دیروز به قطعی برق گذشت.

صبح خونه ما برق قطع شد، ظهر تو مزون لباس و عصر تو ارایشگاه. هر کدوم دو ساعت در تاریکی!

شب با ادیب قرار شام داشتم. به رستوران مدنظر که رسیدم دیدم اونجا هم برق رفته. گوشی‌م اینجا رجیستر نشده و طبیعتا اینترنت هم نداشتم. گوشی مامانم رو گرفتم و زنگ زدم: ادیب من رسیدم ولی..

- برق نیست غزل. کجایی؟ با ماشین اومدی یا پیاده؟

- ماشین ندارم

- هر جا هستی واستا میام سوارت کنم با هم میریم یه جا شام میخوریم.

- من دقیقا جلوی خود رستوران هاکانم.

واستادم تا بیاد. اخرین بار دقیقا دو سه شب مونده به مهاجرتم یعنی ۳ سال قبل دیده بودمش. نمیدونستم ماشینش رو عوض کرده یا نه. حتا نمیدونستم ظاهرش تغییر کرده یا نه. کل این مدت دیگه در ارتباط نبودیم چون من نخواسته بودم. یکی دو سال پیش پیام داده بود که چون تو رابطه بودم به سردی و با �آقای دکتر اگه سوالی داشتین جوابش رو از این کانال تلگرامی پیدا کنید، موفق باشید� جوابش رو داده بودم. و بعد دیکه خبری نشد. تا وقتی خبر کنگره اسپانیا تو لینکدین پیچید و اونجا بهم تبریک گفت. و باز دیگه مرتبط نبودیم.

جلوی پام ترمز کرد. خودش بود. این بار دیگه با تیپ مردونه. دیگه خبری از شلوار جین و تیپ دانشجویی/سربازی نبود. دیگه تیپش سرباز/پزشکی هم نبود. دقیقا لباساش مناسب یه اقای دکتر با ۶ سال سابقه کار بود. پیرهن اتوشده‌ی آلبالویی تیره (و برخلاف همیشه اتوشده)، شلوار پارچه‌ای اتوشده، کفش‌های واکس‌زده، کمربند و سگک نقره‌ای، موهای فر استایل‌شده، ریش پروفسوری، عینک فرم‌مشکی، خودش بود اما به مراتب مرتب‌تر، آقاتر، جنتلمن‌تر.

تو ماشین یه موزیک المانی پخش میشد.

تا نشستم گفتم:

- چقدر اصلا عوض نشدی...

نگام کرد. خندید. ترمز دستی رو خوابوند و روند:

- کی رسیدی غزل؟

- دیروز

- باعث افتخاره که میبینمت... راحت از مرز گذشتی

- اره. سخت نبود.

- روز اول ایران چطور بود؟

- به قطعی برق گذشت.

زد زیر خنده و یه جمله طولانی به انگلیسی گفت که نفهمیدم. ادیب همیشه به انگلیسی حرف زدنش معروف بود. به ایلتس ۸.۵ اش که عین بمب تو دانشگاه ترکید. به اینکه وویس‌های انگلیسی‌ش دقیقا به اندازه وویس‌های فارسی‌ش طول می‌کشید، سرعت فکر کردن و حرف زدنش به انگلیسی دقیقا مثل فارسی حرف زدنش بود، ‌به مدرک زبان‌های متعددش؛ به انگلیسی و ترکیه‌ای و ژاپنی بلد بودنش. و حالا شروع کرده بود به یاد گرفتن المانی.

گفتم: یادت رفته؟ من هنوزم انگلیسی‌م خوب نیست.

- حقم داری. خیییلی از المانی‌ دوره. ولی زبون قشنگیه. رو قاعده و اصوله، دلیل داره، درک‌شدنیه

یهو به وجد اومدم. بالاخره یکی پیدا شد که المانی رو دقیقا عین من توصیف کرد. نگفت المانی سخت و مزخرفه. برگشتم سمتش و گفتم: اره ... اره.... دیدی؟؟؟ میبینی چقدر قشنگه؟ مال خود فلاسفه‌ست، هر ver ای یه دلیل داره،ge ای که میاد و تو میدونی اگه dichten یعنی سرودن gedicht یعنی انچه سروده شده!!! کمترین تغییرات زمان و مکان تو لغت به لغت این زبون مشخصه... . میبینی چقددددر یه زبان میتونه با شکوه باشه؟؟؟

به خودم اومدم، کاملا برگشته بودم سمت اون و تکیه داده بودم به در و برای توصیف بهتر کلمات از هر دو تا دستم و تمام عضلات صورتم استفاده میکردم.

همینطور که رانندگی میکرد برگشت، به همه این حالت‌ها نگاه کرد ‌و با لبخند گفت: تو ام اصلا عوض نشدی ... .