دیگر نقش
به ادیب گفتم: اگه «مجبور» بودم یه نقش دیگهای تو زندگیت داشته باشم کدوم رو انتخاب میکردم.... بین دو تا نقش در تردیدم
مامانت چون بچگیات خیییییلی بامزه بودی و واقعا دوست داشتم اون موقعهات رو ببینم و دومیش: نزدیکترین رفیق پسرت. یه چیز تو مایه های احسان یا کیا مثلا.
گفت:
از نظر تئوری بخوای بررسیشکنی اکیه، و درک میکنم تأکید روی «مجبور» بودن رو.... ولی عزیزم بیا و یه خوبی در حق من بکن که وقتی بعد از سیسال و اندی به یه چیزی رسیدم؛ دیگه تئوریک هم در صدد از من گرفتنش نباشی لطفا.... . بنده ترجیح میدم که همینجایی که وایسادم وایسم کنارت، البته یکم بردار مربوط به زمان رو انگولک میکردم احتمالا :))
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر ۱۴۰۵ ساعت 10:53 توسط غزل
|
چون بعضیا کامنت گذاشتن، این قسمت رو تغییر میدم و بیشتر مینویسم: