سوغاتیای خواهرم رو خریدم. برای بابا ادکلن خریدم. برای مامانم لوازم ارایش. برای خونه هم مکمل و اینا. یه ادکلن مردونه هم واسه ادیب خریدم.
ادیب کیه؟
ادیب رفیق دانشگاهمه. قبل از اینکه تو رابطه برم باهاش قطع زابطه کرده بودم. بعد از جدا شدنم، بهم پیام داد و پرسید چطور مبشه اومد المان. یه کانال فرستادم و گفتم: همه چیز اینجا هست اقای دکتر. موفق باشید. تمیدونم فقط حس کردم بیشتر از این خیانته!
بعد از جدا شدنم دوباره پیام داد. تعریف کرد دوران سختی داشته. منم گفتم مردم و زنده شدم و زندگی ساید نکبتشو نشونم داده. این جریان مال حدود ۱۰ ماه پیش بود. باز خبری از هم نداشتیم تا هفته پیش که رندوم بهش گفتم: دارم میام ایران و اگه اوکیای ببینیم همو. گفت خوشحال میشه و منتظره.
ندا گفت واسش عطر ببر. یه چیزی تو دستت باشه. خودش هم عطر رو خرید. یه چیزی از برند باس که نمیدونم چیه.
بار اخر که همو دیدیم دو شب قبل از مهاجرتم بود. رفتیم یه کافه اسموکفری. اونقدر تو حرف هم میدوییدیم که مردم کافه به ستونه اومده بودن. به شدت میخندیدیم. جهان هنوز سرویسمون نکرده بود. اون هنوز روزای سخت زندگیش رو نگذرونده بود. من هنوز زجرکش نشده بودم. کتابمو که چاپ کرده بودم رو گرفت تو دستش و گفت: بهت افتخار میکنم غزل. به این میگن اچیومنت. هنوز چهرهش و لحنش رو موقع گفتن این جملات یادمه.
حالا که بریم... قطعا دیگه اون بگو بخند سابق رو نخواهیم داشت.
چون بعضیا کامنت گذاشتن، این قسمت رو تغییر میدم و بیشتر مینویسم: