دیروز کازاریان که leitender Oberarzt هست، برنامه ماه سپتامبر رو انداخت رو دیوار که در حضور شف و همه، برای کشیک وانسا که اعلام بیماری کرده و در شیفتش حضور نخواهد داشت؛ جانشین پیدا کنه.

شف یهو چشمش به اسم من افتاد که از ۳۰ روز، ۲۹ روز بیمارستانم. (طبیعتا روزایی که شبش کشیک بودم، آفم). در نهایت ناراحتی گفت: غزل. داری با زندگی‌ت چی کار میکنی. باید با هم راجعبهش حرف بزنیم. این حجم از کار کردن نه عادیه، نه سالم و نه مجاز. باید با هم حرف بزنیم. دارم چند بار میگم.

همه به برنامه نگاه کردن. النا و الیزا زیر لب میگفتن اون خیلی کار میگنه و ‌استادا تعجب میکردن. دستمو دراز کرده بودم رو پشتی صندلی النا و زل زده بودم به برنامه. بله. اینا از کم‌هوشی یا شایدم کمرویی میاد. منم دلم میخواست میرفتم UKE. فونکتسیون بلد بودم. زبانم معرکه بود. یه برنامه حسابی واسه زندگی‌م داشتم. منم دلم خیلی چیزا میخواست. ولی واقعیت اینه خسته‌م. از زندگی کردن و علی‌الخضوص از تغییر ایجاد کردن. انگار اینرسی شدیدی به پیش بردنِ بی‌تغییرِ روال فعلیِ زندگی‌م دارم، خوابم میاد و هیچ کاپوچینویی جواب نمیده. ترجیح میدم ادامه بدم تا روزی که دیگه ادامه دادن مقدور نباشه.

کنگره سئول کنسل شد. دیروز سفارت سئول بودم و با پیزام موافقت شد. بهم یه ترمین برای صبح امروز دادن تا مدرک ناقصم رو ببرم که ویزام سریعا حاضر شه. اما مهاجرت خواهرم تمکنی میخواد که الان ندارمش. سئول کنسله و بابتش حسی خنثی با رگه‌هایی بسیار محو از ناراحتی دارم.

همزمان به درد ادیب هم فکر میکنم. دیشب ساعت ۰۱:۳۰ شب کلاس زبان انگلیسی داشتم. ۳ صبح که داشتم میخوابیدم برای ادیب نوشتم:

«ادیب سلام

این وسط داره یه اتفاق بد برای تو میفته

ساعتها تلفنی صحبت کردنمون، که شاید توی راه و قطار و در واقع جزو زمان‌های سوخته من یاشه؛ در اصل هدر دادن تایم مفید توعه.

تو قبلا یونی زیشا میخوندی که دیگه نمیخونی

کلاسات رو شرکت نمیکنی

پیشنهادم اینه تایم چت و تلفن رو تا قبل از امتحان تو محدود کنیم.

خودت بهم بازه زمانی بده.

در نهایت اگه مجموع چت و تلفن روزی ۲۰ دقیقه باشه بنظرم برات بهتره.

اینم میذاریم پایان روز که بهرحال ذهنت خسته‌س‌ت و شاید پروداکتیویتی خوبی به اندازه صبح و ظهر نداشته باشه. من اصلا و ابدا دلم نمیخواد به تو اسیب برسه و از قرار، با این روندی که داره پیش میره؛ تو اسیب میبینی. پیشنهادم اینه از فردا همین موضوع رو پیاده کنیم.
فقط ۲۰ دیقه و اونم اخر شب قبل از خوابت حرف میزنیم. واقعا ۲۰ دیقه
کرنومتر میذارم. نمیذارم طمع من به بیشتر شنیدن تو، به اینده تو اسیب بزنه.
عزیز من
اگه المانی رو خوب یاد نگیری، نمیتونی خوب تو جامعه جا بیفتی
نمیتونی تو محیط کار نظرات پزشکی خودت رو ارائه بدی
و این باعث میشه اعتماد به نفست بیاد پایین
و این
اخریییییین چیزیه که بخوام یه روز شاهدش باشم
اینکه اعتماد به نفس کافی نداری و مخصوصا اینکه مقصرش من بودم! تو لایق اینی در نهایت اعتماد به نفس، فخر و غرور تشخیص بذاری، با مریض گفت‌و‌گو کنی و با همکارات بُر بخوری. عزیزم خوابی و امیدوارم خوب بخوابی…
مواظب خودت باش
به این شکل و شیوه؛ مواظب بخشی از من هم خواهی بود.... »