شاید تو همه این مدت، قشنگ‌ترین لحظه برام، همون موقعی بود که سرتو گذاشته بودی رو شونه‌م، لم داده بودی رو مبل، داشتی از نگرانی‌هات میگفتی. همه مدت انگشتام لای موهات بود و بین جمله‌هات، پیشونی‌تو میبوسیدم و سعی میکردم بهت بگم طوری نیست جان سبز من. همه چی مرتبه. یا لااقل مرتب میشه. اروم بودی. اروم بودم. حتا در و همسایه و حیاط و دنیا هم ساکت بودن. چه سکوتی بود. فقط یه چراغ کوچیک اون ور خونه روشن بود و تاریکی، همین سکوت و ارامش رو تشدید هم میکرد.

اگه قرار باشه تا ته زندگی‌م تو یه لحظه حبس شم و ابدیت برام، گره بخوره به یه لحظه؛

من عشق سبزم

هموم لحظه رو انتخاب میکنم.