روز پرواز
اون موقعها با یه دوست تست روانشناسی پر میکردیم
اون بزرگشده المان بود، شاد و بیدغدغه
منم که معرف حضور هستم!
تو یه شاخص نمره یکسان گرفتیم: «معنای» زندگی! جفتمون نمره افتضاحی گرفتیم! جفتمون نمیدونستیم چرا زندهایم و باید دقیقا با تقویمها چی کار کنیم.
دیشب اخرین کشیک قبل از مرخصیم رو داشتم. رو تخت دراز کشیده بودم و فکر میکردم چرا خیلی وقته به رویام فکر نمیکنم؟ من رویا داشتم مادرخونده یه دختر بچه ۳-۴ ساله ایرانی بشم و با خودم بیارمش المان.
نمیخوام این رویا فراموش شه
جناب نامزد سابق باهاش مخالف بودن و ترجیح میدادن بچه خودمون رو داشته باشیم و منم قبول کرده بودم. اما الان میتونم برگردم به رویای خودم.
دختر قشنگم
لازم دارم پاسم رو بگیرم. دو سال دیگه طول میکشه. صبر کن. بهت میرسم.
اگه دخترم شی
اگه بهم امکان معنا یافتن زندگیم رو بدی
اگه اجازه بدی دوباره لذت دوستداشتن رو تجربه کنم؛
ممنونت خواهم بود.... .
چون بعضیا کامنت گذاشتن، این قسمت رو تغییر میدم و بیشتر مینویسم: