روزهایی که اسب انگشتانم را برای خیال که زاده موسیقی بود زین میکردم، روزهای زیبایی بود. کسی در حوالی تعلیق، به استقبال افرینش میشتافت. خاک تا عمق آسمان میجوشید و فواره میزد، دختری توی استوانه ی شیشه ای غرق میشد و رگهاش می شکافت، مردی همان حوالی درخت میشد، و کرم ها از دل فواره ی خاک به مردم قبرستان می خندیدند. قبرستانی که آرام تابوت سنگینش را به همان سو می برد. روزهایی که ژ را به اتاق معاینه همان بیمارستانی می فرستادند که دل را به سیخ کشیده بودند و مغز حکم می راند. و گری، هرروز، خاکستری تر از دیروز. خاکستری مثل شالی که پیرزنی در چرت عصرانه برای دخترکان جوان می بافت.... . و ساعت شهر، ایست قلبی کرده بود که خب .... خب گلوله خورده بود.

روزهایی خیس. و زیبا.

حالا که به اسب انگشتانم نگاه می کنم، نه .... این ها پای تاختن ندارند ... یال این ها هرگز در باد نخواهد رقصید .. به چشمهای بی فرووغشان نگاه می کنم. و به موسیقی ... که نازاست و منجر به هیچ خیالی نخواهد شد ... .

روز های پرفروغ نوشتار به پایان رسیده

بقول انها

Diese Zeiten sind vorbei... .