طاعون، عفریتِ ماندگاری است که موذیانه می‌جود؛ نمی‌میرد، باقی می‌ماند و آدمی را به استفراغ خون می‌اندازد.

جامعه‌ای که آرامش و شادی را از ثبات و پیش‌بینی‌پذیری می‌گیرد، عادت را ارزش می‌داند، حرف زدن از موش‌ها را سر میز غذا ممنوع می‌شمارد و وجود تهدید را به طرزی دفاع‌گونه انکار می‌کند، ناگهان خود را چونان اسیری مفلوک و بی‌اراده در چنگال طاعون می‌یابد. طاعون فقط جسم را بیمار نمی‌کند؛ حافظه را می‌فرساید، امید را می‌خشکاند و انسان را به موجودی بدل می‌کند که تنها در زمان حال زندگی می‌کند. این یکنواختی حالا به احساسات عالی ملت سرایت میکند، ناامید میشوند، به این ناامیدی خو میکند، و بی حافظه و بی‌امید تنها در زمان حال مستقر میشود.

اما طاعون، پیش از آنکه بیماری باشد، نامی است که کامو بر هر آنچه آزادی و انسانیت را از انسان می‌گیرد نهاده است. جنگ، استبداد، بیماری، تعصب، نفرت و هر شرّی که اختیار را از انسان می‌رباید، چهره‌ای از همان طاعون‌اند. و درست از همین‌جاست که رمان، از روایت یک همه‌گیری فراتر می‌رود و به داستان وضعیت انسان بدل می‌شود.

طاعون ابتدا جامعه را از حرکت و پویایی، سپس از عشق و بعدتر از اجتماع و هم‌جوشی‌های بزرگ و کوچک محروم می‌کند؛ اما مهم‌تر از همه، درست از جای زخم‌ها وارد می‌شود. هر کس، درست از همان زخمی که سال‌ها با خود حمل کرده است، مورد آزمون قرار می‌گیرد:

گران، سال‌ها اسیر جمله‌ای است که هرگز کامل نمی‌شود؛ رامبر میان عشق خصوصی و مسئولیت انسانی گرفتار می‌شود؛ پانلو ایمانش را در برابر مرگ کودک می‌آزماید؛ ریو، پزشکی که بسیاری را نجات می‌دهد، از نجات عزیزترین انسان‌های زندگی خود ناتوان می‌ماند؛ و تارو، که یک عمر از قاتل شدن گریخته است، سرانجام درمی‌یابد هیچ انسانی کاملاً از آلودگی به شر مصون نیست.

و مگر انتقال بیماری جز این است؟ که اگر زخمی هنوز بهبود نیافته باشد؛ دست اخر راه ورود بیگانگانی میشوند که به خون ما تشنه‌اند و از جان ما مینوشند.

سرم، قرنطینه، بیمارستان، دارو، تشخیص، فاصله‌گذاری و بهداشت؛ هیچ‌یک انسان را از مرگ نجات نمی‌دهند. که نجات، نه در پیروزی بر مرگ، بلکه حفظ انسانیت در برابر مرگ است.

نجات، در مواجهه است.

نه از آن رو که مواجهه مرگ را شکست می‌دهد، که مانع کشتار انسانیت انسان پیش از جسم او میشود.

آدمیزاد روبه‌رو می‌شود، روبه‌رو می‌شود، تب می‌کند، بیمار می‌شود، می‌میرد. نسل بعد، نسل بعدتر، تا جایی که تمامی این مبارزات و شکست‌ها سلول به سلول، به مثابه رنگ چشم و حالت مو، به نسل بعد منتقل می‌شود. و نسل بعد وارث پیروزی ناشناخته‌ای می‌گردد، بی‌آنکه بداند چه شکست‌ها، چه قربانی‌ها، چه اشک‌ها و چه ناکامی‌هایی در پس همین حیات ساده وجود داشته است.

در میان این همه، عشق نیز آزموده می‌شود.

در اثنای چنین افت‌وخیزها و کشت‌وکشتارهایی، عشق اولین قربانی است. رامبر، ژورنالیست روشنفکری که برای بررسی عدالت در طبقات عرب به شهر وارد شده بود، در دوراهی عدالت و عشق، دومی را برگزید. با این حال، در لحظات آخر نگریخت و ماند.

نه از آن رو که عشق را کنار گذاشته باشد،که عشق او از یک نفر فراتر می‌رود و به همبستگی با دیگر انسان‌ها بدل می‌شود. او درمی‌یابد رستگاریِ فردی، در جهانی که دیگران در رنج‌اند، معنایی ندارد.

با این حال، چه بر سر زن‌هایی می‌آید که عشق را با سلول به سلول تن و روح خود می‌فهمند و اما همواره تنها می‌مانند؟ مردان در دوراهی زن و مسئولیت اجتماعی خود، کدام را برمی‌گزینند؟ زن‌هایی که دیده نمی‌شوند (زنِ گران) زن‌هایی که تنها می‌مانند (زنِ رامبر) زن‌هایی که راهی جز رفتن ندارند (زنِ گران) و زن‌هایی که تنها می‌میرند، (زنِ دکتر).

به راستی زن‌ها در عصر طاعون کجای داستان‌اند؟ و چرا هیچ زنی در این کتاب، جز اسمِ مالک خود، («مادام ریو»، «خانم ریو» ) و جز زنِ گران، اسم ندارد؟ چرا هیچ زنی در مقام نجات‌دهنده ظاهر نمی‌شود، مگر آنکه مادر باشد؟ و در این میان، زنی که به جرم معشوقه نبودن، مادر هم نخواهد شد، چه می‌شود؟

در عصر طاعون، هر کس به چیزی پناه می‌برد. ریو و کاستل به علم، پانلو به خدا، تارو به اخلاق، کتار به هرج‌ومرج و سودجویی. انسان بدون باور، زیر فشار رنج فرو می‌پاشد؛ اما خودِ باور نیز تضمینی برای نجات نیست.

مرگ کودک، نقطه‌ای است که تمام پاسخ‌های آسان را فرو می‌ریزد. پس از آن، دیگر نه ایمان، نه علم و نه فلسفه، هیچ‌کدام قادر نیستند رنج را توجیه کنند. از همین‌جا، اخلاق کامو آغاز می‌شود؛ اخلاقی که بر توضیح دادن جهان بنا نشده، بلکه بر مسئولیت داشتن در برابر آن است.

زخم‌ها، زخم‌ها…

زخم‌ همان نقطه سوزانی‌ست که در زیر کانون ذره‌بین، به شعله بزرگ‌ترین شمع کائنات می‌سوزند. زخم می‌سوزد و می‌سوزاند. و آدمی، بی‌آنکه بداند، در تمام عمر تمام توجه و تمرکز خود را به همان کانون سوخته معطوف می‌دارد. مثل گران که حرفی نزده بود و حالا تا ابد به وسواس در گزینش لغات دچار شده بود. یا تارو که در تمام عمر در تقلای نجات جوانان کوشیده بود و حالا بر این باور بود که همه آدم‌ها قاتل‌اند و می‌کوشید قاتل معصومی باشد.

تارو با دیدن مرگ یک جوان، پدر را ترک کرد و داوطلبانه در راستای تسلای وجدان خویش کوشید. کشیش با دیدن مرگ یک کودک، منفعلانه پذیرفت چیزهایی هستند که خدا بهتر می‌داند و بشر از درک آن عاجز است.

با این حال، در تقابل فعالیت و انفعال، هر دو به یک چیز ختم می‌شدند: مرگ. مرگ، پایان قطعی، عادلانه و تغییرناپذیر هر روشی از زیستن است. که زیستن، به هر شکل، در نهایت جز به مرگ منجر نخواهد شد.

با این همه، در اثنای همین راه هم می‌توان با پیروزی‌های کوچک، شعله کم‌رمق شوق را تا حدی زنده نگه داشت. می‌توان در شرایطی که یک عمر کوشش برای نگارش به شیوه‌ای که «دیگران کلاه از سر بردارند» به جایی نمی‌رسد، تمام صفات را حذف کرد، از موانع خودساخته عبور کرد، خود کلاه از سر برداشت و بر طاعون فائق آمد.

اما با این حال، طاعون نمی‌میرد. این جانوران همیشه قیافه تازه‌ای دارند که به تعبیر کامو، بلا نمی‌گذرد؛ انسان‌ها هستند که از خواب آشفته‌ای دیگر دچار می‌شوند.