دیشب زنگ زدم بیمارستان مقصد که پسر ۳۸ سالهه‌هه رو اعزام کرده بودم.

همون که خونریزی وسیع همیسفر چپ داشت: SAB, IVH, ICB

جراحی شد، اکستوبه شد، حرف نمیزنه و پای راستش فلجه

باورم نمیشد زنده بمونه. باورم نمیشد. یا حرفی که به مامانش زدم افتادم: دعا کنید.

ادیب گفت: ظاهرا دعاهه جواب داده.

ادیب همیشه میگه دوست داره خدایی وجود داشته باشه. من اما سفت میدونم نیست.

جراح میگفت خوش بینه. میگفت بهتر میشه.