بنده از یکی دو تا خط محوی که افتاده رو بازوهام راضیام و حسم به باشگاه مثبتتر شده.
از جام راضی نیستم. یعنی بیمارستانمون خوبه اما عملا آموزشش صفره. دلم UKe میخواد. کاش المانیم فول بود. یا نه کاش انگلیسیم فول بود الان امریکا بودم. کاش ۱۸ سالم بود. کاش جوون بودم. خوابم میاد. خیلی خوابم میاد.
استانبول/ اول
من واقعا از خوابالودگی همیشه به تنگ اومدم! باید یه کلینیک خواب برم! امیدوارم دلیلش فقط همین بینی چپ تنگ و هایپرتروفیک یاشه! واقعا خوابم میادددد. هر ساعتی از شبانهروز بخوابم مهم نیست. همیشه خوابم میاد. واقعا زندگیم مختل شده. تیروئید و اهنمم باید درستحسابیتر چک کنم. نمیشه اینجوری.
ادیب دیروز رسید ترکیه. حرفام راجعبه «چندان حرکت متشخصانهای نیست بری بمونی خونه احمد و شبنم» روش اثر گذاشت و نرفت خونه اونا. دیشبو هتل گرفت و دنبال خونه میگرده. گفتم اگه همخونه پیدا نکنی؟ گفت پیدا میکنم. گفتم خوابگاهم گزینه بدی نیست؟ گفت ادمِ خوابگاه نیست و نمیتونه.
دیروز در خلال یه ویدئوکال طولانی بعد از اینکه از بیمارستان برگشته بودم و اونم سعی کرده بود چیزی شبیه به شام بخوره، زل زد به دوربین:
- برام از بزرگترین ترسات بگو
- که اگه خواستی یه روز بزنی از همون نقطه وارد شی؟
سکوت کرد: اگه هنوز میزان اعتمادت بهم در این حده، مجبورت نمیکنم. اعتماد باید شکل بگیره و براش باید صبر کنم.
- من منظورم این نبود. ولی تو رو میشناسم. سالهاست میشناسم. تو جذبِ یه معما شدی و من برات یه چیستانم! به محض این که حل شم، دیگه «مجذوب» من نخواهی بود! سه سال پیشم حتا یه بار همینو گفتی: «روابط من در ۶ ماه اول قشنگن.... خیلی منو تحسین نگن.... ادمایی که تحسینم کنن از چشمم میفتن...» از همین چیزا. متاسفانه تنها راه نگه داشتن تو، از تو دور بودنه.
- غزل.... لعنت بر دهانی که بیموقع باز شه! چرا باید خط به خط حرفای سه سال قبلِ من یادت باشه؟ از اون حرفا سه سال گذشته!
- تو ترس خودتو بگو....
چموشی کرد، بحثو عوض کرد، صورتشو پشت دستاش پنهون کرد و بازیگوش شد. همه این شیطنتها که پشتش میل به فرار از جواب در اثر ترسیدن یا خجالت کشیدن بود رو تحمل کردم تا به جواب برسم. پر نهایت گفت:
- اینکه خود واقعیم دیده بشه و بعد، ریجکت بشم.
- تا حالا خود واقعیت ریجکت شده؟
- نه! چون نذاشتم کسی واقعا خودمو ببینه
- این خوبه. اسیب ندیدی. ولی در خالت حقیقیترش، زندگی هم نکردی و سهمی از تجربه صمیمیت نداشتی.
- معلومه.
- و خب ادیب. باید بگم من خیلی به خود تو خرده نمیگیرم. اگه تو رو یه نقطه در نظر بگیریم، ادمای دور تو، با شعاعهای مختلف، دورت چرخیدن و دایره ترسیم کردن.
بعد زل زدم تو چشماش و گفتم: و خب یه چیزی بگم؟ من خیلی چیزا بلد نیستم. اشپزی، لوندی، دلبری و خیلی چیزا.... اما راستش تو یه چیزی عالیام: رخنه کردن! من اهل دایره کشیدن نیست! از جایی که هستم تا جایی که هستی، همون شعاع رو طی میکنم تا به خود نقطهای که هستی برسم! من بلدم رخنه کنم ادیب!
سکوت کرد
وبعد گفت: چیزهایی در من هست که خودمم نمیشناسم.
لبخند زدم: بهتر. با هم کشفت میکنیم.
زد زیر خنده: تو خوب حرف میزنی غزل... واقعا خوب حرف میزنی.
سلام استانبول
ادیب شب به سمت استانبول راه میفته.
دوستاش، فامیلاش، خانوادهش
همه از شتابی که به مهاجرتش داده تعجب کردن.
مهاجرتی که خودش میگه: در زندگیِ پیش از برگشت تو، تازه اسفند به بعد میخواستم شروع کنم به تحقیق که المان چیا لازم داره.... .
درس خوندن و دکتر شدن واسه خودم هر بدبختی و لهشدنی که داشت، باعث آسایش پدر مادرمه.
زن و مردی که تا سرحد مرگ خودشون رو وقف بچههاشون کردن. الان و تو این سن جز خونهای که زندگی میکنن هیچی ندارن. واقعا هیچی ندارن. اما به وضوح فکر کزدن به بچههاشون اونا رو به وجد میاره. اخر هر جملهای میگن: عوضش دخترامون... . افتخار میکنن، راضی میشن، با شنیدن واضحترین و سادهترین تشخیصها از دهن ما کلی احساس فخر میکنن. یه وقتایی حس میکنم راحت پشت پا نزنم به این سنگر اونا... سعی کنم دکتر درستحسابیای بشم.... . ظاهرا این، نقطه ثقل روانی اوناست... .
دیگر نقش
به ادیب گفتم: اگه «مجبور» بودم یه نقش دیگهای تو زندگیت داشته باشم کدوم رو انتخاب میکردم.... بین دو تا نقش در تردیدم
مامانت چون بچگیات خیییییلی بامزه بودی و واقعا دوست داشتم اون موقعهات رو ببینم و دومیش: نزدیکترین رفیق پسرت. یه چیز تو مایه های احسان یا کیا مثلا.
گفت:
از نظر تئوری بخوای بررسیشکنی اکیه، و درک میکنم تأکید روی «مجبور» بودن رو.... ولی عزیزم بیا و یه خوبی در حق من بکن که وقتی بعد از سیسال و اندی به یه چیزی رسیدم؛ دیگه تئوریک هم در صدد از من گرفتنش نباشی لطفا.... . بنده ترجیح میدم که همینجایی که وایسادم وایسم کنارت، البته یکم بردار مربوط به زمان رو انگولک میکردم احتمالا :))
امروز پس از مدتها گریه کردم و چسبید.
با همه وجودم ارزو کردم کاش زودتر دستم به دختربچهای که ارزومه یه روز مادرش شم برسه، بغلش کنم، و دیگه هیچ بنیبشری نتونه ازم بگیردش.
برای ارمین
همگروهی سابق خوبم، ارمین عزیز سلام
مرسی که دیشب مامانم رو تو اورژانس تحویل گرفتی، پیگیرش بودی، مهربون بودی، نذاشتی جای خالیم رو مامانم حس کنه.
خوشحالم شدی سال سه مدنی. واقعا خوشحالم اینقدر بلندبالا شدی و افتخار افرین.
سرت سبز و جایگاهت رفیع آقای دکتر.
فیدبک کیس خونریزی وسیع
دیشب زنگ زدم بیمارستان مقصد که پسر ۳۸ سالهههه رو اعزام کرده بودم.
همون که خونریزی وسیع همیسفر چپ داشت: SAB, IVH, ICB
جراحی شد، اکستوبه شد، حرف نمیزنه و پای راستش فلجه
باورم نمیشد زنده بمونه. باورم نمیشد. یا حرفی که به مامانش زدم افتادم: دعا کنید.
ادیب گفت: ظاهرا دعاهه جواب داده.
ادیب همیشه میگه دوست داره خدایی وجود داشته باشه. من اما سفت میدونم نیست.
جراح میگفت خوش بینه. میگفت بهتر میشه.
مستهلک، فرسوده و بیرمق
دیروز کازاریان که leitender Oberarzt هست، برنامه ماه سپتامبر رو انداخت رو دیوار که در حضور شف و همه، برای کشیک وانسا که اعلام بیماری کرده و در شیفتش حضور نخواهد داشت؛ جانشین پیدا کنه.
شف یهو چشمش به اسم من افتاد که از ۳۰ روز، ۲۹ روز بیمارستانم. (طبیعتا روزایی که شبش کشیک بودم، آفم). در نهایت ناراحتی گفت: غزل. داری با زندگیت چی کار میکنی. باید با هم راجعبهش حرف بزنیم. این حجم از کار کردن نه عادیه، نه سالم و نه مجاز. باید با هم حرف بزنیم. دارم چند بار میگم.
همه به برنامه نگاه کردن. النا و الیزا زیر لب میگفتن اون خیلی کار میگنه و استادا تعجب میکردن. دستمو دراز کرده بودم رو پشتی صندلی النا و زل زده بودم به برنامه. بله. اینا از کمهوشی یا شایدم کمرویی میاد. منم دلم میخواست میرفتم UKE. فونکتسیون بلد بودم. زبانم معرکه بود. یه برنامه حسابی واسه زندگیم داشتم. منم دلم خیلی چیزا میخواست. ولی واقعیت اینه خستهم. از زندگی کردن و علیالخضوص از تغییر ایجاد کردن. انگار اینرسی شدیدی به پیش بردنِ بیتغییرِ روال فعلیِ زندگیم دارم، خوابم میاد و هیچ کاپوچینویی جواب نمیده. ترجیح میدم ادامه بدم تا روزی که دیگه ادامه دادن مقدور نباشه.
کنگره سئول کنسل شد. دیروز سفارت سئول بودم و با پیزام موافقت شد. بهم یه ترمین برای صبح امروز دادن تا مدرک ناقصم رو ببرم که ویزام سریعا حاضر شه. اما مهاجرت خواهرم تمکنی میخواد که الان ندارمش. سئول کنسله و بابتش حسی خنثی با رگههایی بسیار محو از ناراحتی دارم.
همزمان به درد ادیب هم فکر میکنم. دیشب ساعت ۰۱:۳۰ شب کلاس زبان انگلیسی داشتم. ۳ صبح که داشتم میخوابیدم برای ادیب نوشتم:
«ادیب سلام
این وسط داره یه اتفاق بد برای تو میفته
ساعتها تلفنی صحبت کردنمون، که شاید توی راه و قطار و در واقع جزو زمانهای سوخته من یاشه؛ در اصل هدر دادن تایم مفید توعه.
تو قبلا یونی زیشا میخوندی که دیگه نمیخونی
کلاسات رو شرکت نمیکنی
پیشنهادم اینه تایم چت و تلفن رو تا قبل از امتحان تو محدود کنیم.
خودت بهم بازه زمانی بده.
در نهایت اگه مجموع چت و تلفن روزی ۲۰ دقیقه باشه بنظرم برات بهتره.
اینم میذاریم پایان روز که بهرحال ذهنت خستهست و شاید پروداکتیویتی خوبی به اندازه صبح و ظهر نداشته باشه. من اصلا و ابدا دلم نمیخواد به تو اسیب برسه و از قرار، با این روندی که داره پیش میره؛ تو اسیب میبینی. پیشنهادم اینه از فردا همین موضوع رو پیاده کنیم.
فقط ۲۰ دیقه و اونم اخر شب قبل از خوابت حرف میزنیم. واقعا ۲۰ دیقه
کرنومتر میذارم. نمیذارم طمع من به بیشتر شنیدن تو، به اینده تو اسیب بزنه.
عزیز من
اگه المانی رو خوب یاد نگیری، نمیتونی خوب تو جامعه جا بیفتی
نمیتونی تو محیط کار نظرات پزشکی خودت رو ارائه بدی
و این باعث میشه اعتماد به نفست بیاد پایین
و این
اخریییییین چیزیه که بخوام یه روز شاهدش باشم
اینکه اعتماد به نفس کافی نداری و مخصوصا اینکه مقصرش من بودم! تو لایق اینی در نهایت اعتماد به نفس، فخر و غرور تشخیص بذاری، با مریض گفتوگو کنی و با همکارات بُر بخوری. عزیزم خوابی و امیدوارم خوب بخوابی…
مواظب خودت باش
به این شکل و شیوه؛ مواظب بخشی از من هم خواهی بود.... »
انگلیسی
تنها دلیلی که باعث شد تو ۳۱ سالگی کلاس زبان انگلیسیم رو شروع کنم دیدن زندایی مارلون بود که در ۴۰ سالگی یک کلمه هم نمیتونست انگلیسی صحبت کنه و علیرغم داشتن پولش، نمیتونست به ارزوش که سفر دور دنیا بود برسه.
خنگ و احمقانه و بیهدف تو کلاسا شرکت میکنم و یقین دارم به جایی نمیرسه.
فقط نمیخوام ولش کنم. همین.
SAB, ICB, IVB
پسر ۳۸ ساله رو داخلی بهم معرفی کرد که از دیروز سرماخوردگی داره و امروز گیجه و سردرد داره. گفتم مننژیت؟ گفت شاید. نمیدونم.
ازمایشاتشو نگاه کردم لکوسیتوز ۱۹ هزار و CRP 30. شرح حال و ازمایش به نفع مننژیت.
گفتم باید ال پی ش کنم. رفتم سالادمو بخورم که الپیش کنم، نرس زنگ زد که این مریض بدحال شده بردیمش Schockraum. رفتم بالا سرش دیدم بیهوشه. در جا سی تی کردیم دیدیم خونریزی کرده.... تو خود اورژانس خونریزی کرد.... بدون ضربه به سر. احتمالا در زمینه انوریسم، با علائم حیاتی نرمال.
اعزامش کردیم التونا.
خونریزی مغزی ۱۵-۲۵ درصد موارد سکته مغزیه.
CVT جزو موارد نادره
اما هفتهای نیست که من از هر کدوم چندین مورد فقط تو شیفتای خودم نداشته باشم.
چیزی تو این بیمارستان با واقعیت جور در نمیاد. نمیشه همه چی اینجوری باشه. نمیشه تو کشیک دیروز ۳ تا ترومبکتومی داشته باشم. بچهها دونه دونه دارن از ۱۰۰ درصد کاری، درصداشونو کم میکنن. نله که ۹۰ درصده، زینب ۶۰ درصده، انا ۷۵ درصد بود، الان الیزا هم میخواد درصدشو کم کنه.
نمیکشم. شاید بخوام از اکوت بیام بیرون.
این حد از استرس و همیشه در هر لحظه مریض واقعا واقعا واقعا اورژانسی داشتن واقعا ادمو از بین میبره.
کنگره سئول کنسله
باید تمکن خواهرمو جور کنم. با فیش حقوقی چون اقامت دائمم هنوز نیومده نمیشه.
چون بعضیا کامنت گذاشتن، این قسمت رو تغییر میدم و بیشتر مینویسم: