این داستان: ادمیزاد خسته
ادمیزاد میایسته زیر دوش و به ازای هر چنگ چهار انگشتیای که فرو میبره لای موهاش، یه دسته موی جو گندمیِ قلهدماوندی میان تو دستاش و ادمیزاد با خودش میگه: چقدر چیم کمه که موهای یه درمیون سیاه سفیدم رو سرم اروم نمیگیرن؟
بعد ادمیزاد میبینه همسایه نفهمش دست از چکشکاری بر نداشته هنوز. اونم ده شب. حوله به تن از حموم میاد بیرون و با خودش میگه کاش اینقدر خسته نبودم، یه چایی دم میکردم، یه اینترنت خوب داشتم و یه فیلم خوبتر میدیدم با اون شیرینیا که دیشب خریدم، یه کیف اساسی میکردم... ولی ادمیزاد خستهست. چشماش باز نمیشه. به زحمت تونسته غذای دیروز رو گرم کنه و بخوره و یکم بخوابه و بعد بیدار شه دوش بگیره و باز حمله کنه به تختخواب. دیگه نمیتونه چایی بخوره. فقط میتونه به چایی فکر کنه. پیام دوستشو میگیره که توضیح داده اون درمان سرگیجه که یادش داده، چقدر تو درمانگاه به کارش اومده و چقدر مریضاشو بهتر کرده. ادمیزاد به یاد میاره امروز هم پیرزن المانی که روش تشخیص مننژیت گذاشته بود، بهش گفته بود: شما باسوادید و این باعث میشه من مریض بهتون اعتماد کنم.
اینا خوبه ولی از خستگی روحی و جسمی ادمیزاد کم نمیکنه.
ادمیزاد فقط ارزو میکرد حقیقتا دوست داشته بشه. که نمیشه.
ادمیزاد تنهاست
خستهست
بیخوابه
ادمیزاد چرا عین عنکبوت وصله به تار زندگی؟ کاش دست برداره از تنیدن ...
خبببببببببببببببببببببببببببب