امروز شش ژانویه
بینوا.
موجود بینواییست.
دلم برایش میسوزد و کاری از دستم ساخته نیست.
با بالاترین ولوم ممکن موزیک گوش میدهد و همزمان ظرف میشورد و به شیشههای شکسته فکر میکند و همه تمرکزش را به کار گرفته نزند زیر گریه.
کاش خدا افسانه باشد.
فقط از یک خدای افسانهای چنین بیرحمیِ مهیبی برای اصرار به زنده نگه داشتن چنین زخم رنجوری، ساخته است.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 15:26 توسط غزل
|
چون بعضیا کامنت گذاشتن، این قسمت رو تغییر میدم و بیشتر مینویسم: