دوم ژانویه
توقع ندارم در من بمانی. ادم جایی میماند که به سختی خورده باشد. من سخت نبودم. من منجمد نبودم. یک تکه نبودم. قبل از تو شکسته بودم. پودر شده بودم. با این حال، میان تکههایم، گفتوگو بود. مینوشتم. میگفتم. دوستانی داشتم. هرکسی تکهای از من را شناخته بود و هرکسی، جور دیگری مرا میشناخت.
و اما
تو رسیدی. صاعقه زد. ذرهذرهام در هوا پراکنده شد... دیگر من نبودم...
ذراتم از هم دور شدند. دیگر خبری از حدیث نفس نیست. دیگر نمینویسم. من خودم را گم کردم. اصلا من، کدام تکه بود؟ کدام ذرهام دست به نوشتن این وبلاگ میزند؟ ان ذره که زودتر از همه دل باخت؟ یا ان شهوت خاموشی که همیشه همه چیز را خراب کرده؟ یا درایتی مرده و خونالود؟ یا زنی که در عطش لامسه آتش گرفت؟.... دستم به هیچ ذرهای نمیرسد.. دستم به خودم نمیرسد......
کاش یخ میزدم
کاش برف میبارید
من در باران، من در این قارهی سبز همیشه بارانی، فقط بیشتر و گمگشتهتر از همیشه به دل زمین فرو خواهم رفت... و از من چه خواهد رویید؟..... نمیدانم.... نمیدانم.....
ببین که از تو نمینویسم
ببین که برایت نمینویسم
ببین که دیگر به سراغ اسمت هم نمیروم
ببین که اسمت، تا حد چه از من دور و تا چه اندازه بیاعتبار شده....
پووووووف
کسی توی ذراتی که نیست، فوت میکند
من پخش میشوم
پخشتر میشوم
یک تلاشییافتهی پراکنده....
چون بعضیا کامنت گذاشتن، این قسمت رو تغییر میدم و بیشتر مینویسم: