از امشب به مدت ۴۸ ساعت دو تا مهمون دارم که اصلا با هم صمیمی نیستیم. دو شب پیشم میمونن و از حالا حس مزخرفی دارم. تمام و کمال.

رزومه‌م رو بهتر نوشتم.

حالا که علی هست، توجهم رفته رو بقیه کاستی‌های زندگی‌م: باشگاه، زبان انگلیسی، بهتر کردن بیمارستان محل کار، ارتقای سطح آلمانی.

باید از این روزا کمال استفاده رو بکنم. که با علی که تموم کنم/باهام تموم کنه، اقلا پیشرفت کرده باشم. آرامش خاطری بهم داده که می‌توانم حالا و امروز، رو کارای اصلی زندگی‌م تمرکز کنم. علی‌ام همینه. امروز بعد از مدتها رفت کتابخونه. امیدوارم از این روزا، واسه اون یه مهاجرت خوب و واسه من اقلا یه پایان‌نامه بمونه.