هانوفر
بوی ساندویچ کهنه که گوشه اتاقه، میزنه زیر بینیم. روی میز آب، کروسان و اب پرتقال که واسه فردا صبح خریدم، پخش و پلان. نور نارنجی اتاق، بیروحه و صدای تلویزیون اتاق بغلی کمتر شده.
فرو رفتم زیر پتو و هر از گاهی غرق صدای قطار هاوپتبانهوف میشم.
علیرغم اینکه تا امتحان ۱۲ ساعت مونده و حجم زیاد نادانستهها مدام توی مغزم رژه میرن، چشمام سنگین شده و فقط دوست دارم بخوابم...
فقط دوست دارم بخوابم...
همین...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳ ساعت 23:1 توسط غزل
|
چون بعضیا کامنت گذاشتن، این قسمت رو تغییر میدم و بیشتر مینویسم: