قصه
مهمترین روایت زندگیت چیه؟
اون داستانی که باهاش تعریف میشی
اونی که تو رو تعریف میکنه
برای من مقطعی عوض میشه
و مطمئنم چیزی که امروز تو ذهنمه، پنج سال دیگه فصلی از زندگیمه که حتا یادم نیست
همونطور که تو نامههام برای عباس معروفی خودم رو «پزشک طرح اجباری و محکوم به زیست در نقطهای دور» تعریف کردم در حالی که امروز، اون بحران که سه روز در هفته اب نداشتیم و روزهای زیادی برق؛ حتا یادم نمیاد. هیچ جا خودم رو با این موضوع تعریف نمیکنم. موضوع مال حدود ۴ سال قبله. ولی هم خودش هم اثرش از زندگیم پاک شده.
یا جریان کنکور ۹۲. دیگه من رو تعریف نمیکنه
یا تغییر رشتهم تو پیشدانشگاهی
یا اینکه تو ۵ سال ابتدایی ۴ بار مدرسه عوض کردم
قصهها بر اساس «زمان» عوض میشن.
حتا اگه سالها بهشون بچسبی
یادمه دوران دانشگاه از یه نفر دورادور خوشم میومد. هیچ وقت هیچ ارتباطی بینمون شکل نگرفت. اصلا هیچ مکالمهای هم رد و بدل نشد! من فقط از دور میدیدمش. بعدم که دانشگاه تموم شد. تا یکی دو سال بعد دانشگاه هنوز داشنم به اون تصویری که از دور دیده بودم فکر میکردم! الان؟ چهرهش حتا به زحمت یادمه. حتا نمیدونم کدوم شهر در کجای دنیاست. هیچی. مطلقا فراموش شده.
تاثیر زمان رو نباید دست کم گرفت. حتا اگه بخوای به چیزی بچسبی، این زمانه که جلو میره؛ و تو رم با خودش جلو میبره.
چون بعضیا کامنت گذاشتن، این قسمت رو تغییر میدم و بیشتر مینویسم: