گفت و گو با ادیب حالمو خیلی خوب کرد. ظاهرا برای خودش هم خوب بود. یه جاش عصبی شدم و تندی کردم که با این همه هوش و استعداد و اون رزومه، هنوز پزشک عمومیه. هنوز این دست و اون دست میکنه. خیلی تهاجمی گفنم: ادیب تو کل این ۳۱ سال زندگی تو باهوش‌ترین ادمی هستی که من دیدم. (اومد به خودش غره شه و لذت ببره که در جا ادامه دادم) و دقیقا و بطور همزمان، عقب‌ترینشون. داری این همه استعداد رو حیف میکنی. طرف نصف نبوغ تو رو نداره داره تو المان ب ام و سوار میشه و رزیدنت سال سه و چهاره. داری چی کار میکنی با زندگیت؟ کی یه خط رو میگیری میری جلو؟

تو سکوت گوش میداد. معلوم بود حرفام شده بود پتک. ولی دلم براش می‌سوخت. اون دوستاش که دوره‌ش کردن و ته ته فکر و ذکرشون خیانت به زن و طلاق دادن زن اولی و گرفتن دومیه که اینا رو بهش نمیگن. یکم از خودم ناراحت بودم که دارم بد باهاش حرف میزنم. ادامه دادم:

من میدونم خیلی چیزا دست تو نبست. جنگ و بسته شدن و سفارت و همه اینا شرایط تحمیلیه. ولی یه کاری کن ادیب. اصلا برو ۶ ماه بمون ایروان و از سفارت اونجا اقدام کن. یه کاری کن. پول نداری قرض کن نداری ماشینتو بفروش هرکار میکنی بکن. فقط.... ببخشید من نمیحوام ناراحتت کنم. دوست ندارم ازم برنجی ولی فقط حرص میخورم سر همه هوش و نبوغی که داری. یه کاری کن رفیق. تو خودتو برسون هامبورگ اشتله و بیمارستانت با ما. من از همین حالا میتونم رشته مورد علاقه‌تو تو بیمارستان خودمون اوکی کنم. فقط بیا.

یه جایی جمله‌هامو قورت میدادم، نصفه میگفتم، به این کاملی‌ای که اینجا نوشتم بیان نکرد. دلم نمیخواست غرورش بشکنه. دوست نداشتم فکر کنه خودمو بالاتر میبینم. واسه همین مدام اشاره میکردم هوشی که داره (و واقعا زیاد و بی‌حد هم هست) داره حیف میشه.

- داری حیف میشی ادیب... همین... .

خداحافظی کردم و پیاده شدم.

فرداش پیام داد: من به همه این تلنگرها نیاز داشتم. قانع شدم زودتر تصمیم بگیرم. ازت ممنونم. ازت خیلی ممنونم.

و این دیدار هم تموم شد و رفت تا شاید سه سال بعد. که باز از زخم‌های احتمالی سه سال بعد بگیم.... که باز تو دلمون واسه همه اون زخما گریه کنیم و تو چهره بخندیم.

در انتهای اون پیام گفت:

اونچه جالب بود این بود که در کل ای