دردا
دردا منو فقط نوشتن آروم می کردم عین بارون بود. یه برهه ای بارید و خیس شدم و تموم. دیگه نمی باره. برم کجا که بارون بیاد؟ اگه یکی از بزرگان ادبیات بود میگفت بگذار باران در مغز تو باشد! نه زیر آسمانی که سقف تو ست! شیخ بارون تو مغز ما نیست. یه مدت نزول کرد اومد تو چشمامون ولی خب بازم تموم شد. تموم شد... .
نشسته بودم روبروی سارا گفتم سارا من فقط تا همینجاشو بلد بودم یادته؟ حالا واقعا فقط تا همینجاشو بلد بودم. کاش مراقب امتحان پنجم ابتدایی میومد بالای سرم و می گفت چرا نمی نویسی ؟ میگفتم چون بلد نیستم. بعد همون سوال رو ازم میپرسید و شفاهی جوابشو میدادم و میگفت خب جواب همینه دیگه! چرتا نمی نویسی؟
می دونی اونا اون موقع نفهمیدن. من الان فمیدم: من معنی سوال رو درک نمی کردم. من سوال رو نمی فهمیدم. من نمیدونستم کی از ادم چی می خواد. چی کمه. چی رو باید کی گفت. چند سال بعد تنها چیزی که فهمیدم این بود که اگه نفهمیدم سوال چی میخواد کلا هرچی بلدم بنویسم بالاخره یه تیکه ش جوابه دیگه! همون دورانی بود که تو راهنمایی و دبیرستان ورق اضافه می خواستم واسه جوابا. بیوشیمی دانشگاهم همین شد. و خب .... کنکور چون فقط یه کلمه میخواستن این سیاست جواب نداد. حدسم این بود که تو رزیدنتی هم جواب نده. واسه همینه که میرم. هرروز دلیل تازه تری برای این که چرا می رم پیدا می کنم ... .