پیاده شدیم. روبروی رستوران کنار میزهای بیرون ایستاد و گفت: کجا دوست داری بشینیم؟ بیرون یا داخل

- نمیدونم

- اینجوری میپرسم: دوست داری شامتو تو هوای ازاد بخوری یا داخل رستوران؟

- بستگی داره تو بخوای بعد شامت سیگار بکشی یا نه

- من اونقدرا ام سیگار نمیکشم. تو تصمیم بگیر.

رفتیم داخل. در رو که باز کردم کنار در ارم پاره‌شده «پلمپ شد» دیدم. زیر لب گفتم «پلمپ...»

- اون روزا خیلی از کافه‌های تبریز رو بستن... .

رفتیم داخل. دخترا و پسرای جوون نشسته بودن و حرف میزدن. چند نفر برگشتن سمتمون. حس کردم از همه اینا بزرگترم... مُسِنْ‌تر... حس کردم چقدر سن خوبی دارن.... چهره‌های جوان آفتاب‌نخورده، قلب‌های نشکسته، اعصابِ پینه‌نبسته و پوست‌های بی‌خط... .

- کدوم میز غزل؟

- یه میز کوچیک ...

نشست روبروم

شزوع کرد... شروع کرد به حرف زدن...... دوباره شدیم همون غزل و ادیب سه سال پیش... تو حرف هم میپریدیم..... بلند بلند میخندیدیم... کنایه میزدیم...

بهش کفتم: یادته سه سال پیش اینقدر حرف زیاد داشتیم و تو حرف هم میپریدیم که تو از گارسون خودکار خواستی تا چیزایی که به ذهنت میومد رو رو دستمال‌کاغذی بنویسی و به ترتیب تعریفشون کنی؟

گفت: هنوز اون دستمالا رو نگه داشتم. کنار همون جاسیگاری‌ طلایی که همون شب قبل رفتنت بهم کادو دادی.

پرسیدم: جاسیگاری الان کجاست؟

- خونه

- پس اینم بذار کنارش

و ادکلنی که براش از هامبورگ خریده بودم رو رو میز گذاشتم.

خجالت کشید: من دست خالی اومدم غزل

- این چه حرفیه. این فقط یه یادگاری کوچیکه

جعبه رو باز کرد. چهره‌ش سرخ‌تر شد و سریع بست.

- خوشت اومد؟

- کی باس دوست نداره؟

از روزهای سخت و تلخی که گذرونده بود گفت. از آسیبی که ناخواسته به یه دخترِ از پیش اسیب‌دیده‌ وارد کرده بود. ساکت شد و مرد از خجالت وقتی سرد و سخت بهش گفتم: «اگه از اول میدونستی قراره بری، حق نداشتی اینقدر خوب باشی.» از روزای تلخ سربازی، روزهای سخت جنگ‌های اخیر، تجربه‌های تلخش از فراموشی‌هایی که نمیخواست رخ بده از سمتی، براش موهبت بوده. همه این‌ها رو گفت و گفت. هنوز هیچی از غذا‌ش نخورده بود و من همه مدت که غذا میخوردم، به حرفاش گوش میدادم. چند بار حس کردم شاید مودبانه نباشه وقتی داره از روزهای سختش میگه، در حال غذا جویدن و قورت دادن باشم! اصولا باید توجه بیشتری نشون میدادم، مکث میکردم و بهش نشون میدادم بابت تجارب تلخش متاثر و متاسفم (که حقیقتا هم بودم) اما از صبح چیزی نخورده و واقعا گرسنه بودم.

حرفاش که تموم شد گفت:

تو بگو غزل. نوبت توعه. چه خبر؟

براش از روز مصاحبه کاری‌م گفتم. از این که بی‌پولی اول مهاجرت باعث شده بود برای قرار ۴ عصر، ۴ صبح راه بیفتم؛ این که بخش زیادی از راه رو ایستادم تا خط اتوی کت و شلوارم نشکنه، اولین ملاقاتم با اشمیت، سوالایی که پرسید، جوابایی که دادم، همه و همه رو براش تعریف کردم. با دقت گوش داد. حرکت ابروهاش در ری‌اکشن به هرجمله‌م... چقدر اروم‌تر شده بود... قبلا نمیتونست اینقدر متمرکز گوش کنه. قبلا که میگم بعنی روزای دانشجویی... وقتی با هم اکسترن بخش اعصاب بودیم و من از اول تا اخر کلاس قفل استاد بودم و ادیب کنار بقیه بچه‌ها، درگیر شیطنت بود. همیشه باهوش بود. همیشه باهوش بود... با ده درصد تمرکزش سر کلاس، از همه ماها بیشتر یاد میگرفت.. . رتبه برتر کنکور، جزو استعداد‌های درخشان دانشگاه، از اولین ریسرچر‌های ورودی، پسر بامزه و باهوش کلاس...

همه رو گفتم و رسیدم به اینحا که: و خب بعدش رفتم هامبورگ و اونجا

- چرا رفتی هامبورگ؟

- خب ... اره بنا به دلایلی رفتم و تو هامبورگ دارم تو یکی از بهترین بیمارستان‌های خصوصی‌ کار میکنم و دوستام ...

- چرا رفتی هامبورگ؟

نگاهش کردم: دنبال چی میگردی ادیب؟

- چرا رفتی هامبورگ غزل؟

سکوت کردم.

- چی میخوای بدونی؟

- کمکت میکنم. من توییترتو میخوندم.

رستوران رو سرم خراب شد.

- من ۷-۸ ماهه توییترمو بستم

- اره میدونم. اون سری که من خوندم، که خب خیلی وقت پیش بود، یه نفر اومده بود تو زندگی‌ت که انگار دنیا رو بهت داده بودن. کمکت کردم که بقیه‌ش رو بگی. برام تعریف کن غزل. کی باهات چی کار کرده؟

رستوران هر لحظه داشت ببشتر و بیشتر رو سرم آوار میشد.