دانای کل نیست. چیزی نمیداند. در فیلم‌های اخیر کمی قوز کرده و غبغب اورده. پوستش حال پوست صدساله‌ها را دارد. لب‌هایش به حد زمین میل دارند. صبحها رخت می‌شوید و عصرها چیزی میپزد و شب‌ها شام می‌خورد و دعا میکند کاش هیچ‌وقت شب نمیشد. چیزی از طراوت جوان‌یش نمانده. دندان‌درد امانش را بریده و با این حال باید پی شغلی باشد. زخم سوختگی پایش هم شده کوهان دوم شتر! خود شتر؟! امتحانی که دارد

روزهای‌خوبی نیست

چرا باید زنده بماند؟

بخاطر دختر کوچکی که در آینده، انتظارش را می‌کشد...