سربازا و اسب و فیل و گوزن واستادن منو نگاه میکنن، اونوقت من اون شاهیام که دوره میفته از صفر شطرنج میره تا صدش و تست از پا درازتر برمیگرده سر خونهش. هیچوقت موفق نیست. هیچوقت هم نمیرسه.
زانو درد؟ نمیدونم. نمیخوام بهش فکر کنم. خودش میاد تو مغزم. با قاشق تونل زد. یه ده سالی طول کشید. ولی بالاخره رسید. کارد به استخوون. درد به لبام. از لای حرفام میزنه بیرون. شد دو خط بدون درد، خالی از درد، راجعبه هر موضوعی بجز درد بنویسم؟ این کلمه چقدر تو همه نوشتههام سایه انداخته. Schmerz...... Schmerzen.....
Weh
Ich kann nichts tolerieren....
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 9:25 توسط هری
|
خبببببببببببببببببببببببببببب