فردای اولین باری که تو درمانگاه ابرغان از مردم اهانت شنیدم و دلم شکست، رفتم درمانگاه، تمام پوسترهای قلب و مغزی که با عشق و علاقه روی در و دیوار درمانگاه زده بودم رو کندم. از همون روز اشتیاقم با هر اهانت مردم کمتر و کمتر میشد. وقتی داشتم برمیگشتم ذرهای حس دلتنگی و غم نداشتم. هنوزم دلم برای ابرغان تنگ نمیشه.
ادما دلشون برای نقطهای طرد و تحقیرشون کرده تنگ نمیشه.
مخصوصا من که پاشنه آشیلم تحقیر شدنه. که بیزارم از تحقیر شدن.
حالا و امروز از بیمارستان فعلیم هم رنجیدهام. در شرایطی که هر لحظه اماده بودم کشیکهای رو زمین مونده رو جمع کنم؛ امسال برای دومین سال متوالی شانس شرکت تو کنگره DGN رو از دست دادم.
«چون نیرو نیست.»
احساسات من، علاقهم، نیازهام بعنوان یک رزیدنت در این مجموع اصلا و ابدا به چشم نمیاد. برای کسی اهمیتی نداره.
او کا ای ردم میکنه، التونا جواب نداده و از حالا میدونم تصمیمشون چیه، فرانکفورت واسه مجموعه دانشگاهیش برم نمیداره.
علی میگفت ترسم روزیه که پیپرت رو هم بنویسی و ببینی باز برات چیز جالبی نیست. همه این مدت فکر میکردی خوشحالت میکنه و واقعا نمیکنه.
علی منو نمیشناسه.
درد همینه.
خود علی هم درده.
مبدونه یه چیزی تو رابطهمون هست که نمیذاره صدم رو براش بذارم. دنبال اینه اون مورد رو پیدا کنه. خب واقعیت اینه من میدونم: مشکل اول من اهمالکاری علیه. و مورد دومم هم اینه که حس میکنم کنارش حس برانگیختگی ندارم. دوستش دارم. دلم میخواد همه تایمم باهاش بگذره. از دیدن خندههاش خوشحال میشم. از شوخیها، هوشمندیها، حاضرجوابیهاش و مهربونیهاش واقعا لذت میبرم. اما حس میکنم صرفا در همین حد. تصور بیشتری نمیتونم داشته باشم. و این منو به وحشت میندازه. چون میدونم برای علی، این موضوع، بعد از ازدواج، اولویت اول و اخر خواهد بود. میدونم به شدت براش مهمه. و از همین میترسم. ازدواجی که یقینه. پایانه. وصاله. میترسم این موضوع در من حل نشه. و اون موقع این جفای بسیار بزرگی در حق علی خواهد بود. و همچنین در حق خودم. خودم. من. کی به من فکر میکنه؟
شف؟ شفی که به کتف چپش هم نبود امسال هم نتونستم شرکت کنم؟
بقیه استادا که حتا بهم کمترین فرصتی نمیدن چون دانشجوی مستقیمشون نیستم؟ شف بقیه بیمارستانهای دانشگاهی که دنبال مهرهای جوون و کاربلد میگردن؟
هیچ کس
زندگی خستهم میکنه. نرسیدن کلافهم میکنه. دلم میخواست میتونستم زار زار گریه کنم و متاسفم دیگه این توانمندیمو بطور مطلق از دست دادم. علی میتونه. تو چشمای علی که نگاه میکنم (تو ویدیوکال طبیعتا!) و ازش که تعریف میکنم و حرفاشو که میفهمم و وقتی شروع میکنم رگباری به تحسینکردن و درک کردنش؛ چشماش پر میشه. میفهمم ادا نیست. میفهمم عمیقا اروم میشه. همون حرفی که بارها بهم گفت: تو منو میبینی و من دارم زندگی میکنم این لذت رو... .
بحث ادم سابق نیست. کنار اون بشر من مدام ریاکشنهام رو قورت میدادم. یعنی تهش نشون میدادم اما حس امنیت نداشتم. چون اولین بار که با گفتن جمله «چرا پدر مادرت برات پول نمیفرستن؟ معلومه اولویتشون نیستی» زدم زیر گریه و گفتم این چه حرفیه؟، کمترین حس پشیمونیای نداشت! دیدن اشکای من ذرهای، حتا ذرهای بهش حس منفی نداد. کمترین همدلیای نشون نداد. برعکس. زل زد به سقف و گفت: همونطور که حس میکردم یه رفتار هیجانی از خودت نشون دادی. ادم چطور میتونه بهم ریختن، ناراحت شدن و اشک ریختن یه ادم رندوم (نمیگم حتا پارتنر یا نامزدی که قراره باهاش ازدواج کنی! یه ادم رندوممم) رو دربیاره و حتا به دروغ هم که شده نگه متاسفم؟ وقتی تولدمو تبریک نگفت و گریه کردم، متهم شدم به ریاکتهای اگزجره. من امروز تو صورت علی میگم از اون ادکلنی که داری خوشم نمیاذ چون میدونم بوش شیرینه و ذرهای حساب کتاب نمیکنم نکنه ناراحت شه. من میتونم خشم و اندوهم رو بریزم وسط و نترسم شاید علی ناراحت شه! پس بذار حس درونیم رو کاور کنم. همه اینا رو گفتم که بگم اره. ادم سابق قدبلندتر و بنظر من (برخلاف نظر همه اطرافیان) زیباتر بود. اما ابدا کنارش خودم نبودم. اگه خوددرونیم رو محور میانی پشمک درنظر بگیریم، دورتادورم ابرای سفید و حجیم ترس، یاس، ترس از دست دادن، ترس کم بودن، کم اوردن و خودکمبینی مفرط بود. این همه ترس طی چند ماه. فقط طی چند ماه. به چنین ادمی که وسط هجمهای از یاس و اضطراب داره دست و پا میزنه، اصلا میشه نزدیک شد؟
این در حالیه که دیشب وسط بحث به علی گفتم: خوشم نمیاد از این کارت! پشت این حس من. منطقی نیست! بنظرت منطقی نیست! هرچی. اما من خوشم نمیاد.
گفت ببخشید. لزومی هم نداره برای حسهای منفیت دلیل داشته باشی. هرکاری که به تو حس تلخی بده، از نظر من مردوده. تو رو ناراحت کردن به دو دلیل خط قرمز منه: اول اینکه تو ناراحت میشی و خب من به هم میریزم. دوم اینکه تو ناراحت باشی، دیگه آرامشی نداری که به من منتقل کنی. ده درصد این مکالمه تو رابطه قبلی که میشد رابطه اولم ممکن نبود! حتا ده درصد. منی که به شدت عاطفی واحساساتی بودم، تو کل اون رابطه کمتر از انگشتان یک دست «دوستت دارم» رو شنیده بودم. گفته بود ادم کلامیای نیست. اما دروغ میگفت. دوست نداشت. دوست نداشت و نمیتونست چیزی بگه که بهش اعتقادی نداره.
علی ادامه داد: با این حال کاش همون موقع که بحثش شد میگفتی حس خوبی نداری. الکی نمیگفتی طوری نیست. چرا حس واقعیت رو دیر نشون دادی؟
- چون از واکنش تو میترسیدم.
- من معذرت میخوام که اونقدری به تو حس امنیت ندادم که حقیقت درونت رو بروز بدی. اما ازت میخوام این کار رو بکنی. اگه نکنی، هالهای از حرفهای نزده و احساسات نشوندادهنشده تو رو محیط میکنه.... هالهای که هرگز اجازه نمیده دست من به خود واقعیت برسه. و غزل من دلم میخواد وقتی روزی تو رو در اغوش میکشم، خود واقعیت رو لمس کنم. بدون هاله و هر لایه دیگهای که خودت رو ... از من دریغ میکنه... .