از وقتی خداناباور شدم شرایطم بهتر شده.
دیگه انتظار معجزه ندارم. انتظار بهتر شدن چیزی رو هم ندارم. تو خیالاتم خودم خودمو بغل میکنم و میگم اوضاع خوبه و در بهترین حالتیه که میتونست باشه. لذت ببر. و حالم بهتر مسشه.
فقط دیشب برای اولین بار تو این ۳ سال مهاجرتم کابوس دیدم و از خواب پریدم و از تنها بودنم ترسیدم. طول کشید تا خوابم برد.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 17:5 توسط غزل
|
چون بعضیا کامنت گذاشتن، این قسمت رو تغییر میدم و بیشتر مینویسم: