استانبول/ اول
من واقعا از خوابالودگی همیشه به تنگ اومدم! باید یه کلینیک خواب برم! امیدوارم دلیلش فقط همین بینی چپ تنگ و هایپرتروفیک یاشه! واقعا خوابم میادددد. هر ساعتی از شبانهروز بخوابم مهم نیست. همیشه خوابم میاد. واقعا زندگیم مختل شده. تیروئید و اهنمم باید درستحسابیتر چک کنم. نمیشه اینجوری.
ادیب دیروز رسید ترکیه. حرفام راجعبه «چندان حرکت متشخصانهای نیست بری بمونی خونه احمد و شبنم» روش اثر گذاشت و نرفت خونه اونا. دیشبو هتل گرفت و دنبال خونه میگرده. گفتم اگه همخونه پیدا نکنی؟ گفت پیدا میکنم. گفتم خوابگاهم گزینه بدی نیست؟ گفت ادمِ خوابگاه نیست و نمیتونه.
دیروز در خلال یه ویدئوکال طولانی بعد از اینکه از بیمارستان برگشته بودم و اونم سعی کرده بود چیزی شبیه به شام بخوره، زل زد به دوربین:
- برام از بزرگترین ترسات بگو
- که اگه خواستی یه روز بزنی از همون نقطه وارد شی؟
سکوت کرد: اگه هنوز میزان اعتمادت بهم در این حده، مجبورت نمیکنم. اعتماد باید شکل بگیره و براش باید صبر کنم.
- من منظورم این نبود. ولی تو رو میشناسم. سالهاست میشناسم. تو جذبِ یه معما شدی و من برات یه چیستانم! به محض این که حل شم، دیگه «مجذوب» من نخواهی بود! سه سال پیشم حتا یه بار همینو گفتی: «روابط من در ۶ ماه اول قشنگن.... خیلی منو تحسین نگن.... ادمایی که تحسینم کنن از چشمم میفتن...» از همین چیزا. متاسفانه تنها راه نگه داشتن تو، از تو دور بودنه.
- غزل.... لعنت بر دهانی که بیموقع باز شه! چرا باید خط به خط حرفای سه سال قبلِ من یادت باشه؟ از اون حرفا سه سال گذشته!
- تو ترس خودتو بگو....
چموشی کرد، بحثو عوض کرد، صورتشو پشت دستاش پنهون کرد و بازیگوش شد. همه این شیطنتها که پشتش میل به فرار از جواب در اثر ترسیدن یا خجالت کشیدن بود رو تحمل کردم تا به جواب برسم. پر نهایت گفت:
- اینکه خود واقعیم دیده بشه و بعد، ریجکت بشم.
- تا حالا خود واقعیت ریجکت شده؟
- نه! چون نذاشتم کسی واقعا خودمو ببینه
- این خوبه. اسیب ندیدی. ولی در خالت حقیقیترش، زندگی هم نکردی و سهمی از تجربه صمیمیت نداشتی.
- معلومه.
- و خب ادیب. باید بگم من خیلی به خود تو خرده نمیگیرم. اگه تو رو یه نقطه در نظر بگیریم، ادمای دور تو، با شعاعهای مختلف، دورت چرخیدن و دایره ترسیم کردن.
بعد زل زدم تو چشماش و گفتم: و خب یه چیزی بگم؟ من خیلی چیزا بلد نیستم. اشپزی، لوندی، دلبری و خیلی چیزا.... اما راستش تو یه چیزی عالیام: رخنه کردن! من اهل دایره کشیدن نیست! از جایی که هستم تا جایی که هستی، همون شعاع رو طی میکنم تا به خود نقطهای که هستی برسم! من بلدم رخنه کنم ادیب!
سکوت کرد
وبعد گفت: چیزهایی در من هست که خودمم نمیشناسم.
لبخند زدم: بهتر. با هم کشفت میکنیم.
زد زیر خنده: تو خوب حرف میزنی غزل... واقعا خوب حرف میزنی.
چون بعضیا کامنت گذاشتن، این قسمت رو تغییر میدم و بیشتر مینویسم: