ماسک و اینا

یه خری مغز یکیو گاز زد و به کناری ش گفت : ایلان واقعا چرا توییترو نمی خری؟ و دقیقا از همون روز توییتر به خاک سیاه نشست. تایملاین به فنا رفت. از دیروزم که توییتا جیره بندی شده! هرکی فقط میتونه 600 توییت در روز بخونه! آخه حمال! به تو چه که کی چقدر از روز رو میخواد توییتر باشه؟ تنها پناهگاه من، تنها جایی که حقیقتا آرومم میکنه، جایی که بهترین دوستامو از اونجا دارم توییتره! خب تو داری همه رو یه جا از من میگیری فقط چون پولدار تری! تصعید شی نکبت!

دردا

دردا

دردا منو فقط نوشتن آروم می کردم عین بارون بود. یه برهه ای بارید و خیس شدم و تموم. دیگه نمی باره. برم کجا که بارون بیاد؟ اگه یکی از بزرگان ادبیات بود میگفت بگذار باران در مغز تو باشد! نه زیر آسمانی که سقف تو ست! شیخ بارون تو مغز ما نیست. یه مدت نزول کرد اومد تو چشمامون ولی خب بازم تموم شد. تموم شد... .

نشسته بودم روبروی سارا گفتم سارا من فقط تا همینجاشو بلد بودم یادته؟ حالا واقعا فقط تا همینجاشو بلد بودم. کاش مراقب امتحان پنجم ابتدایی میومد بالای سرم و می گفت چرا نمی نویسی ؟ میگفتم چون بلد نیستم. بعد همون سوال رو ازم میپرسید و شفاهی جوابشو میدادم و میگفت خب جواب همینه دیگه! چرتا نمی نویسی؟

می دونی اونا اون موقع نفهمیدن. من الان فمیدم: من معنی سوال رو درک نمی کردم. من سوال رو نمی فهمیدم. من نمیدونستم کی از ادم چی می خواد. چی کمه. چی رو باید کی گفت. چند سال بعد تنها چیزی که فهمیدم این بود که اگه نفهمیدم سوال چی میخواد کلا هرچی بلدم بنویسم بالاخره یه تیکه ش جوابه دیگه! همون دورانی بود که تو راهنمایی و دبیرستان ورق اضافه می خواستم واسه جوابا. بیوشیمی دانشگاهم همین شد. و خب .... کنکور چون فقط یه کلمه میخواستن این سیاست جواب نداد. حدسم این بود که تو رزیدنتی هم جواب نده. واسه همینه که میرم. هرروز دلیل تازه تری برای این که چرا می رم پیدا می کنم ... .

10 تیر

یه چیزی در من هست که نمیذاره آروم باشم. نمی ذاره خوب باشم. خجالت و ناتوانی تو نه گفتن یا مبارزه؟ شاید. اگرچه جسارت رویارویی با شکست و تلاش برای رسیدن به آرزوهام رو دارم؛ ولی خب یه چیزایی نمی شه. بالایی دهنمون رو سرویس می کنه و هیچی. خواهرم گفت چرا همیشه باید اونی که عقب میکشه ما باشیم؟ گفتم چون جهان سوم فقط فیلتر و اینترنت داغون و سیاست خارجی و اقتصاد ناپایدار نیست. جهان سوم تو مغز تک تک آدماشم هست. به این آدم گفتیم ادم باش. چندین بارم گفتیم. ولی نیست. چون شرم و خجالت از همسایه آزاری و البته تقبیح آلودگی صوتی باید برای ادما تعریف شده باشه. که واسه اینا نشده. و چون تعریف نشده ست، قانون هم خیلی کاری نمی تونه بکنه. چون از نظر قانون ما هم آلودگی صوتی چیز عجیب غریبی نیست. و قوانین خاصی براش تعریف نشده.

نمی دونم این حرفا توجیهه یا نه. فقط واقعا دارم اذیت میشم و از خواب و خوراک افتادم. می دونم پدر مادرم هم دارن اذیت میشن. داشتم عکسای جشن کتابمو نگاه می کردم. موهام سفید شده و زیر چشمام خط افتاده. دارم پیر میشم. خوشحالم قبل از اینکه کاملا پیر بشم به این آرزوم رسیدم.

دلم واسه پیمان و شاهین و سارا و ندا تنگ میشه. و واسه هانیه و ماریا و سیناز. تو دوستام فقط دلم ولسه این 7 نفر تنگ میشه. یعنی بقیه رو دیگه نببینم طوری نیست.

دیروز 6 تیر

داداش 48 ساعت صبر میکردی یه سال بشه بعد (((((((:

روزهایی که اسب انگشتانم را برای خیال که زاده موسیقی بود زین میکردم، روزهای زیبایی بود. کسی در حوالی تعلیق، به استقبال افرینش میشتافت. خاک تا عمق آسمان میجوشید و فواره میزد، دختری توی استوانه ی شیشه ای غرق میشد و رگهاش می شکافت، مردی همان حوالی درخت میشد، و کرم ها از دل فواره ی خاک به مردم قبرستان می خندیدند. قبرستانی که آرام تابوت سنگینش را به همان سو می برد. روزهایی که ژ را به اتاق معاینه همان بیمارستانی می فرستادند که دل را به سیخ کشیده بودند و مغز حکم می راند. و گری، هرروز، خاکستری تر از دیروز. خاکستری مثل شالی که پیرزنی در چرت عصرانه برای دخترکان جوان می بافت.... . و ساعت شهر، ایست قلبی کرده بود که خب .... خب گلوله خورده بود.

روزهایی خیس. و زیبا.

حالا که به اسب انگشتانم نگاه می کنم، نه .... این ها پای تاختن ندارند ... یال این ها هرگز در باد نخواهد رقصید .. به چشمهای بی فرووغشان نگاه می کنم. و به موسیقی ... که نازاست و منجر به هیچ خیالی نخواهد شد ... .

روز های پرفروغ نوشتار به پایان رسیده

بقول انها

Diese Zeiten sind vorbei... .

سردرود. 6 تیر

کتابمو دیروز تحویل گرفتم. هنوز هیچ کاری نکردم راجبه جشن و فقط ملت رو 8 تیر دعوت کردم ((((((((((((: جاش؟ ساعتش؟ کاینه اهنونگ.

اگه دست توانایی خیزش مارپیچی از لای دنده ها به سمت قلب، دقیقا زیر پریکارد رو داشت خیلی خوب میشد. ... خیلی .... .

امروز پنج تیر - سردرود

مطلقا خلاقیتم رو در نوشتار از دست دادم. هنوز درک نمیکنم چرا سلیمانیا نمیمیرن. اگه بجز اسمم چیز دیگه ای باشه که حتا با الزایمر هم فراموشش نمی کنم اون جمله از نیچه ست که گفته بود : آدمهای ضعیفی که نمی تونن حقشونو بگیرن، به عدل و آخرت و اینا معتقد میشن و خب ... من فکر می کردم میشه این جمبه رو نشنید اما اون روز شاهین زل زد تو چشمام و گفت گذاشتی صبا و سپیده بهت زور بگن چون ضعیفی و بهونه اوردم در جا گفتم دلیل داشت که باید بگم نه نداشت. هیج دلیلی نداشت. شاید من فقط میخواستم چیزی تو اون گروه از بین نره تا همه چی به قوت خودش بمونه ولی خب، نهایتا و غایتا مفید واقع نشد. همه چی به آنی خراب شد و هرز رفت و از امیدهای من یه مشت پِهِن موند.

حالا واقعا چرا سلیمانیا نمیمیرن؟ بخاطر اکبر باطری سازه؟ این اولین باریه که مهارت و کاربلدی یه آدم نه تنها موجب شپفتی م نمیشه بلکه حالمو به هم میزنه و سرم ... سرم مخصوصا چشم راستم داره میترکه. این چشم منو یاد نفس زارعی قنواتی میندازه که اینقدر کارش سخت بود یعنی و خود اونم منو یاد نکبت و ویرانی میندازه. الان اگه لیموی توییتر بود می گفت سخت شد ولی من توییتای ماهی رو بیشتر دوست دارم. که برداشت نوشت چی بپوشم که وقتی ثمینو بغل میکنم فاصله مون کمترین باشه؟ نت ندارم تو گوشی و برم خونه ریپلای میکنم: لباس فضایی ام که بپوشی و تو خود فضا هم که در تقلا باشم واسه به آغوش کشیدنت، واضح تر بگم: لمست ناممکن هم که باشه، فیزیک نذاره و زمین و زمان، من هرگز فاصله ای بین خودم و خودت حس نکردم. و باید بگم سالهاست که حسم توبه کرده. دیگه دروغ نمیگه.

پاشم دفتر زبانمو بیارم. بخونم. امروز باید حداقل تا 30 برم جلو

از سردرود سلام((((:

همینجوری دیگه. یه بار اینورم یه بار اونورم. این میشه سومین شهر کوچیکی که توش کار می کنم. از زبان فقط شایسه رو بلدم اونم از عباس معروفی یاد گرفتم. پاشم برم دفترمو باز کنم بیام بخونم.

سی خرداد هم ویزا شدم.

بذار ببینم عرضه دارن تا سه شنبه کتابمو تحویل بدن؟