون.

یهو حرف زدن باهاش ساده شد.... دوباره شدیم همون ثمین و مارلون سابق. دو تا دوست عادی. از خواهرم پرسید. از سفرایی که رفتم، فرشی که واسه خونه خریده بودم رو نشونش دادم. باز پرحرف شدم. به همه‌ش گ‌‌وش داد. از خودش هم گفت. همینطور که رو مبل نشسته بود، به جلو خم شده بود، ارنج‌هاش رو رو زانوهاش گذاشته بود و زل زده بود به زمین گفت میخواد اسباب‌کشی کنه. از گرونی فرانسه شکایت کرد: باید برم یه خونه ارزونتر... خیلی ارزونتر... . شرایط داره سخت میشه.

چشماش سنگین شد. خواب، شد پرده. از شیشه‌ی چشماش اویزون شد. چه بد وقتایی میبینمت رفیق. بار قبلی که اومدی، نامزد سابق ترکم کرده بود. یادته شیرینی سال نو میپختیم و تو میگفتی: پسر بچه نمیتونه شوهر باشه غزل. فراموشش کن؟ یادته چند لیوان چایی خوردیم؟ یادت هست جمله به جمله میگفتم ببخشید که پرحرفم و خیلی جدی میگفتی دوست دارم بهت گوش بدم؟

چه بد وقتایی میبینمت رفیق.... حالا م که اومدی، جنجال مایکل مغزمو بهم ریخته. انگار رسالتت اینه: چند به چند وقت بیای. و من از روزمره‌م برات بگم. از حرفای عادی که برای کسی تعریفشون نمیکنم. چند وقت به چند وقت بیای یادم بندازی رفاقت خیلی مهمتر از عشق و این مزخرفاته. رفاقت داغ نیست. نمیسوزونه. خنک و امنه. همیشگیه. نسیمه. خراب نمیکنه.

چشمات سنگین شد. هنوز ۱۰ شب هم نشده بود. چقدر خسته بودی.

- خونه‌ت دوره غزل چطور میخوای برگردی؟

- الان برنمیگردم. صبر میکنم مهمونا برن یکم کمک کنم.

- وات؟!

- مهمونا برن فقط مامانت میمونه و مندی. مندی که بارداره، کی میخواد این همه ظرفو جمع کنه؟

- من چی کاره م پس؟

- تو که خوابت میاد.

خندیدی: من میرسونمت. تو ام نباید کاری کنی.

یکم کمک کردم ولی واقعا اجازه نداد. خودش بیشتر از من جمع ‌و حور کرد که بیخیال شم.

واستاده بود دم در. با همه خداحافظی کردم. گیزی رو سفت بغل کردم و گفتم امیدوارم تا ۱۰۰ سال بعد بابم هل سال تولدش دعوت باشم.

دید از مهمونا جدا شدم. نشست رو پله ها و مشغول بستن بند کفشاش شد. یاد شب سال نو افتادم.

تو راه، تو ماشین، از درسم پرسید. از اینکه چند سال دیگه تموم میکنم. بهش که گفتم فردا کشیکم جا خورد که چرا میخواستم کمکشون کنم.

- سه سال دیگه از درسم مونده مارلون. دوسال نورو و یک سال روان

- روان! ویزیت دیوونه‌ها؟ ترسناک نیست؟(:

- نه واقعا! دیوونه ماییم و یه مشت سالم رو ریختیم تو بیمارستان...

اولش چیزی نکفت... دو سه دیقه بعد بلند جمله‌مو تکرار کرد و زد زیر خنده... .

- کی برمیگردی پاریس؟

- فردا ۳ بعد از ظهر

یاد فرودگاه افتادم. وقتی رفته بودم بدرقه‌ش. چقدر شعر خوندیم.

موقع پیاده شدن زل زدم به جلو و نگاهش نکردم:

- سفرت بخیر مارلون

زل زده بود به جلو و نگاهم نمیکرد: شبت بخیر غزل.